هم زمان با ایام سوگواری سالار شهیدان و به همت مرکز هنرهای تجسمی حوزه هنری نمایشگاهی از آثار هنرمندان با موضوعات عاشورایی در محل نگارخانه سوره به نمایش در خواهد آمد.در این نمایشگاه که از روز شنبه ۷ بهمن افتتاح می شود و تا ۱۹ بهمن ادانه دارد آثاری از حسین خسروجردی/سید حمید شریفی/حسن یاقوتی/ مرتضی اسدی/علی وزیریان/عبدالمجید حسینی راد/ناصر سیفی/مصطفی گودرزی/ناصر پلنگی و ... ارائه شده است.نگارخانه سوره واقع در میدان انقلاب/جنب سینما بهمن همه روزه صبح و بعد از ظهر پذیرای علاقمندان خواهد بود.

مرتضی اسدی

کاظم چلیپا

فاطمه چاوشی نسب

ایرج اسکندری

عبدالحمید قدیریان

حسین خسروجردی

حسن رزمخواه

سید حمید شریفی آل هاشم

علی وزیریان

حسن یاقوتی
ساز شب در هميشة آسمان، آبستن شوري پر رمز و راز است و در شامگاه عاشورا اين ساز جانگدازترين نغمهها را پيچيده در شولايي بافته از حماسه و فرياد، روانة گوش جان همة فردائيان حق نيوش و تشنگان زلال زمزمههاي سربلند ميكند.
شامگاه عاشورا، آسمان، مزرع سياهي است كه با انفجار حنجرة حسين ستاره كوب و سبز ميشود.
حافظة آسمان هيچگاه اينمايه، شرارة بيغروب و ستارة بيافول به ياد ندارد. ستارههايي كه بيهراس از چرخش داسهاي دروگر دنائت و ددمنشي، كمان ارغوان تابش خود را تا ابد ميگسترند و هيچ حنجرهاي اين مايه غزل ناب به عرصة ديوان آفتاب ، ارزاني نداشته است.
شامگاه عاشورا آبستن فريادهاي جنيني مردي است كه زايمانِ آفتابيِ هر پگاه را تا قيام قيامت معني و مفهومي نمادين ميبخشد.
آن شب، گلوگاه حسين، زخمه بر ساز پر رمز و راز شامگاهان تقدير زد و پرده از حرمخانة رازهاي نفيس بركشيد.
ـ اينك شب است و تاريكي ـ يارانِ من! شب چونان باريكه راه نجاتي، فرو گسترده پيش گامهاي شماست! شب را چون مركبي رهوار زين و لگام زنيد و از اين كانون نزديك خون و اسارت، دور شويد!
همه كس را توان و اذن آن هست كه شرم را در پس پشت نقاب شب پنهان كند و جان از اين مهلكة محتوم بدر برد!
حسين سخن ميگفت و ستاره باران گلوي شورشياش، شب را شرحه شرحه ميكرد:
ياران من! دندان آختة اين گرگها در كمين گلوگاه من است. عصارههاي جهل و چكيدههاي نفاق و فرزندان سياهرويان جگرخوار، سَرِ آن دارند تا بوسهگاه نبي را با دندان دشنههاي برهنه درنوردند! اينان را كين ديرين با من است كه ميراث محمد در دل و فرياد علي بر لب و عشق آن رفيق اعلي در سر دارم!
ياران من! بيعت خويش از شما برداشتم. هر كه خواهد مأذون باشد كه بر شتر شب نشيند و گلوي خويش از سرزنش تيغهاي آخته و زخم زبان نيزههاي جگرسوز در امان دارد! طرف همه اين شب زادگان منم كه رسول آفتابم و سلطة شب پرستان را برنميتابم!
ياران حسين، با لباني خاموش و دلهايي دستخوش امواج عشق و آزادگي شگفت زده و مبهوت، قامت او را در دل شب چون ستوني از نور مينگرند و در زير طاق ابروانش، كه پلي است براي عبور همة قافلههاي حماسي، دو خورشيد مغموم را نظارهگرند و خاموش، گوش سپردهاند به واژههاي معصومي كه گدازهوار از دهانة آتشفشاني علوي و عِلوي برميجهند و سر بلندي و عزت و مردانگي را مفهوم ميبخشند.
از كرانة دلهايشان موجي از تحير و دلتنگي ميغلتد و ميغلتد و به فرجام سر به ساحل لبهايشان ميكوبد:
شگفتا! اين حنجرة خدايي سخن از جدايي ميگويد؟! (هنوز اول عشق است!)
برادرزادگانش گويي پارههاي دل خويش را آينهوار بر زبان ميتابند و آه ميكشند:
آيا سر خويش گيريم و راه خفّت و دوري از تو پيش گيريم؟! حسين جان! كيست كه نداند زيستن بعد از تو تهمتي بيش به هستي نيست! آنكه از مردن در ركاب تو ـ كه تولدي ديگرگونه است ـ طفره رود، افترائي است بسته به دامان حيات!
بعد از تو زندگي، آينة لحظه لحظه جان دادن و دم به دم غوطه در شرمساري و زردروئي خوردن است!
زبان حال آنكه مجال جاودانه شدن در ركاب تو را از دست فرو نهد، همواره چنين خواهد بود:
سنگ هم به حال من گريه گر كند برجاست
بيتو زندهام يعني مرگ بي اجل دارم!
نه! دور باد از ما دوري از خاندان نبوت!
نه! دور باد از ما نزديكي به دوزخ بيدوست زيستن!
آب با نوشيدن
و حنجره با خروشيدن
و زره با پوشيدن، معني مييابد
و جان ما با فدا شدن
و در ركاب تو كوشيدن!
سر چه باشد كه فداي قدم دوست كنيم
اين متاعي است كه هر بي سر و پايي دارد!
از گلوگاه ياران حسين، ستارههاي لبيك، ترجيعوار طالع ميشد و نه تنها در شامگاه عاشورا كه در عرصة شبانگاهي همة تاريخ، سوسو ميزد.
بيت آغازين اين قصيدة مردانگي كه واژه واژهاش بوي وفاداري داشت از گلوگاه ماه خيمهگاه حسين، فرزند شجاعت و برادر مردانگي، ابوالفضل دلاور، طلوع كرد و ديگر گروه وفا پيشگان آن را زبان به زبان و حنجره به حنجره پيگرفتند تا پنجرهاي پيش چشمان حسين گشوده شد بر باغ برومندي و بيباكي و مزرع بيبديل و باران خوردة بنيهاشم! حنجرة عباس، علمدار حنجرههاي ديگر شد و پيشاپيش ديگر دهانهاي عاشق، بر خلعت فاخر وفاداري، بوسة بيعت مجدّد زد! خوشا دهاني كه راز نهاني با حسين در ميان نهد! خوشا گلوگاهي كه راهي هميشگي به سراپردة فريادهاي حسيني داشته باشد!
خُنُك آن دلي كه با خنكاي جويباران علوي، رفع عطش كند! مرحبا خوني كه مرواريدوار سر بر پاي هيهاي حسين نهد و در خانقاه نينوا به آهنگِ دف ملائكِ صف كشيده به تماشا، بچرخد و بچرخد و به پاي بوسي قدمگاه فرزند علي(ع) نائل شود!
زهي جاني كه تن به ذلت زيستن در ننگ هزار رنگ توجيه و بهانهجويي ندهد!
زهي جاني كه خدنگ وار از كمان تن بر جهد و تنگناي خاك در نوردد و در بهشت ديدار فرود آيد!
شامگاه عاشورا، خواب را رخصت ورود به خيمهگاه حسين(ع) نيست، تپش دلها به رقص عقربههاي قطبنما ميماند. ميلرزد و ميلرزد تا سمت و سوي خانة يار را مييابد و آرام و قرار ميگيرد.
زبانها طعم نيايش راستين را ـ چونان هميشه ـ ميچشند و نام خدا همچون مشعلي در دل شب، اردوگاه را چراغاني كرده است. چراغان چشمها و لبها همه حكايت از واپسين سخنان عاشق به درگاه معشوق و معبود ميكند.
هيچ سري را سر خوابيدن نيست. گويي منادي غيب از مأمن لاريب در جان تكاتك دستچين شدههاي شهادت، به صداي بلند فرياد ميكند:
جمع باشيد اي حريفان! زانكه وقت خواب نيست
هر كه او امشب بخوابد والله از اصحاب نيست!
و در اردوگاه مقابل آنجا كه تجمع شوم همدستان عمرسعد، نمايشگاهي از شقاوت و جهل را بر ديدگان عرضه ميكند، خواب، خواب عميق، مالك الرقاب است!
چه مايه جدايي است ميان خواب اين جناح با بيداري مرداني كه دلهايشان را به حراست از حريم فرزند پيامبر ، شرف جاودانه بخشيدهاند!
ياران زادة سعد سرهاي سنگين از سوداي سود را بر بالشهايي پر از پليدي و پَلَشتي نهادهاند و پس پشت پلكهايشان قافلههاي دنيايي با بارهايي از پنبه و آتش، غرق در طنين زنگولههاي زرين ميگذرند.
عمرسعد كارواندار قافلههاي غفلت، روياهاي دوزخي را رهبري ميكند. روياي عمر سعد بوي تند حكومت ري ميدهد. خود را نشسته بر تخت امارت تماشا ميكند و پيرامونش نگهباناني بيسر با نيزههاي طلايي پاس ميدهند. پيري سپيد موي در دوردست روياي او ظاهر ميشود با انباني بر پشت. او دستي به تاج امارت ميكشد و به پير اشاره ميكند كه پيش آيد. پير نزديكتر و نزديكتر ميشود تا مقابل ابن سعد قرار ميگيرد. ناگاه كف دست چپ خود را مقابل او ميگيرد. دست پيرمرد به آينهاي بدل ميشود و عمر سعد در آينه، تصوير خوك سياهي را ميبيند. خشمگين شمشير ميكشد تا پيرمرد را از پا درآورد. شمشيرش تكه تكه به زمين ميافتد!
پيرمرد انبان را خالي ميكند: اژدهايي به رنگ خاك! عمرسعد از نگهبانان كمك ميطلبد. نگهبانان بي سر، در مقابل او ميايستند و در يك حركت ناگهاني نيزههاي طلايي را در جاي جاي بدن او فرو ميكنند!
عمرسعد نعرهاي ميزند و از خواب ميجهد. قطرات عرق را از پيشاني خود ميسترد و چشم ميدوزد به اردوگاه حسين(ع). نوري كه از اردوگاه مقابل ميآيد، چشم او را شديداً ميآزارد و او چشمهاي خود را با دست ميگيرد و دوباره به بستر پناه ميبرد!
خواب، پناهگاه پليدان و پلشتاني است كه به سركوب رساترين و نابترين صدا از سلالة رسول خدا، گسيل شدهاند!
شب، تمام ستارههاي خود را ميگريد و به فرجام قطرة اشك درشتي از خون، از گوشة پلك آسمان به بيرون ميلغزد. خورشيد، آغاز دهمين روز از ماه محرم 61 هجري را اعلام ميكند. عاشورا خود را آماده ميكند تا به دردناكترين شكل در حافظة تاريخ، ابدي شود!





















































David Barath

Jozsef Arendas

Justyna Czerniakowska

Krzysztof Ducki

Tomek Ducki

Aron Barath

Istavn Banyai

Istvan Balogh

Michal Jandura

Mieczyslaw Gorowski

Eugeniusz Get-Stankiewicz

Andras Felvideki

Ferenc Barath

Ewa Engler

Ryszard Kajzer

Piotr Kunce

Dora Keresztes

Gyorgy Kemeny

Roman Kalarus

Istvan Orosz

Sebastian Kubica

Ola Kot

Laszlo Lelkes

Lech Majewski

Sandor Pinczehely

Lech Majewski

Laszlo Lelkes

Roman Sarkozi

Vladislav Rostoka

Wieslaw Rosocha

Peter Pocs

Istvan Szugyiczky

Karoli Schmal














