گردآوری:مهرناز نصیری
امیل نولده (زادهٔ ۷ اوت ۱۸۶۷ - درگذشتهٔ ۱۵ آوریل ۱۹۵۶)، یک نقاش آلمانی بود.او یکی از اولین نقاشان اکسپرسیونیسم و یکی از نقاشان بزرگ آبرنگ قرن ۲۰ام بود.
نولده به خاطر انتخاب رنگهای پر معنی و رسایش مشهور است. قرمز پر رنگ و زرد درخشنده اغلب در کارهایش دیده میشود که یک حالت درخشنده و نورانی به کارهایش میدهد، در غیر اینصورت کارهایش تاریک و محزون است.
نولده در یکی از دهکدههای آلمان به دنیا آمد و در همانجا نیز مرد. پدر و مادر او پروتستاتی بودند. او از سال ۱۹۰۲ شروع به نقاشی کرد. از سال ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۷ او یکی از اعضای گروه هنری پل بود.او یکی از حامیان حزب نازی از اوایل دههٔ ۱۹۲۰ بود. او عقاید منفی خود را راجع به هنر یهودی بیان میکرد و به اکسپرسیونیسم توجه خاصی مبذول میداشت تا یک روش آلمانی باشد. با این حال هیتلر هیچ کدام از شیوههای هنر مدرن را نپذیرفت و آن را هنر مبتذل میدانست و کارهای نولده رسما توسط رژیم نازی محکوم شد. بعد از آن زمان حدود ۱۰۰۰ اثر هنری او از موزهها برداشته شد و اجازه نداشت که نقاشی کند، حتی به صورت اختصاصی. با این وجود او صدها اثر آبرنگ خلق کرد که آنها را ((نقاشیهای نقاشی نشده)) نامید. بعد از جنگ جهانی دوم نولده دوباره مورد توجه و احترام قرار گرفت. کارهای آبرنگی او شامل مناظر طبیعی آلمان میباشد.
...........................................................................................................................................
اميل نولده پيشگام هنر ملي المان(1867_1956)
يکي از پيشاهنگ هاي اکسپرسيونيسم المان اميل نولده است که تاثير زيادي از لحاظ رنگ بر اکسپرسيونيسم گذاشت در واقع گويايي و نيروي بيان استعاري رنگ نلده را به نقاشي کشانيد .او راه طولاني را طي کرد تا به ديد رنگيني از جهان به عنوان يک نماد بيان شخصي دست يافت.
نلده علاقه اي مفرط به تجسم تجربه هاي رواني داشت.
رامبراند گويا دميه نخستين شخصيت هاي مقدس او بودند او استادان مزبور رابه قدرت بياني و تواناييشان در ضبط وتلخيص خصيصه رواني ادم ها مي ستود.
او علاقه اي شديد به نمايش ويژگي هاي فردي اشخاص در قالب طراحي چهره روستاييان نشان مي داد اين طرح ها طبيعت گرايانه بودند ولي تمايل هنرمند را به چهره هاي زمخت اشکار مي کنند در اين ها نيروهاي اغازين و ازلي بر طنز کاريکاتور ساز چيره مي شوند گويي نيرويي شيطاني بر اين چهره ها پرتو افکنده اند و به ان ها خصلت نقابگونه بخشيده است .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 19:29 |
لینک ثابت |
تاريخ هنر نقاشي در ايران به زمان غارنشيني برميگردد. در غارهاي استان لرستان تصاوير نقاشي شده از حيوانات و تصاوير کشف شده است. نقاشيها بوسيله (W.Semner) بر روي ديواره هاي ساختمانها در ملاير و فارس که به 5000 سال پيش تعلق دارند کشف شده است.
نقاشي هاي کشف شده در مناطق تپه سيالک و لرستان بر روي ظروف سفالي، ثابت مي کند که هنرمندان اين مناطق با هنر نقاشي آشنايي داشته اند.
برای مطالعه به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 22:48 |
لینک ثابت |
محمد مددپور

رنگ و نور
رنگ ها هر یک بنابر ممیزات خویش متضمن معنایی سمبولیک هستند. حالات روحانی و نفسانی آدمی و نحوه تحقق وجود موجودات و اموردر عالم همواره با بیان سمبولیک در ساحت هنر توأم بوده است. در سمبولیسم طبیعی رنگ¬ها بسیار ساده در کار می¬آیند، چنان¬که سبز و سفید و آبی و بی¬رنگ مظاهر تازگی، پاکی، آسمان وبی تعقلی است. اما در هنر دینی و اساطیری حد مظهریت رنگ¬ها از این فراتر می¬رود. فی¬المثل در فرهنگ اسلامی سمبولیسم رنگ سبز(1) متضمن عالی¬ترین معانی عرفانی است و به¬این¬ صورت بالاخص در اطراف نام حضرت خضر(ع) تجلی می¬کند. خضر سبزپوش جاوید است. عطار در منطق¬الطیر از قول طوطی می¬گوید:
خضر مرغانم از آنم سبزپوش
تا توانم کرد آب خضر نوش
برای مطالعه به ادامه مطلب برویدو
ادامه مطلب
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 0:18 |
لینک ثابت |
جوزف هرمان نقاش انگليسي در فوريهي سال ۲۰۰۰ در لندن درگذشت. وي يك سال پيش از آن گفتوگويي وسيع دربارهي هنر با ويرجينا بوستون (Uirginia Beston) داشت. در اين گفتو گو وي دربارهي جايگاه حماسه در نقاشي و پيكرهسازي سخن گفت...
هنرمند در اين گفتوگو بر اين گمان است كه حماسه فرم است و نه محتوا و غالبا ميتوان آن را در موضوعات معمولي و روزمره يافت. آنچه ميخوانيد بخشي از اين گفتوگوست كه از نشريهي illustrators,Art شمارهي مي ۲۰۰۰ انتخاب شده است.
و.ب: آيا ميتوانيم دربارهي تصور (Idea) شما از حماسه به عنوان صورت (from) و نه محتوا صحبت كنيم؟
ج.ه: ما در اصطلاح ادبي، حماسه را مترادف موضوع در نظر ميگيريم. چيزي كه با واژهها بيان ميشود، حال آن كه سيماي حقيقي هنر بزرگ به هيچ شكل با واژهها بيان نميشوند، در اين مفهوم حماسه انگارهاي ديدگانيست. فراتر از زندگيست و به عنوان انگاره عظيمتر است تا به عنوان موضوع.
و.ب: آيا كيفيتي جاودان دارد؟
ج.ه: بله در امر جاودان (mounmental) ما تصوري فراتر از زندگي داريم. اينجا حماسه صرفا موضوع نيست بلكه مفهومي صوري به لحاظ گستردگي و مقياس است.
و.ب: آيا هر نگارهاي كه نقاشي ميكنيد كيفيت حماسي دارد؟
ج.ه: نه، متاسفانه نه همهي آنها؛ اما بهترين و كاملترين آثار بر اين ويژگي بنا شدهاند مثل چندتايي از معدنچيها و مادر و فرزند و حتي زماني يك دكل تلگراف در يك خيابان خالي.
و.ب: بنابراين، نه موضوع، بلكه كيفيت اثر است كه احساس حماسي ميآفريند شما اين حماسيگري را چگونه توصيف ميكنيد؟
ج.ه: خيلي ساده، حماسيگري اينجا مانند ادبيات در ميدان كارزار نيست. اينجا حماسه ديدگاني و بيشتر يك مفهوم است. به همين خاطر است كه تا اينحد مهم است كه به نقاشي صرفا به عنوان نقاشي و نه چيز ديگر توجه كنيم. (چراكه) ويژگي آن در خودش است.
و.ب: آيا آن ايدهاي آگاهانه در ذهن شماست؟
ج.ه: نگرش آگاهانه است؛ اما هميشه مطابق آن كار نميكنم. درست همانگونه كه آثار غنايي نگرشي آگاهانه است. (در حالي كه) در مفهوم بياهميت و سادهتر است.
و.ب: آثار كدام يك از ديگر هنرمندان را حماسي ديدگاني ميدانيد؟
ج.ه: تنديس يادمان كارگر كنستانتين مونيه نقاش فلاندري كه احتمالا اولين كار در تاريخ بود، پيش از او يادمان ديگري براي كارگر وجود ندارد. نمونهاي ديگري هم هست، چاپ تيزابي و چاپ سنگي «مسيح در حومهي فقيرنشين» از رئو كه يك شاهكار است.
-----------------------
|
پيكاسو آنقدر كار كرده كه غافلگير شده، چيزهاي قشنگي دور و برش را گرفته بود كه هيچوقت آنها را از بين نبرد |
----------------------
و.ب: مونيه يادمان كارگر را سفارش گرفته بود؟
ج.ه: نه، او در تمام زندگياش فقط يك سفارش گرفته بود. آثار كمي فروخت. هنرمند پرفروشي نبود؛ اما همه تحسينش ميكردند. هيچگاه روزي را كه به آتليهاش در برسلز (Brussels) رفتم فراموش نميكنم. وقتي در را باز كردم و رفتم تو زانوهايم به لرزه افتاد. خيلي تكاندهنده بود. او از هر موضوعي (Subject) در طراحي و نقاشي برگزيدهاي (Extract) داشت. هيچ آتليهي هنرمند بزرگ ديگري را به ياد نميآورم كه تا اين حد توجه مرا جلب كرده باشد. آتليهي رودن شكوهمند بود؛ اما به اندازهي (آتليه) مونيه هيجانآور نبود.
و.ب: رهيافت مونيه بيشتر برآمده از احساس قلبيست؟
ج.ه: عمدتا او مرد سادهدلي بود و هر وقت مصاحبه ميكرد مثل بچهها حرف ميزد. نميتوانست واژهاي براي پاسخ دادن پيدا كند و حسابي عذاب ميكشيد. ماجراي جالبي را برايت تعريف كنم.
فيليپ جيمز (Philip James) كه رئيس انجمن Art council بود در اواخر دههي پنجاه، نمايشگاه «پيكرهها در فضا» را برپا ميكرد ازش پرسيدم آيا كنستانتين مونيه چيزي خريده است. پرسيد او كيست؟
آن وقت گفتم تا به اوستن Ostend نرفتي و نگاهي به آثار او نكردهاي نمايشگاهت را شروع نكن. او هم اين كار را كرد. من خيلي حيرت كردم. انگار منتظر شنيدن بود. رفت و يادمان كارگر را ديد و يكي از مطالعات كامل او را براي نمايشگاه بزرگش خريد.
آثار بزرگي وجود دارند كه شهرت و محبوبيت زيادي كسب كردهاند. همهي آثار پيكاسو محبوبيت دارد و نه آثاري كه شايستگياش را دارد. آثار بزرگي هم هستند كه نديده گرفته ميشوند مثل آثار مونيه.
و.ب: يعني بعضي از آثار پيكاسو خيلي خوب نيست؟
ج.ه: بين بزرگ بودن و ملالآور نبودن تفاوت زياديست. پيكاسو آنقدر كار كرده كه غافلگير شده، چيزهاي قشنگي دور و برش را گرفته بود كه هيچوقت آنها را از بين نبرد بلكه همهي آنها را تاريخ زده و انبار كرده است.
ما نميدانيم آيا به آن آثار علاقه داشت يا نه؛ اما اين آثار آشكارا نشان ميدهند كه چگونه روزها و ماهها ذهن او را مشغول كرده است. هيچ نقاش ديگري مثل او هر كاري را كرده تاريخ نزده است.
يك بار براك گفت: «به جز پيكاسو هيچ كس تا اين حد دقيق تاريخ نزده است» كاملا درست است چون كه اين كار براي او حكم يادداشت روزانه را داشت.
و.ب: آيا فكر ميكنيد پيكاسو هرقدر پيرتر ميشد بيشتر مثل يك بچه نقاشي ميكرد؟
ج.ه: افسانهي نبوغ جواني وجود دارد؛ اما من گمان ميكنم انسان با گذشت زمان عملا جوانتر ميشود.
دشوارترين كار در زندگي روزانهمان آزاد شدن است. ما مقدار زيادي تعصب و پيشداوري از كودكيمان به ارث ميبريم كه رهايي از آن به زمان نياز دارد؛ اما آزادي همينجاست. براك همواره ميگفت: «فقط سه هنرمند در قرن بيستم كاملا آزادند، رئو، پيكاسو و خودم.»
و.ب: دربارهي رابطهي روح و هنر چه نظري داريد؟
ج.ه: بهتر است در اينباره سكوت كنيم، خيلي دشوار است تا دنيا دنيا بوده آن را قبول داشتهاند. ارسطو كه چيزهاي بسياري دربارهي هنر نوشته ميگويد:
«وقتي نگاه ميكني و ميبيني فكر نكن»
و.ب: پيكاسو انگاره پرندهاي را به كار ميبرد كه در آثار شما هم نمود يافته است؟
ج.ه: هيچ موضوع مجزايي نيست كه او تجربه نكرده باشد، (اما) او آنقدر كه من درگير انگارهي پرندگان بودم نبود. زيبايي كار او (حاصل) رهايياش از موضوع بود. آدم احساسگرايي بود؛ اما هنگامي كه با مفاهيم بزرگ درگير ميشد احساس، ناپديد ميشد.
و.ب: حال آن كه آثار مونيه برآمده از احساس قلبيست؟
ج.ه: آن داستان ديگريست، هر هنرمندي با قلبش كار نميكند. هنر هنرمندي دلش را پيدا نميكند اين يك شيوهي كار براي هر هنرمند نيست.
و.ب: بنابراين اين شيوه، شرط لازم براي يك نقاش بزرگ نيست؟
ج.ه: نه، به هيچ وجه، والا بايد نقاش بزرگي مثل انگر را ناديده گرفت. در كار او به سختي اثري از احساس ديده ميشود. او به شاگردانش گفته بود:
« هرجا احساس كرديد كار نكنيد.»
و.ب: بياييد دربارهي درختها و گلها كه همراه با پرندگان موضوع نمايشگاه بعدي شما هستند حرف بزنيم. آنها براي شما نشانگر چه هستند؟
ج.ه: هيچ تفاوتي بين پرندگان و كارگران معدن نيست. همهي آنها يك چيز هستند يك روز از كنار يك رديف گل رد ميشوي بعد فكر ميكني اوه من آنها را نقاشي ميكنم. آن وقت اين نقاشي گلها ميشود. از پيش به آنها فكر نميكني وقتي نقاشي خوب از آب درميآيد آن وقت تو چيزهايي ياد گرفتهاي و بعد سعي ميكني تا همين ويژگي را در ديگر آثارت پيدا كني. موضوع راه به جايي نميبرد آن چيزيست كه همراه يا از درون موضوع به دست ميآيد. آنچه اهميت دارد اين است.
و.ب: موضوعهاي مادي ميتوانند سرچشمهي الهام باشند؟
ج.ه: موضوع مائيم، بدون ما هيچ الهامي وجود ندارد.
برگردان:محمد مهدی چیت ساز
منبع:رنگ
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 14:49 |
لینک ثابت |
اکسپرسيونيسم
اکسپرسيونيسم سبکي شناخته شده و در عين حال پر از رمز و راز است واز هر دري که به اين سبک وارد شوي روش و نکته اي جديد پيدا مي کني و به جرات مي توان اين سبک را جزو سبک هايي قرار داد که بر روي هنر هاي ديگر از جمله( نقاشي گرافيک سينما و...) تاثير به سزايي داشته ومي توان ان را جزو معدود سبک هايي قرار داد که امروزه هنوز به حيات خود ادامه داده است و جزو سبک هاي پيشرو به حساب مي ايد . اين سبک در خلال جنگ جهاني اول در المان وبا اعتقاد به اين که اکسپرسيون ( بيان ) "تامل ذهني درباره ي واقعيت عيني است"به فعاليت خود شکل دادن .
اين جنبش معرف تصويري تازه از هنرمندي است که خصلت برج عاج شيني ونخبه گرايي هنرمند رمانتيک و سمبوليست را وا نهاده است و در عين حال از تفکر اثباتگراي هنرمند رئاليست و امپرسيونيست نيز بريده است . عنصر پرخاشجويي و طغيان در اين هنرمند قوي است او سخن خويش را نه در پرده ابهام بلکه صريح مي گويد بر سنت ها وقراردادها مي شورد عليه قيد هاي تحميلي بر غريزه خلاقه مي تازد و ترجيح مي دهد به صرافت طبع با واقعيت برخورد کند و البته هنرمند مي کوشد با خطوطي تاکيدي _ رنگ هاي درخشان _ ضربات پر توان قلم تابلويي را بيافريند که نشان دهنده قدرت سرکش طبيعت و مخصو صا احساسات ژرف انساني است.
از هنرمندان اين سبک ميتوان به (کرشنر _ هکل_ اشميت_ روتلوف) که از پيشکسوتان گروه پل و ( واسيلي کاندينسکي_ مارکه_ ماکه و کله) که از پيشکسوتان گروه سوار ابي فام هستند نام برد.
گروه پل:
اين گروه توسط کرشنر پايه گزاري شد ( به نشان وحدت طبيعت وعواطف)
گروه پل خصلت اصناف قرون وسطايي_ خط گرايي_ تحريف شکلي _ برهم زدن هماهنگي طبيعت و بالا تر از همه بيان عرفاني هنر گوتيک را سرمشق قرار مي دهد انها معتقد بودند که بايد رابطه نزديکي ميان هنرمند و کارش وجود داشته باشد و هنر مي بايست با مردم سخن بگويد و در نتيجه اين هنرمندان فن چاپ را اموختند و اين باعث احياي باسمه کاري در المان شد .
گروه سوار ابي فام:
پيشتاز اين گروه واسيلي کاندينسکي بود( اسم اين گروه از يکي از کار هاي خود همين هنرمند گرفته شده است )
واسيلي کاندينسکي خواص عاطفي و روانشناختي رنگ خط و شکل را تا جايي ادامه دادکه موضوع وحتي عناصر شبيه سازي يا تصوير تماما از سطح پرده نقاشي حذف شدند.
وي در کتابي تحت عنوان(( درباره ي عنصر معنوي در هنر )) مي گويد که هنر بايد به وجه معنوي بپردازد نه وجه مادی.



گردآوری وتنظیم:مهرناز نصیری
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 15:51 |
لینک ثابت |
احمد رضا دالوند
در دو دهه گذشته جامعه ما تحولاتى را به خود ديده و از باريكه راه هايى عبور كرده و به همين دلايل براى ذهن هنرمند موقعيتى فراهم كرده است كه مى توان آن را فرصتى تكرار نشدنى از موقعيت هاى بشرى ناميد.
نظير چنين موقعيتى را يك هنرمند اروپايى يا آمريكايى اساساً نمى شناسد. چنين شرايطى مى تواند براى هنرمند ايرانى دستمايه خلق آثارى بديع باشد.
كار در آزمايشگاه زندگى، تجربه و ذهن، كارى سترگ، بى مانند و يگانه است كه تاريخ معاصر ايران بستر مناسب آن را فراهم ساخته است.
زيستن در متن اين دوران پرالتهاب مى تواند و بايد كه هنرمند اين مكانى را در نوك پيكان پرگشايى هاى بكر انديشه و خيال قرار دهد.
در دويست سال گذشته، شايد اين نخستين بار باشد كه ما ناگزير از تداركات سفرى باشيم كه همه بارو بنه و نقشه و راهنما و دوربين و پاى افزار و خوراك و عينك و... آن را خود بايد فراهم كرده و بسازيم.
ما ايرانى ها با تكيه بر گنج عظيم به جا مانده از نياكانمان بايد در عرصه گرافيك و تصويرگرى سليقه حاكم بر دنياى امروز باشيم. درحالى كه شاهد هستيم سليقه غربى ها حاكم شده است.
بسيارى از گرافيست ها و نقاشان ما كار مى كنند تا بلكه شبيه غربى ها باشند. افسوس كه همه عناصر تشكيل دهنده هويت و شخصيت انحصارى خود را فراموش كرده اند.
نزديك به يك قرن طول كشيد تا ژاپنى ها در گرافيك معاصر جهان صاحب نام و نشان منحصر و يگانه خود شوند. اين مدت آنها، هم خصايل تاريخى و فرهنگى خود را بازشناسى و تبيين كردند و هم نوع نگاه و تكنيك هاى جديد گرافيك معاصر اروپا و آمريكا را مورد مطالعه قرار داده و در حافظه و هاضمه خود جذب كردند. و همه اين مسائل را آنگونه به انجام رساندند كه فقط از عهده يك ژاپنى برمى آيد.
حدود هفتاد سال نيز از عمر گرافيك مدرن در ايران مى گذرد، تجربه جاهاى ديگر دنيا مثل ژاپن را نيز به عنوان «CASE STORY» در اختيار داريم. به قول يكى از اساتيد رشته گرافيك، لهستانى ها كه امروزه در گرافيك معاصر جهان صاحب ويژگى انحصارى خود هستند و در محافل تخصصى توانسته اند چيزى معتبر به نام «شيوه لهستانى» را تثبيت كنند، چنانچه يك نقاب ايرانى به چهره گرافيك خود مى زدند، آيا امروزه نشانى از «شيوه لهستانى» مى توانست وجود خارجى داشته باشد؟
آنها ضمن حفظ خصوصيات ملى و لهستانى خود، از تجارب ساير فرهنگ ها نيز بهره مند شدند. ما نيز چنانچه بخواهيم طليعه يك تحول را تماشاگر باشيم مى بايستى مورد ژاپن، لهستان، سوئيس و ساير جاهاى مطرح در عرصه گرافيك معاصر جهان را بررسى و مطالعه كنيم.
گرافيك ژاپن همانقدر بين المللى، معاصر و روزآمد است كه برخوردار از روح ژاپنى نيز هست.
اين واقعيت درباره آلمان، سوئيس، لهستان و ساير جاهاى ديگر نيز صدق مى كند.
در هفتاد سال گذشته آنقدر آزمون و خطا كرده ايم كه حالا ديگر از خودمان توقع داشته باشيم تا داستان تكرارى و كسالت بار «افت» و «خيز» را بدل به «خيزى بلند» متكى بر آگاهى تاريخى كنيم.
بايد هفتاد سال گرافيك معاصر ايران را بررسى كنيم تا رگه هاى اصيل و ناب آن را از رگه هاى عاريتى و كم مايه جدا كنيم.
بايد حدفاصل ميان گرافيك ماقبل كامپيوتر و گرافيك پس از كامپيوتر را (در ايران) زير ذره بين نقد و تحليل قرار دهيم.
بايد به درستى پى ببريم كه در اين هفتاد سال كدام وجه از گرافيك ما مورد غفلت قرار گرفته و در كجاها درجا زده ايم و نقاط قوتمان را بايد در كجا جست وجو كنيم.
بايد مرز ميان آثارى كه به توانايى ذهنى، فكرى و خلاقه متكى است و آثارى كه تو هم توانايى را با تكيه بر كامپيوتر القا مى كنند، روشن شود.
بايد زيبايى شناسى ويژه اى كه توسط امكانات نو و نرم افزارهاى كامپيوترى به دست مى آيد مورد نقادى و تحليل اصولى قرار گيرد و مصاديق اين نوع از زيبايى شناسى ناشى از ماشين را با پردازش خلاق شناسايى كرده و استفاده بى حد و مرز و «فله» از سيستم هاى مدرن را با نقادى و موشكافى مورد پرسشگرى هاى جدى قرار دهيم.
بايد به دوران كميت انبوه پايان داد و راه را براى حضور طراحان صاحب صلاحيت و متخصص باز كرد.
در اين راستا منتقد نمى تواند مانند «يعقوب ليث» باشد كه گفت: «آنچه من درنمى يابم چرا بايد گفت».
و بدينسان حد «اثر» را با اندازه فهم خود تعيين كند. بايد به درستى بدانيم كه چرا در غرب به خيلى از آثار خلق شده با كامپيوتر لقب «فحشاى تصويرى» داده اند.
بايد بدانيم چرا در آنجا به آماتورهايى كه با كامپيوتر كار مى كنند، اهميتى نمى دهند.
بايد روشن شود كه چگونه مشتى «User» كه صرفاً با يك يا دو نرم افزار آشنايى نسبى دارند، توانسته اند در كسوت گرافيست همه مجارى بازار را اشغال كنند؟
آيا مى خواهيم يك آفريننده باشيم يا يك مقلد؟ داشتن پاسخ هاى روشن و درست براى اين پرسش ها و ابهام ها يعنى پيمودن بخش مهمى از راه.
بايد زندگى خود را توسعه دهيم. «طراحى» مى تواند زندگى ما را توسعه بخشد و اين امر حيرت انگيز را با چيزهاى بى همتايى كه از ديدنى هاى جهان به دست مى آورد، به انجام مى رساند. طراحى موجب مى شود تا چشمان ما احساس آسودگى كنند و ذهن ما فرصت صعود پيدا كند.
يك «طراح» در تعريف اصولى و سزاوار آن در واقع ديده بان تحولات بصرى جامعه خود است. بايد به طراحى، يعنى به پديده اى كه مى تواند عشق، توجه، دلشوره، و شعور را بر سطوح زندگى مان منعكس كند و شعف و شگفتى بيافريند بهاى درخور داد.
«انرژى بصرى» موضوع پراهميتى است كه براى يادآورى اهميت آن به ورود يك فرد به داخل يك موزه به عنوان مثال اشاره مى شود، غالباً ديده شده است كه آدمها وقتى كه از كوچه و پياده رو و خيابان و ازدحام روزانه پاى به درون يك موزه يا گالرى مى گذارند، رفتارى آرام، ملايم و منعطف پيدا مى كنند. اين حقيقت از «انرژى بصرى» برمى خيزد. انرژى بصرى چيزى است كه توسط «طراح» توليد، توزيع و كنترل مى شود. اين موضوع درباره نمادها و نشانه هاى ادارات، شركت ها، فروشگاه ها، تابلوهاى شهرى و همچنين درباره صفحات روزنامه ها، مجلات، طرح جلد كتابها، پوسترها، بروشورها، بيلبوردها، مبلمان شهرى و ... صدق مى كند.
از آنجا كه اثر هنرى، حاصل محتويات ذهنى، اندوخته هاى فكرى و برداشت هاى متفاوت هنرمند از زندگى پيرامون خويش است، مى توان به اين نتيجه انديشيد كه سابقه و بيوگرافى تصويرى جامعه و تمدن خود را به مثابه امرى ضرورى مورد شناسايى قرار دهيم.
بازى با نقشمايه ها و بازيگرى و رقص با طرح و خط، همان چيزهايى هستند كه هنر جهان به هنر ايرانى مديون است. در هنر اقوام مختلف بشرى، آنچه بر پايه آرايشگرى و زينتگرى است در غرفه قوم ايرانى به طرز بى همتا و يگانه اى عرضه مى شود.
زينتگرى همواره با مهارت فنى توأم بوده است، اما زينتگرى همراه با مهارت فنى تنها در ململ راز و رؤياست كه قرون و اعصار را طى مى كند و همواره بكر و بديع باقى مى ماند. پروفسور پوپ، هنر ايران را هنر تزئين و آرايش مى دانست. چرا كه هنرمند ايرانى تصاوير و اشكال طبيعى اشيا، جانوران و گياهان را انتزاعى كرده، يعنى از صورت طبيعى بيرون آورده و به آن قدرت انتزاع مى بخشيد. اين قدرت انتزاع يعنى انديشيدن و آفرينش، يعنى يك مرحله بالاتر از حد مرسوم، يعنى هنر ناب و خالص. انتزاع كردن مرحله والاى تفكر است. از پنج هزار سال پيش، اين هنر تبديل كردن اشيا به حالت هاى هندسى و انحناها و سپس تزئين و آرايش، ويژگى اصلى هنر ايرانى بوده است.
ايرانى هرچه مى ساخته يا به كار مى برده، از باغ و بنا و اثاث و سلاح و رنگ و خط و پوشاك... زيبا بوده و زمينه اى براى بازى ذوق و خيال به حساب مى آمده است.
يكى از مسائل مهم «ذهن ايرانى»، همين «رمزپردازى» است كه در عرفان و هنر ما نيز به وفور ديده مى شود. كار ما در چنين شرايطى، در واقع بيشتر فكر كردن و كشف رمز از آثار بزرگانمان است. كار ما شايد بيشتر از آنچه گفته آمد، در انداختن طرحى نو باشد.
منبع:روزنامه ایران
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 23:30 |
لینک ثابت |
مرتضى اسدى، نقاش توانمند معاصر اين روزها در نگارخانه شاهد و در قلب تهران، ريه هاى ما را به طراوت طبيعتى پاك ميهمان كرده است.
نگاه پاك و نيالوده اش، طبيعت را از صافى خود گذرانده و جهانى سرشار از پاكى، معصوميت و زيبايى را به تصوير كشيده است.
در آنجا، و در قاب مربعى شكل منظره هاى مرتضى اسدى، نه گناهى قابل تصور است و نه بدى و رنجى احساس مى شود. او به طور كامل و با همه قريحه، مهارت و دانش خود از هنر نقاشى، به ستايش از زيبايى و ظرافت پرداخته است. گويى تحمل چيزى كمتر از زيبايى، پاكى و معصوميت را ندارد.
هرچند كه در منظره هاى او، نشانى از انسان پيدا نيست، اما اين منظره ها فقط به وسيله يك انسان قابل ديدن و بازنمايى است؛ آن هم انسانى از جنس اين شاهد دردكشيده و هنرمند!
«شور نقاشانه»، «درك آكادميك» و «فتوشاپ» موجب خلق اين آثار شده اند.
اما، چيزى از نم اشك، گاهى يك آه يا حسرت در پس منظره ها، سكوت را به هياهو يا هياهو را به سكوت بدل مى كند. مرتضى اسدى نقاش است، نقاشى كه چه «قلم مو» و چه «ماوس»، وقتى كه ابزار دست او مى شوند، او قرار از كف مى دهد.
دست هنرمندش از روح او فرمان مى گيرد، شايد هم به قلب اش دوخته شده، در واقع دست اش از ذهن او بيرون مى زند... و مگر او روح ناآرامى ندارد؟ ... يا قلبى سوخته و ذهنى تلخ و سياه؟
پس اين همه رنگ، اين همه طراوت و اين همه سرخوشى در كجاى اين نقاش پنهان بوده است؟
مرتضى، انگار سال ها بود كه «جدى» حرف مى زد و حالا كه ناپرهيزى كرده و با بى خيالى به تپه و كوه و آسمان و درخت و ماه و ابر و دشت پرداخته بايد جور ديگرى نگاهش كنيم...
نكند كم آورده است اين شاهد دردمند؟
اين همه سبز، آبى، سرخ، بنفش ... مرتضى، راستى چه طور توانستى اين همه را در بغض هاى فروخورده ات، پنهان كنى؟
گاهى بد نيست گريه كرد... هميشه كه نبايد شعار داد، و سخت جلوه كرد و جهان را در روايتى جدى با ادبياتى جدى تعريف كرد...
اشك هايى كه پنهان شدند، بغض هايى كه در سينه ماندند، رنگ هايى كه از خشم فقط به سرخى گراييدند...، حالا سر باز كرده و از سرانگشتان او به پرواز درآمده اند.
اما، همه اهميت نقاشى هاى مرتضى اسدى فقط در توصيف چنين مفاهيمى نيست بلكه واقعيت آن است كه او از پالت رنگ، قلم مو، سه پايه و بوم و رنگ و روغن استفاده نكرده است. او فتوشاپ و صفحه نمايش رايانه و ماوس را به عنوان «كارگاه مجازى» خود انتخاب كرده است.
در بدو ورود به نگارخانه شاهد، بيننده باور نمى كند كه با آثارى برساخته از رايانه روبه رو مى شود. رايانه و فتوشاپ به شيوه و آداب مرتضى اسدى درآمده اند و اين نكته اى بسيار مهم و ظريف است. در اين لحظه است كه بايد گفت، هركس كه كمتر از مرتضى اسدى، نقاشى مى داند و كمتر از او مهارت فنى و توان طراحى دارد، حق ندارد به «ماوس» دست بزند، تا با آن نقاشى كند.
او نيامده است تا با توهم توانايى ناشى از نرم افزار به احساسات «خود نقاش پندارانه اش» پاسخى حقارت آميز انباشته از شامورتى بازى هاى نرم افزارى بدهد.
او، قبل از نخستين تماس دست اش با ماوس، آنقدر نقاشى كشيده بود و آنقدر به مهارت فنى رسيده بود كه اگر هرگز «ماوس» هم دست نگرفته بود، باز هم «مرتضى اسدى نقاش توانمند معاصر» بود.
او با اين آثارش ثابت كرده است كه هيچ وقت مرعوب پديده نرم افزارى نشده و نرم افزار را درحد يك نوع قلم جديد كه بايد تحت اراده واختيار او باشد، به كار گرفته است.
مرتضى اسدى، اما هنرمندى آرمانگراست. او در همه دوره هاى كارى اش نقاشى آرمانگرا بوده، هم اكنون نيز در منظره پردازى هايش آرمانى عمل كرده است. منظره پردازى آرمانى مرتضى اسدى، به او اين امكان را داده است تا نگرش شاعرانه يا مذهبى خود را در قالب و پوسته منظره تحقق بخشد. او عناصر منظره هايش را از درون طبيعت برگرفته است، درست به همان شيوه اى كه يك شاعر، واژه هايش را از دل سخنان معمولى، جدا مى كند. آرامش، پارسايى و سادگى پنهان در نقاشى هاى او، ذهن را به سوى نوعى مفهوم «لطافت» كه بدرستى به وسيله نقاش رعايت مى شود؛ مى كشاند. مرتضى اسدى، گويى سرشارى زندگى و جلوه هاى فريبنده رنگ را فقط در نقاشى هايش جست وجو مى كند و به مصداق اين پديده ها در آن سوى پنجره كارى ندارد. او حتى تركيب بندى و طراحى همه عناصر تصويرى منظره هايش را به طور ذهنى اجرا كرده است. او، ابتدا در مقابل بوم سفيد (بخوانيد يك document سفيد از منوىNew ) قرار گرفته و با ابزارهايى كه به كارش مربوط باشند (Tools) مانند يك گمشده به راه افتاده است. در مسير اين راه و از پس آزمون و خطاهاى بسيار با ابزار تازه اش (photoshop) و به محض پيدا كردن گلوگاهى كه بتواند احساس اش را از آن طريق استخراج كند، دست به كار شده است . او به قصد اجراى يك «آيين» به راه افتاده است و براى تحقق آيين خود كه چيزى جز هنر نقاشى نيست از ابزارى بهره گرفته كه هركس به آن نزديك مى شود به آيين آن ابزار درمى آيد. اما مرتضى اسدى با اراده اى غالب و احساسى كنترل ناشدنى به درون فتوشاپ رسوخ كرده و فتوشاپ را به آيين نقاشانه خود واداشته است.
احمد رضا دالوند/روزنامه ایران/سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
مرتضی اسدی در کنار اثرش
بدون عنوان(اکریلیک روی بوم)
بدون عنوان(اکریلیک روی بوم)
بدون عنوان(اکریلیک روی بوم)
طبیعت(دیجیتال)
طبیعت(دیجیتال)
طبیعت(دیجیتال)
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 20:4 |
لینک ثابت |
گرافيك مؤلف ؛ نوشته فرزاد ادیبی در باره گرافیک و پیوند آن با هنرهای زیبا
فرزاد اديبي
خسته از روزمرهگیها و روزمرگیها و فارغ از كنكاشها، شبی فرصتی دست داد تا بار ديگر با دوستان گردهم آييم و پاي صحبت استاد با يادی از روزهاي دانشجويی، دوباره و چندباره عشق را بشنويم و حديث مكرر عشق را . . . باري صحبت از روی جلد كتاب بود و تاريخچه و انواع و . . . پس از سخنان استاد، دوستی پرسيد كه گرافيك را چه سنخيتی با نقاشی است؟ و . . . استاد پاسخ گفت. سخن به درازا ميكشيد، اگر به تفصيل بحث میشد. اما به راستي گرافيك را چه سنخيتی است با نقاشي؟ آيا گرافيك هم عرض نقاشی است يا نقاشی هم عرض گرافيك؟ كداميك هنرترند؟ و اصلاً هنر چيست؟ و آيا ميتوان صفت تفضيلی براي هنر قايل بود؟ همگان ميدانند كه هنرها را ميتوان به انواع گوناگوني برشمرد، همچون هنرهای تجسمی، نمايشی، سينمايی، موسيقی و . . . يا هنرهای انتزاعي و هنرهاي واقعنمايانه كه برخي از سبكها بر اين پايهها بهوجود آمدهاند. و برخي ديگر بين اين دو قطب. اما آنچه موجب نگارش اين نوشتار شد ديدن هنرها از پنجرهای ديگر است، پنجرهای آشنا كه نه بر شيشههای آن غباري است و نه رنگي كبود.
ميدانيم كه هنرهای گرافيك، معماری و طراحي صنعتی اگرچه كاربردی هستند، اما تحت شرایطی می توان آنها را جزء هنرهای زيبا هم برشمرد. شور و شعور، كشش و كوشش و حس و عقل نه تنها پايههای همهی سبكهای هنری به حساب ميآيند، بلكه شاخهها و رشتههای هنری هم خود منطبق بر اين پايهها هستند. در برخي هنرها انديشه كفه سنگين ترازو است و در برخي ديگر احساس. اما شالودهی همه مبتني بر عقل و حس ِ توأمان است كه بدون يكی از اين دو هیچ اثری هرگز هنر نخواهد بود. هنرهای كاربردی هم با دو بال شور و شعور يا انديشه و احساس به اوج ميرسند. البته در اینگونه هنرها قضيه متفاوت است.
محدوديتهاي كاربردي بودن ِ هنری مثل گرافيك از همان ابتدا آغاز ميشود. از هنگامي كه سفارشدهنده به هنرمند ِ طراح موضوع ذهنی را سفارش ميدهد تا هنگامی كه محصول عينی را تحويل ميگيرد ـ اعم از جلد كتاب و مجله، پوستر، بستهبندی و . . . ـ محدوديتهاي بيشماری بر سر راه است. سليقههای متفاوت سفارشدهنده يا سفارشدهندگان، محدوديتهای قطع كاغذ، ليتوگرافي، چاپ، صحافی، محدوديتهاي اجتماعي و عرفی و . . . كه هر كدام از اين بخشها خود از محدوديتهای ريز و درشت ديگري متشكلند و پرداختن به آنها از حوصلهی اين نوشتار خارج است.
نقاش، آزادانه نقاشی ميكند و بيهيچ محدوديتی ايده و افكارش را در هر قطع و سطحي و بيهيچ قيدی از جهت رنگ و فرم اجرا ميكند و چون معمولاً مخاطبان محدودی دارد و كارش حتماً منتشر نميشود، مجبور نيست تن به سانسور و خودسانسوری دهد، در حالي كه در گرافيك ماجرا به گونهای ديگر است.
در هنر گرافيك به جای همهی اين آزادیها، محدوديت هست. ارزش يك اثر هنرمندانه گرافيكی هنگامی آشكار ميشود كه ما به محدوديتهای اين هنر واقف باشيم. البته همچنان كه ميتوان در نقاشي، شعر، موسيقي و هنرهاي ديگر با ترازوی نقد آثار را سنجيد، در هنر گرافيك نيز ميتوان دست به نقد زد و سره را از ناسره بازشناخت. همه هنرمندان واقعي گرافيك اذعان دارند كه ناسرهها و خزفهای اين هنر به دلايل متعدد بسيار زيادند. اهم آنچه اكنون دامنگير گرافيك امروز ايران است عبارتند از شيوهگرايی و ارتجال. كه پرداختن به اين بخشها نياز به فراغتي ديگر دارد. اما اگر نبودند معدودی هنرمند واقعی در اين رشته كه ايثارگرانه از حريم و حدود و اصالت اين هنر پاسداري كنند، اين هنر فرهيخته اكنون در محاق ابتذال و تكرار، در درون پوسيده بود.
كسانی كه با هر اثر خود نه تنها نياز سفارشدهنده را برآورده ميسازند بلكه هوشمندانه با تعهد و تغير، فرهنگسازی ميكنند. هنرمندانی كه فراتر از موضوع پيش ميروند، هنرمندان مؤلف يا طراحان گرافيك مؤلف.
ميدانيم كه هنر گرافيك شاخههای بسياري دارد و محصولاتی بيشمار. نشانه (Sign)، صفحهآراييLay Out)، بستهبندی (Packaging)، تصويرسازی (illustration) اعلان ديواری (Poster)، دفترك (Bruchor)، كارنما (Catalog) و . . . از محصولات و شاخههای هنر گرافيك هستند كه هر كدام از اين محصولات و شاخهها خود به بخشهاي ديگری تقسيم ميشوند. تصويرسازی شايد همسايهترين بخش گرافيك با طراحي و نقاشي است و چون در بيشتر محصولات گرافيك حضوری فعال دارد ميتواند ايستگاه مناسبی براي بحث اين نوشتار باشد. در اين نوشته تصويرسازي را از جهت: الف) محتوا و موضوع ب) مخاطب پ) قالب و ت) بسترهای بروز و نمايش، بررسي ميكنيم تا به مقصد راه يعنی "گرافيك مؤلف" يا "تصويرسازي مؤلف" برسيم.
الف) انواع تصويرسازی با توجه به محتوا و موضوع بر روی يك محور با دو قطب طبيعتگرايی و انتزاع ميتواند در حركت باشد. اگر موضوع تصويرسازی علوم تجربی باشد، مثل زيستشناسی و فيزيك و شيمی و . . . و هدف تصويرسازی نشان دادن درست اين موضوعها، براي تفهيم بهتر آن، طراح موظف است همانند يك دوربين عكاسی و اي بسا دقيقتر از دوربين، عيناً موضوع را طبيعتگرايانه تصويرسازی كند، اما درحيطه علوم انساني و علوم نظری جريان فرق ميكند.
استاد مرتضي مميز در كتاب تصوير و تصور مينويسد: "با كمی دقت به موضوعات متنوع تصويرگري كه شايد شامل دهها رشته و مطلب جداگانه باشد ميتوان تا حدودی به اهميت و لزوم تنوع شيوه بيان آنها پی برد كه مثلاً تفاوت در زمينه تصويرسازی براي متن يك كتاب پزشكی با تصويرهای فنی يك كتاب مكانيك و تصاوير يك كتاب تاريخی، يك كتاب جغرافيا، يك كتاب سياحتنامه، يك اثر ادبی، يك كتاب آموزشي دوران تعليمات مدرسهای، يك جزوه ورزشی، عكاسی، مد و لباس، يك قصه زيبا و لطيف كودكانه، مجموعه اشعار و . . . چه اندازه بايد تفاوت داشته باشد." (1) و "يك سري از موضوعات هستند كه ظاهراً قابل مصور شدن نيستند، مثل موسيقي يا فلسفه و به طور كلی موضوعاتی كه ظاهرا در مفاهیم آنها معادلات تصویری وجود ندارد و..." (2)
ب) مخاطب تصويرسازی بخش بزرگی از "نوع نگاه طراح" و "قالب تصويرسازی" و حتي "بسترهای بروز و نمايش" را تعيين ميكند. طراح با توجه به سن، جنس، نژاد، تحصيلات و آگاهيهاي عمومی، منطقه جغرافيايی، مذهب و باورهای مخاطب، تصويرسازی ميكند تا نهايتاً مخاطب با تصوير ساخته شده، ارتباط بهتری برقرار كند. براي مثال تصويري كه با پيرمرد 70 ساله آلماني ارتباط مناسبی برقرار ميكند برای كودك 7 ساله زاهداني قابل فهم نیست. يا "مثلاً مردم ژاپن از آن جهت كه نژاد يكدست و همگوني هستند، بدون اين كه لزومي داشته باشد كه هر چيزی را به زبان بياورند، يكديگر را درك ميكنند. آنها دوست ندارند كه همه چيز واضح و صريح باشد و به طور خاص از تصويری خوششان ميآيد كه پيچيده و بغرنج بوده و معاني متعددی را القا ميكند. به همين دليل تبليغات به ندرت شكل مستقيم و صريح پيدا ميكند و ايماژی كه به واسطه آن انتقال مييابد، در درجه اول اهميت قرار دارد از اين روست كه اغلب آثار تبليغي ژاپنی از مايه طنز و سرگرمي برخوردارند."(3)
پ) قالب يك اثر گرافيكي (تصويرسازی) شامل همه مباني و مبادي هنرهای تجسمی است، فرم، رنگ، تركيببندی، لیآوت، تكنيك، بافت، خلاقيت، ايده و حتي جای امضاء طراح كه چون در اين زمينهها بسيار شنيدهايم و خواندهايم از آن در میگذريم.
ت) بسترهاي بروز و نمايش كه معمولاً يكي از انواع محصولات گرافيك هستند مثل مطبوعات، كتابها، انواع بروشور و كاتالوگ و يا صفحات نمايش رسانههايي مثل تلويزيون، رايانه، سينما، تابلوهای تبليغاتی و . . . ارتباط نزديكی با «قالب» و «مخاطب» دارند، همچنين ارتباط درست "بسترهای بروز نمايش" آثار گرافيكي با "موضوع و محتوا" نكتهای است كه مديران هنري بايد به ناشران گوشزد كنند.(4) مثلاً در مورد نشريات، نكاتي همچون قطع، ترتيب انتشار، رنگ، جنس كاغذ، تعداد صفحات، نوع صحافی و . . . بايد با "محتوا و موضوع"،"مخاطب" و "قالب" هماهنگ باشد.
يك اثر سالم و كامل گرافيك اثری است كه در آن ارتباط منطقی بين"موضوع و محتوا"، "مخاطب"، "قالب" و "بسترهاي بروز و نمايش" برقرار شده باشد. البته هماهنگي كلي اين چهار مورد يعني( الف)، (ب)، (ت) و (پ) علاوه بر دانش و تعهد و مسئوليت گرافيست، همفكری و همكاریهای سفارشدهنده يا سفارشدهندگان و مدير هنری را نيز ميطلبد.
اما آنچه موضوع اصلي اين نوشتار است، طرح نوعي از هنر گرافيك است كه فراتر از يك اثر كامل است. به ديگر سخن اينكه يك اثر گرافيك علاوه بر سلامت كامل و هماهنگي عناصر( الف) تا (ت) ميتواند حتی پيشگامتر از موضوع مورد سفارش حركت كرده و به صورتي جامعالاطراف و كامل ظاهر شود. مرتضي مميز در كتاب "تصوير و تصور" ميگويد: ". . . آنچه را كه تصويرگر نبايد مطلقاً انجام دهد دنبالهروی و ترجمهی تصويری لغت به لغت موضوع است و هميشه به ياد داشته باشد كه با كارش ابعاد تازهای را به موضوع مورد سفارش اضافه كند." كم نيستند هنرمنداني كه شاهكارهاي ماندگاری در عرصه گرافيك آفريدهاند آثاری كه اگرچه حاشيهای براي متن سفارش هستند، اما هم عرض متن و گاهي با فخامت و عيار بالاي هنری با ارزشتر از خود متن جلوهگرند. گرافيك هنري است در خدمت اجتماع با پيامهاي فرهنگی، اجتماعی، سياسی و تجاری. و گرافيك مؤلف عالیترين نوع آن است كه در عين امانتداری، ارجمندترين حاشيه برای متن جامعه است.
پانوشتها: ۱-مرتضي مميز ،تصوير وتصور،انتشارات اسپرك،چاپ اول ، ۱۳۶۸،ص۴ ۲-همان ، ص۲۰ ۳-هنر معاصر ، (دو ماهنامه تجسمي ) ، شماره ۳ ،بهمن واسفند ۱۳۷۲ ، ص ۴۲ ۴-امروزه به دليل وضعيت نابسامان اقتصادي و ناآشنايي سفارشدهندگان گرافيك ، استفاده از طراحي هاو نقاشي هاي چاپ شده براي جلد كتاب ها ومحصولات ديگر رواج دارد . بايد متذكر شد كه اگر يك اثر نقاشي صرفا به عنوان يك اثر نقاشي در محل مناسب خود نصب شود ارزش دارد ، مثلا يك تابلو نقاشي كه بر سينه ُ يك تالار بزرگ همايش نصب مي شود قابل استفاده در يك اتاق كوچك خواب نيست و يا اگر به عنوان نقاشي ديواري از يك اثر نگارگري استفاده شود نا به جاست . ملاحظه مي شود كه با عوض شدن محل نصب يك اثر نقاشي ، فضا تاثير وكاربرد آن از دست مي رود پس چگونه مي توان آن را چاپ كرد وانتظار گرافيك بودن آن را داشت ؟ البته گاهي ممكن است با نظر ومشورت يك مدير هنري يك اثر نقاشي با ديزاين و ليآوت مناسبي در يك محصول گرافيك بسيار به جا ودرست وحتي خلاقانه به كار رود كه اين امر البته از سر انتخاب است نه از سر اجبار .
|
|
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 10:7 |
لینک ثابت |
تايپوگرافي صداي تصويراست
در پوستر هاي اوليه كه وظيفه معرفي يك كالا يا يك اثر هنري را بر عهده داشتند كلمات و حروف تنها به اطلاع رساني پوستر كمك مي كردند و به عنوان يك عنصر بصري در اندازه هاي مختلف فضاي پوستر را در مي گرفتند.
براي نمونه اولين پوستر هايي كه پدر و پدربزرگ هاي ما را براي ديدن نخستين فيلم هاي سينماي ايران، ترغيب مي كردند داراي چنين ويژگي بودند در اين پوستر ها مشخصات فيلم از جمله نام بازيگران، كارگردان و... به ساده ترين شكل و به سه زبان فارسي، فرانسه و روسي منتشر مي شد.
پيشرفت صنعت چاپ و پيدايش هنر عكاسي با ايجاد تحولي شگرف در طراحي پوستر به تدريج تصاوير را به درون پوستر ها كشاند تا پوستر ها به تركيبي از نوشته و تصوير بدل شوند.
در اين شرايط بود كه طراح پوستر مجبور شد براي انتقال پيام به مخاطب به فراگيري اصول زيبا شناسي بپردازد و اين امر رفته رفته به اصول و قواعد طراحي پوستر هويتي مستقل بخشيد.
در واقع با ورود تصاوير به پوستر ها نه تنها از اهميت نوشتار در آنها كاسته نشد بلكه به ايجاد جنبشي جديد در نحوه طراحي حروف پوستر انجاميد. چرا كه از آن زمان به بعد حروف مي بايست در كنار تصاوير كه داراي قدرت بصري بالايي بودند جلوه كرده و به انتقال پيام و شعار مورد نظربه مخاطب كمك كنند.
در نتيجه اين تحولات لزوم ايجاد يك دگرگوني در فرم ، اندازه و شكل نوشتار در پوستر بيش از پيش حس شد و با گذشت زمان و با شكل گيري شيوه هاي گوناگون تايپوگرافي، حروف و نوشتار جايگاه ويژه اي در پوستر پيدا كردند. رونالد بارتز اديب و فيلسوف فرانسوي مي گويد: «در گذشته عكس ها و تصاوير معنا را به تصوير مي كشيدند و امروزه نوشتار تصاوير را با خود حمل مي كنند و تصاوير را با فرهنگ و تصورات آميخته مي سازند»
نوشتار جدا از رسالتي كه بر عهده دارد (خبررساني) با تبديل شدن به يك فرم در تركيب بندي (كمپوزيسيون) با كل پوستر يگانه شده و به عنوان يك اثر تجسمي مستقل، نقوش ماندگاري را در ذهن مخاطب بر جاي مي گذارد. به عبارت ديگر پوستر با جدا شدن از موضوع خود همچون هر اثر هنري ديگر فارغ از زمان و مكان باقي مي ماند.
حروف پوستر بايد در درجه اول خوانا و سپس خواندني باشد. خوانا از لحاظ وضوح روشني و رسا بودن به گونه اي كه مخاطب هنگام مشاهده حروف بر خواندن آن هيچ مشكلي برنخورد. خواندني از اين جهت كه قرائت كردن نوشتار براي خواننده همراه با نوعي چالش توأم با لذت وعلاقه باشد و هيجان مخاطب را برانگيزد.
امروزه نوشته جدا از تصوير نيست بلكه بخشي از تصوير را تشكيل مي دهد و به نوعي تصوير را كامل مي كند. نوشتار ، مانند ساير عناصر پوستر در صورتي كه صحيح طراحي شود گيرا و تماشايي خواهد بود. البته هماهنگي ميان حروف و تركيب بندي منجسم نيز در جذاب تر شدن نوشتار سهم به سزايي دارد.
نكته حائز توجه در طراحي حروف براي پوستر اين است كه حروف از طريق نوع شكل و چگونگي قرار گرفتن در صفحه مي توانند داراي كاراكتر خاصي باشند كه اين كاراكتر در صورت هماهنگي با موضوع پوستر مي تواند در انتقال هر چه بهتر محتواي مورد نظر به مخاطبان تأثير به سزايي داشته باشند و از طرفي ديگر نيز حركت و خط آهنگ كلمات سهم فراواني در ارزش و محتواي طرح ايفا مي كند.
براي طراحي موفق نوشته ها در يك پوستر، جدا از بهره گيري از تكنيك هاي مختلف و رعايت نظم و تناسب به خلاقيت و ممارستي نياز است كه طراح از طريق آن مي تواند به ارائه هر چه بيشتر پيام از طريق نوشتار نزديك شود. به قول كيت هنريش «تايپوگرافي صداي تصوير است» .
از ديگر نكاتي كه نبايد فراموش شود اين است كه متن پوستر نبايد در فضاي كار گم شود و كم اثر جلوه كند به عبارتي ديگر خواندن متن در پوستر، حتي از فواصل نبايد مشكل باشد. رعايت موارد فوق كه در غالب تايپوگرافي تعريف مي شود مي تواند پوستر را به تركيب بندي و صفحه آرايي (لي اوت) ايده آل نزديك كند. در نهايت سهيم شدن حروف در تركيب بندي و ميزانپاز پوستر روندي است كه به تأثير گذار شدن پوستر در مخاطب و بيننده مي انجامد.
تايپوگرافي در پوسترهاي ايراني
در طراحي اعلان (پوستر/آفيش)، نوشتار و متن، غير از وظيفه اطلاع رساني مكتوب خود نيز يك فرم محسوب مي شود و در كل ساختار پوستر از لحاظ تركيب بندي و صحفه آرايي به كار مي آيند.
ايرادي كه در اكثر پوسترهاي فارسي نسبت به لاتين به چشم مي خورد عدم تنوع در فونتهاي فارسي است و به ندرت آثاري با تأكيد بر روي نوشتار ديده مي شود (هرچند كه از نظر ارزش گذاري تصوير و نوشته به يك اندازه است) و يا اينكه از تايپوگرافي خلاق و قوي از لحاظ بصري خبري نيست و بيشتر اين آثار داراي حروفي مشابه و يك دست از لحاظ فرم هستند. در حالي كه يكي از نقاط قوت پوسترهاي لاتين، بخش نوشتاري آن است. حروف و كلمات لاتين، جد از وجه خبري داراي اشكال بصري بوده (به طور مثال كلمه A مي تواند برداشتي از سر گاو تعبير و تلقي شود) خاصي بهره مي برند كه در تركيب بندي با سايرعناصر پوستر به جذابيت آن مي افزايند. براي نمونه در پوستر هاي سينمايي كه در دو بخش فارسي و لاتين تهيه مي شوند. اين موضوع آسانتر قابل درك است.
پوستر هي لاتين به خاطر اينكه از فونداسيون و زيباشناسي غربي سرچشمه مي گيرند از ساختار منسجم تري برخوردار هستند. در كشور ما نيز اصول پوستر سازي با الگوي غربي تدريس مي شود. اما در آموزش و كار عملي همواره مشكل منتهاي فارسي با ويژگي هاي خاص خود و متفاوت از غرب وجود دارد.
حروف فارسي با توجه فرهنگ و سنت هاي نوشتاري اين مرز و بوم به هم چسبيده است كه اين ويژگي موجب شده تا از قابليت هاي چاپي الفباي فارسي كاسته و عرصه براي طراحي هنرمندانه حروف تنگ شود و متقابلاً جدا بودن حروف لاتين از نظر نگارش دست تايپوگرافيست هاي غربي در طراحي و تثبيت انواع حروف الفباء و حروف لاتين باز كرده است به طوري كه هر ساله انواع فونت هاي گوناگون در طرح ها و شكل هاي مختلف به دنياي گرافيك ارائه مي گردد و طراحان گرافيك براي به كارگيري انواع حروف از نظر شكل و اندازه و... در آثارشان آزادي انتخاب بيشتري دارند.
در پوستر هاي اوليه طراحي شده در ايران از خط و نوشته صرفاً جهت انتقال مفاهيم و اطلاعات و به عنوان يك اطلاع رسان صرف استفاده مي شد و كمتر فرم اشكال بصري آن با توجه به موضوع مورد توجه قرار گرفت. هيچ گاه به طور جدي كار تحقيقاتي به روي خط فارسي انجام نگرفته است تا قابليت هاي آن كشف گردد. همواره با ديد توريستي به خوشنويسي در حد قلم و مركب نگاه مي كنيم و هيچ گونه تلاش جدي براي عبود از خوشنويسي و رسيدن به تايپوگرافي نرسيده ام. كمتر به فكر آن بوده ايم تا داراي پالت هاي مختلف تايپوگرافي از حروف و الفباي فارسي باشيم و اين را مي توان به حساب كم كاري كساني گذاشت كه در اين مقوله به فعاليت مي پردازند.
يكي از عوامل موفقيت غربي ها در اين زمينه به صنعت چاپ آنها با عمر حدود 500 ساله برمي گردد. غربي ها در اين زمينه داراي تجربه و اعتبار خاصي هستند . آنها به خوبي به جنبه كاربردي و حروف با توجه به نوع كاركرد ماشين هاي چاپ اشراف كامل دارند و در گذشته ، چاپگر به نوعي طراح حروف لاتين بود كه به فراخور مطالب، اقدام به طراحي فونت لاتين مي كرد. به تعبيري مي توان چاپگر ها را گرافيست هاي آن زمان دانست. وجود حدود 6000 فونت مختلف در خط لاتين تا قبل از پيدايش كامپيوتر مي تواند علت ديگري براي موفقيت غربي ها باشد كه از پشتوانه چاپي آنها نشأت مي گيرد. در ايران نيز قبل از ورود كامپيوتر، پوسترهاي فارسي در محدوديت فونت ها شكل گرفته است. اگر در بعضي پوستر ها شاهد آثار درخشاني در زمينه طراحي حروف هستيم ، به دليل حجم كم آن است و يا اينكه از خلاقيت طراح نشأت گرفته است. بعضي از خطوط فارسي، مانند خط ياقوت كه داراي لهجه عربي است و حتي در كاشي كاري هاي اسلامي نيز از آن استفاده شده جهت پوسترهاي كه موضوع مذهبي دارند مناسب است و خط نستعليق كه به هويت ملي تبديل شده در پوستر هايي با اين مفهوم مي تواند جواب مثبت دهد.
امّا اينها كافي نيستند. در بعضي موارد طراحان گرافيك با الهام از فرم الفباي لاتين و براساس ساختار و معيار قرار دادن آنها به طراحي حروف جديد دست زده كه در بعضي زمينه ها به موفقيت هاي نيز رسيده اند.ورود كامپيوتر به حيطه گرافيك، به كارهاي گرافيكي تا چند هزار برابر سرعت داده و موجب تنوع و افزايش فونت ها فارسي شده است. اما هنوز آن چنان كه بايد و شايد جوابگوي نياز طراحان گرافيك نيست و همچنان، در كشف استعدادهاي خط فارسي . بكارگيري گرافيكي آن به علل مختلف ضعيف عمل كرده ايم.
عدم رشد بلوغ جامعه گرافيكي ايران از جهت تخصص در حيطه هاي كار گرافيكي باعث شده كساني كه توانايي لازم را در اين زمينه دارند به صورت تخصصي كار نكنند و هنوز واژه تايپوگرافيست واژه غريبي باقي بماند، در حالي كه يكي از نيازهاي مبرم جامعه گرافيك امروز ايران پرورش اين گونه نيروهاي در هر زمينه اي مي باشد. از طرفي جامعه خوشنويسي ايران كه به حد كمال خود رسيده است، بايد به عنوان يك مدرسه و مركز خط شناسي با توجه به پشتوانه عظيم و غني و با سابقه طولاني در اين زمينه به ابداع انواع خطوط جديد و مدرن مطابق نيازهاي كنوني جامعه گرافيك اقدام كند.
خطوط شناخته شده فارسي مسير تكامل خود را طي ساليان طولاني طي كرده است و حال به خلاقيت و شكوفايي خطوط جديد نياز دارد. طراحان و گرافيست ها با توجه به رشته تخصصي خود نبايد به حروف و كلمات و متن آثار خود فقط از جنبه اطلاع رساني نگاه كنند. نوشتار، فرم و شكل خود را از موضوع و محتوا مي گيرد و در كل تركيب بندي اثر سهيم مي شود. امروزه حروف و كلمات و خط فارسي به يك ساختار نو و بديع نيازمندند.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 14:37 |
لینک ثابت |
رابطه هنرمندومخاطب
|
|
|
احمدرضا دالوند
(۱)
هنر گرافيك در يك نگاه كلى، يك هنر «اليت» نيست و لايه هايى ساخته و پرداخته از ابهام وايهام ندارد. همه آنچه در يك هنر «فرهيخته» با كشف و شهود و احساس هاى عالى قابل دريافت است و بر سر نحوه فهم و چگونگى دريافت آن ميان مخاطبان بحث و جدل رخ مى دهد، در هنر گرافيك اما، بايد با يك نظر ،(تأكيد مى شود كه فقط با يك نظر) دريافت شود. گرافيك را در زمره هنرهاى «كاربردى» Functional و نقاشى را در زمره «هنرهاى زيبا» Fine Arts به حساب مى آورند. در Fine Arts ممكن است برداشت هاى فردى ، يا فرديت ويژه و انحصارى هنرمند موجب خلق اثر شود، امادر گرافيك، پاسخگويى به يك نياز اجتماعى موجب خلق اثر مى شود.
از اين منظر، گرافيك رسالتى ارتباطى، اجتماعى و رسانه اى به عهده دارد.
بارها شنيده يا خوانده ايم كه مى گويند ممكن است يك اثر هنرى در زمانه خودش و يا حتى در يك مقطع زمانى مانند يك دهه ياچنددهه و حتى يك سده به طور كامل درك نشود. حتى خوانده ايم كه «لزومى ندارد يك اثر هنرى خودش را باز كند» ، مى گويند يك اثر هنرى اصلاً«باز» نيست. ممكن است با لايه اول آن به سرعت ارتباط برقرار كرد، اماخطاست كه فكر كنيم همه اثر هنرى همان لايه اول آن است. مى گويند براساس درك و شعور و نيروى فهم ما، يك اثر بر ما رخ مى نمايد يا مستور مى ماند. مى گويند اين تكليف مخاطب است كه سعى كند تا بداند و آدم بافرهنگى شود تا لياقت درك اثر هنرى را كسب كند. راستى اگر بخواهيم به اين نكات به درستى بينديشيم، ضرورت دارد به شرايط و زمانه اى كه «امروزه» در آن هستيم نيز با دقت بيشتر و حساسيت ويژه اى فكر كنيم.
سرعت و «چالاكى» (Agility) خصيصه ذاتى همه آن چيزى است كه «امروزى» تلقى مى شود. اگر در يك دوره اى مفهوم «كيفيت » (Quality) هدف استراتژيك مديران و برنامه ريزان جوامع پيشرفته قرار گرفته و در دوره ديگر، مفهوم «مهندسى مجدد» ( engineering - Re ) مورد توجه محققان امور اجتماعى ، فرهنگى و مديريتى قرار گرفته است، اما در زمانه ما، مفهوم «چالاكى» اصل اول و شرط نخست هر پروژه ارتباطى، اطلاعاتى، مديريتى ، فرهنگى ، اقتصادى و رسانه اى است.
در چنين زمانه اى حركت مستمر، پيوسته و سريع به صورت دات كام (com.) اصل غيرترديدناپذير همه فعاليت هاى انسانى است.
درست در چنين زمانه اى است كه كامپيوتر «وجود» و «عدم وجود» يا به تعبير ديگر«بله» و «نه» رامورد ارزيابى قرار مى دهد. حالا ديگر ديجيتال Digitalشاهين ترازوى سنجش محاسبات و برنامه ريزى هاست. يعنى «اطلاعات» ، «تصوير» و «صوت» به زبان قابل فهم كامپيوتر كه از «صفر» و «يك» ساخته شده، وارد مى شود و خروجى آن يك دنياى مجازى است كه تصويرى ديجيتالى از دنياى واقعى محسوب مى شود.
حالا ديگر اين فقط كامپيوترها نيستند كه قادر به فهم «صفر» و «يك» هستند. اين زبان با ذهن آدم نيز تركيب شده و «آدم تازه اى» ساخته است. آدم تازه اى كه سرعت كسب اطلاعاتش چندين هزار برابر بيشتر از آدم هاى كهنه شده حتى ۵ سال پيش است.
لازم نيست خيلى به عقب برگرديم. فاصله ها به سرعت زياد مى شوندو در بسيارى از مجارى و معابر «ابهام» و «خلأ»به جا مى ماند. در چنين زمانه اى ، ضرورى است كه جايگاه «اثر هنرى» و «هنرمند» رامورد بررسى مجدد قرار دهيم.
اهميت اين موضوع از آنجا بسيار حياتى مى نمايد كه بدانيم در «اطلاعات ديجيتالى» چيزى به نام خطا وجود ندارد و نمى تواند وجود داشته است، زيرا بنيان همه چيز يا «صفر» است يا «يك». در حالى كه ماهيت آنچه در نزد انسان است داراى نوعى كثرت شامل اجزاى بى شمار يا (analogue) «آنالوگ» است.
پرسش اين است: در عصر تكنولوژى اطلاعات (IT) و در شرايط حركت مستمر و سريع به شيوه دات كام (com.)، هنرمند چه دركى بايد از خود، رسانه و جامعه مخاطبانش داشته باشد؟ جايگاه هنرمند دراين شرايط كجاست؟ «طراحى » به عنوان يك فرايند خلاقه كه دست و ذهن و حافظه و حس و شور و شعور طراح را مى طلبد، چه تفاوتى با آنچه كه «طراحى » در ماقبل دوران دات كام داشت؛ بايد داشته باشد؟
(۲)
قرن نوزدهم در حالى به پايان رسيد كه بشر در آغاز قرن بيستم، مست باده پيشرفت بود.
قرن نوزدهم با رؤياى پيشرفت بى پايان و جلال و جبروت ترقى بشرى به سر رسيد.
قرن بيستم آغاز خوبى داشت. جهان در صلح و آرامش به سر مى برد. در ۲۰ سال اول قرن بيستم، نوآورى هاى عمده اى در حيطه علم و فناورى به وقوع پيوست.
ـ در ،۱۹۰۱ نخستين علائم راديويى از انگليس به آمريكا مخابره شد (توسط ماركونى).
ـ در ۱۹۰۳ برادران رايت نخستين هواپيماى خود را ساختند.
ـ در ۱۹۰۸ هنرى فورد، نخستين مدل اتومبيل هايش را توليد كرد كه ۱۵ ميليون دستگاه از آنها فروخته شد.
اتومبيل ازوسيله تفريحى ثروتمندان به وسيله اى جدى براى حمل و نقل تبديل شد.
ـ در همين سالها بود كه انيشتين نظريه هاى تخصصى و عمومى نسبيت را طرح كرد.
ـ هانرى برگسون درباب «تحول خلاق» سخنرانى كرد.
ـ زيگموند فرويد، نظريه هاى روانكاوى خود را تدوين كرد.
ـ صنعت سينما به شكل جدى پا گرفت. ستارگانى همچون چارلى چاپلين و مرى پيكفورد در همين سال ها درخشيدند.
ـ مسابقات دوچرخه سوارى و مسابقات اتومبيلرانى طرفداران زيادى پيدا كرد.
ـ موسيقى «ايگور استراوينسكى» و باله روس مردم اروپا را حيران و شيفته خود كرد.
ـ در سال ۱۹۰۹ «سرگئى پاولوويچ دياگليف» باله روس را به پاريس و لندن برد.
همه اين اتفاقات در ۱۴ سال اول قرن بيستم رخ داد.
ـ در ۱۹۱۴ جنگ جهانى اول به شكلى نامنتظره رخ داد. اين جنگ كه درنده خويى و سبعيت آن را تاريخ كمتر به ياد داشت ۱۰ ميليون قربانى گرفت و ۲۰ ميليون مجروح برجاى گذاشت.
ـ در ،۱۹۱۷ انقلاب روسيه رخ داد. انقلابى به رهبرى «لنين» در پى اين انقلاب، كمونيست ها پيروز شدند و حكومت تزارها برچيده شد.
ـ اوايل قرن بيستم، دوران تجربه و جسارت بود كه مرز همه هنرها از جمله نقاشى، مجسمه سازى، معمارى، موسيقى، تئاتر و فيلم را وسعت بخشيد.
ـ هنرمندان آوانگارد با الهام از سنت هايى كه ريشه در رنسانس داشتند به تجربه در «قالب»، «رنگ» و «محتوا» پرداختند ... و فرهنگ بصرى جديدى خلق كردند كه بر طراحى گرافيك قرن بيستم تأثير بسيارى داشت.
ـ در ،۱۹۲۳ سوررئاليسم به رهبرى آندره برتون شكل گرفت. سوررئاليسم تأثير رهايى بخشى بر طراحان گرافيك دهه ۳۰ و ۴۰ قرن بيستم گذاشت. ايده هاى سوررئاليستى هنوز كاربرد وسيعى در تبليغات تجارى دارد.
ـ نقاشى سوررئاليسم در دو گرايش متفاوت: صعود به اعماق ضمير و سقوط به بلنداى رؤيا به فتح قرن بيستم سرخوشانه روانه شد.
سالوادور دالى، رنه ماگريت، ايوتانگى، نوعى رئاليسم جادويى را بنا نهادند و ديگرانى چون: آندره ماسون، يان آرپ، روبرتو ماتا و خوان ميرو با پردازش فرم هاى ارگانيك (انداموار) سوررئاليسم خاص خود را تأسيس كردند.
ـ در همين سال ها بود كه «لوكور بوزيه»، «آمادئو اوزانفان» و «فرنان لژه» (ناب گرايى) يا purism را بنا نهادند. هدف پيوريسم (ناب گرايى) خلق هنرى بود برخوردار از نظم، وضوح و عينيتى كه هماهنگ با عصر ماشين باشد. «كانستراكتيويست ها» و پيروان جنبش «د. استيل» نيز با «پيوريست ها» مشابهت هاى بسيارى داشتند.
ـ در ۱۹۱۹ آكادمى «باوهاوس» را والتر گروپيوس تأسيس كرد. والتر گروپيوس، برخى از بهترين و خلاق ترين مغزهاى متفكر آن روزگار را در اين مدرسه به خدمت گرفت. از جمله: پل كله، واسيلى كاندينسكى، ليونل فاينپنگر، يوهانس ايتن، لازلو موهولى ناگى، اسكار شلمر، يوزف آلبرز، مارسل بروگر، هربرت باير و ...
استادان «باوهاوس» براى عملى كردن نظريه هاى خود، كتب، پوسترها، كاتالوگ ها، نمايشگاه ها و حروف چاپى بديعى را پديد آوردند. آلمان در دهه ،۲۰ نقش عمده اى در تحول و دگرگونى طراحى گرافيك قرن بيستم داشت.
(۳)
دريافت و پذيرش يك «اثر» پس از قرن ها و با ظهورزمينه هاى كاملاً متفاوت فرهنگى چگونه ميسر است؟
آن هم در شرايطى كه ديگر ميثاق هاى مشترك، رمزها و علائم آشنا ميان «توليدكننده اثر» و «دريافت كننده اثر» وجود ندارد.
«توليد اثر» در برهه اى رخ داده است كه داراى ساز و كار و منطق و سليقه ويژه خود بوده و بر بسترى باليده كه هيچ نشانه اى از آن در دوران كنونى فراهم نيست.نحوه رودررويى، فهم و دريافت مخاطب امروزى، از پس قرن ها، به طور حتم با مخاطبى كه همزمان با «خلق اثر» مى زيسته متفاوت است. مسأله فقط در «مضمون» اثر نيست، به نحوه تعبير و تفسير هنرمند از مضامين و ابزارهاى ويژه دورانش نيز مربوط مى شود.
آيا بشر از پس سده هاى متوالى و كسب تجارب متعدد، دستخوش تغيير در استنباط مفاهيم و نيز طريقه نمايش و عرضه آثارى هنرى نشده است؟
آيا يك نوع از نگرش و يك شيوه از بيان را مى توان براى همه نسل ها تجويز كرد؟
آيا طرز برخورد و نحوه استنباط انسان امروزى با فرآورده هاى هنرى و فرهنگى قرون گذشته چه تفاوتى دارد يا بايد داشته باشد؟
پرسش هاى ديگرى نيز وجود دارند:
الف ـ چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور واكنشى انفعالى و ستايش آميز داشته باشد.
ب ـ چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور واكنشى بى تفاوت و سرد داشته باشد.
پ: چنانچه مخاطب امروزى، در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور، واكنشى منتقدانه و فعال داشته باشد و درصدد بازشكافى اثر به منظور بررسى كاركردها و شناخت ضعف و قوت آن برآيد.
ت: چنانچه مخاطب بنا بر تشخيص آگاهانه و علمى، به توازن شگفت آور اثر بازمانه اش واقف شود و از اين شگفتى به وجد آيد. وجدى كه حاصل درك مخاطب از انطباق خلاق يك دوران تاريخى در كالبد اثر هنرى است.
بى ترديد، مخاطب يا هنرمند معاصر در ديدار با آثارى از دوران هاى گذشته، با چنين پرسش ها و كنجكاوى هايى مواجه مى شود و بايد براى آنها پاسخ هايى بيابد، زيرا برخى واكنش هاى انفعالى و ستايش آميز الزاماً به معناى توفيق شگفت آور «اثر قديمى» نيست.
چه بسا انفعال و تأثيرپذيرى بسيارى از افراد نسبت به آثار گذشتگان، به دليل روبه رو شدن با چيزى از دنياى دوردست باشد.
زمان ردپايى افسونگرانه و جادويى بر آثار كهنسال برجاى مى گذارد و «اثر» در موقعيتى مجهول و ناشناخته از پس زمان هاى دور، جلوه اى جادويى مى يابد.اگر به چنين تعابيرى توجه نكنيم، بايد ميان آن انفعال ناشى از جادوى زمان كه عارى از آگاهى است و انفعال ناشى از درك توازن ميان «اثر» و «زمانه خلق اثر» كه سرشار از آگاهى است، تمايز قائل شويم.بى درنگ بايد به اين نكته توجه داشت كه «دريافت كننده اثر» يا مخاطب، فارغ از اين كه معاصر «توليدكننده اثر» باشد يا نباشد، آيا مجاز است كه «اثر» را به مثابه يك «دستمايه» مورد استفاده قرار دهد؟ يعنى عناصر تشكيل دهنده «اثر» را به نفع خلق اثرى كه امروز درصدد توليد آن است، مصادره كند؟
به طور عام، معاصر بودن دليل موجهى براى تأثير و تأثر و نشت و نفوذ متقابل ميان ميثاق ها و شيوه هاست اما هنگامى كه چند قرن شكاف ايجاد مى شود، به گونه اى كه رشته هاى پيوند گسسته و زمينه هاى ميثاق برچيده شده، چگونه مى توان و با چه رويكردى مى توان از عناصر بصرى يك «اثر» برداشت كرد و دردرون ساختار اثرى ديگر در زمانه اى ديگر بهره گرفت؟
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 14:34 |
لینک ثابت |
نگاهی به آثار کیوتسی واریس/جوها تانتو.ترجمه:علی وزیریان
 |
کیوستی واریس می گوید : « چشم انداز فنلاندی سر چشمه طراحی هنری و نیز طراحی گرافیک فنلاند است. » او دوره کودکی اش را در جنوب شرقی فنلاند به یاد می آورد که وسایل کشاورزی زیبا و در عین ظرافت و سادگی آن را احاطه کرده بود: « دهقان فنلاندی چشمی تیز بین و حسی لطیف داشت که به کار طراحی و ساخت وسایل مورد نیازش می آمد . این میراث ماست : اتحاد میان زبان بومی ساده و فرم و کارآیی و سود مندی . » آثار کیوستی واریس دارای ایجاز ، صراحت، شکل ناب و غالباً طنز و سرزندگی است . پانچ کردن و پیراستن را با کار در یک شرکت تبلیغاتی آموخت که از سال 1957 شروع شد . اما پیش از آن درباره تایپوگرافی مطالعه کرده بود. بنابراین عجیب نیست که افکار و کارهایش نشان دهنده تاثیر حروف هستند. او درابتدا پوسترسازی و طراحی« لوگو»را نوعی سرگرمی تلقی می کرد ودراوقات فراغت خود به آنها می پرداخت . اما چون این کارها بلافاصله مورد توجه قرارگرفتند. واریس روش تازه ای در پیش گرفت. پوسترهای او معانی تکان دهنده ای را که نسبتاً کلامی بودند تداعی می کرد . نیازی به کلمات نبود ، یا لااقل تنها به کلمات معدودی ( برای القای مفهوم پوستر ) نیاز بود ، چنانکه در پوستر ایمنی مربوط به ترافیک مشاهده می شود ، « تخم مرغی روی سقف یک اتومبیل و سادگی ، خوش بینی و سر زندگی موجود در این شعار : چهار شنبه بدون تصادف » واریس معتقد است که اگر پیام تصویری به قدر کافی قوی باشد، حضور کلام غیر ضروری است ، چرا که تصویر به خودی خود زبان مستقلی است. واریس با خشنودی تصدیق می کند که آثارش با آثار ساوینیاک، طراح فرانسوی نزدیکی دارند. او آثار این طراح فرانسوی را طنز آمیز و حتی مسخره ، اما تاثیرگذار می داند. او مجذوب مسایل مربوط به ارتباط جمعی است . مساله ای او را بر می انگیزد و خلاقیت او را تحریک می کند . در نگاه اول به نظر می رسد که کارهایش خود به خود و فی البداهه به وجود آمده اند، اما کار او با شناخت عمیق « موضوع » تشریح و تبیین و احاطه برآن و تمرکز شدید برای حل مساله مورد نظرهمراه است . واریس می گوید: « همیشه با این فکرشروع می کنم: چگونه موجزخودم را بیان کنم؟» او از مغز به عنوان بانک اطلاعات سخن می گوید. جوابها را در اینجا می توان یافت : جوابهایی که محصول کارهای قبل اند. مساله این است که آدم چطور زیرکانه ازذهن استفاده کند ، چطور آنرا به کاربگیرد : حلقه الهام بخش وظایف و راه حل هایی که یکی از دیگری نتیجه می شوند. واریس که اکنون سه دهه است با ابداعات خویش و ربودن جوایزی در فنلاند و خارج از کشور موجب شگفتی و مورد توجه دنیای رسانه هاست، می گوید: « البته طراح موظف است که مدام خود را تجدید و احیا کند . تجدید و احیا خود به معنی پیروی از جریانهای موجود نیست ، بلکه تفکر خود هنرمند باید پشت همه چیز حضور داشته باشد و شایسته است که طراح نسبت به شخصیت حقیقی خود وفادار بماند. » کیوستی واریس ذاتاً طنز پرداز است. همان گونه که طراح گرافیک برجسته ژاپنی ، یوساکوکامه کورا، در باره او گفته :« واریس استفاده از طنز، برقراری ارتباط و انتقال پیام را به نحو تحسین برانگیز ی انجام می دهد. بسیاری از طراحان گرافیک از جمله ساوینیاک، فرانسوا، فولون و شیگئوفوکودا از طنز به عنوان تمهیدی بیانی استفاده می کنند. اما کار آنها از خونگرمی و سلامت موجود در طنز واریس بی بهره است. به نظر من ویژگیهای خاص و دلپذیر آثار واریس از شوخ طبعی لطیف و روستایی او ناشی می شود. احتمالاً همین مساله کلیدی برای درک معیارهای فرهنگی متعالی فنلاند به دست می دهد.» واژه « واریس » به معنی کلاغ است . شاید همین نکته نقطه شروع مناسبی برای شوخ طبعی این هنرمند گرافیست محسوب می شود. او روی لوگوی کلاغ خویش به صورتهای مختلف و با استفاده از مواد و مصالح گوناگون بار ها و بارها کار کرده است . اکنون سی سال است که این تصویر کوچک کلاغ آگهی هایی را که جوایز ی کسب کرده اند تزیین نموده است. و هدایای جالبی که او طراحی کرده ـ نامه باز کن ، کاغذ خشک کن ، یا « اوکارینا» یی به شکل کلاغ ـ به درد کلکسیونرها می خورند. همکاران فنلاندی واریس تصدیق می کنند که « آثار وی به هیچ وجه آکادامیک نبوده و با تزیین هم میانه ای ندارند». آثار او ، از جمله پوسترهای سالانه و بسیاری از نشانه ها ی تجاری دهه شصت وی ، مورد استقبال قرارگرفته اند . برخی ازآثارش ، برای مثال ،« کلارینت مارگونه» ای که برای « جشنواره موسیقی جازپوری» طراحی کرده است ، توجه و تحسین طبقات روشنفکر را به خود جلب کرده و جریان ساز بوده اند. مشهور است که کار او همیشه «گیرایی» خاصی دارد، خصیصه ای به طور مشخص غیر قابل تعریف است. چگونه یک طراح می تواند رشد خود را تداوم بخشد و همواره اثری نو بیافریند؟ واریس می گوید: « کافی است که تو همیشه کنجکاو و آماده کار باشی ، خواه هنگامیکه در سفری طولانی هستی و خواه زمانی که با آدم جالبی برای صرف نوشابه در رستورانی نشسته ای ». باید مدام گوش به زنگ بود، ارتباط برقرار کرد و آدمهای طبقات مختلف اجتماع را شناخت. باید وقت صرف کرد، انواع کتاب مجله را خواند و موسیقی گوش کرد. وقتی طیف دلبستگی های آدم وسیع باشد ، همواره برای کار آمادگی خواهد داشت . واریس درباره طراحی گرافیک در فنلاند یاد آور می شود که جمعیت فنلاند فقط پنج میلیون نفر است که از جمعیت اغلب شهرهای بزرگ کمتر است . با توجه به این جمعیت کم، اگرچه تعداد طراحان گرافیک محدود است اما معیارهای کیفی و مهارتهای حرفه ای در سطحی بسیار بالاست. این امردر نمایشگاههای بین المللی مشهود است .
« یک گروه طراح گرافیک 25 تا30 ساله درحال ظهوراست که شمار روز افزونی از زنان مستعد رادربرمی گیرد .» ممکن است فنلاند کوچک باشد ، اما از نظر تولید کاغذ کشور بزرگی ا ست . صنعت کاغذ سازی فنلاند که شهرتی بین المللی دارد و در کل جهان واجد برتری کیفی محسوب می شود، طراحان فنلاندی را ملزم به انجام همه نوع کاری کرده است : از بسته بندی کاغذ «رول» تا تصویر سازی تقویم، از تهیه گزارشهای سالانه گرفته تا بسته بندی محصولات شرکتها . دنیا استقبال گرمی از هنرهای گرافیک کرده است. کیوستی واریس اعتقاد ندارد که اروپای آینده باید از گرافیک « پان ـ اروپایی » صعود کند. « در اقصا نقاط اروپا
 |
پیوندهای بیشتری ایجاد خواهد شد، و احتمالاً بیشتر با اروپای مرکزی و میراث گرافیک انگلستان هماهنگ خواهد بود تا فنلاند». شرکت خصوصی واریس برخلق تصاویرشرکتهای تجاری تمرکزدارد: « هویت هرشرکت امر حساسی است که باید با زبان شهودی و حس رقابت و شایستگی به آن نزدیک شد. هر شرکت هویت خود را به آسانی ، فی المثل با نسخه پزشک کسب نمی کند» اما احتمال اینکه کیوستی طراحی پوستر را کنار نهد ، کم است. در آینده شاهد پوسترهایی خواهیم بود که در همان نظر اجمالی ، نه تنها پیامی را به ذهن متبادر می کنند، بلکه مهرکاملاً مشخص واریس را القا خواهند کرد .
گزیده آثار کیوتسی واریس در بخش تصاویر...
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 20:24 |
لینک ثابت |
جلوه های بصری حروف/علی وزیریان
سابقه استفاده ازحروف ونوشتاربه مثابه یک عنصرمستقل تصویری درطراحی گرافیک به چند دهه قبل بازمی گردد .
پیش از آن کلمات و نوشتار به عنوان یک جزء و عنصری مکمل در کنار تصویر قرار می گرفت . این نوع نگاه جدی به حروف و تایپوگرافی در طراحی گرافیک تقریباً اولین بار در آثار طراح فرانسوی «روبرماسن» در دهه 60میلادی ظاهر و موجب شد تا عرصه مستقل و گسترده ای به عنوان طراحی با حروف در حوزه گرافیک ایجاد شود.
کتاب «حروف و تصویر» که ویژگی های تصویری الفبا را در دوره های مختلف بررسی می کند ، حاصل پژوهش او در زمینه شکل گیری حروف بود . البته ارائه آثار او محدود به نشریات می شد . پس از او «ولفانگ واینگارت» طراحی بود که اساس نگاه خود را در زمینه گرافیک بر روی تایپو گرافی متمرکز کرد . او نظم مطلق و پالودگی حروف و شکل بکارگیری رایج را در دوره خود مورد سوال قرار داد و با برهم ریختن قوائد متعارف آن روز و ابداعاتش به نوعی از جلوه های بصری حروف دست یافت . با شروع این حرکت در تایپو گرافی طراحان زیادی بخشی از آثار خود را با نگاه به این موج جدید خلق کردند ؛ به عنوان نمونه می توان به پوستر کنسرت اثر « آرمین هافمن» در سال 1969 و آثار«استف گیسبولر» اشاره کرد .
اما عمده ترین آثاردراین زمینه که به شیوه ای غیرمنتظره و نا متعارف با بکارگیری تجربه های تازه تر وخلق آثاربرجسته ای از جلوه های بصری حروف ، بزرگ نمایی بخش از کلمات ، بکارگیری حروف بصورت معکوس ، استفاده از سطوح رنگی یک دست و وسیع که به جذابیت اثر می افزود ، در آثارطراحانی چون«زیگفرید ادرمات» ، «رزماری تیسی» و «ولفانگ واینگارت» ظاهر شد که آن را «موج نو» نام نهادند و توجه بسیاری از طراحان جوان را به خود جلب کرد .این موج نو وحرکت جدید در گرافیک بین المللی چنان قوت گرفت و مخاطبان خاص و عام خود را پیدا کرد که به عنوان شاخه مستقل پر قدرتی در عرصه گرافیک تثبیت شد .طراحانی چون «آلن فلیچر» با استفاده از نهایت ساده سازی فرم ها و سطوح و بکارگیری کلمات بصورت دست نوشته و حروف تایپی و یاهنرمندی چون «آلن کیچینگ» با استفاده از حروف « سیاه کاپیتال » بصورت رنگین در زمینه های سفید وبا نگاهی دادائیستی و یا «گونتر رمبو» با ایجاد فضاهایی کاملا منظم و هندسی بواسطه تایپوگرافی به حدی که فرم هایی تصویری را تداعی کند موجب استمرارو ماندگاری این حرکت جدید شدند.
اما اوج این نوع نگاه و سبک و سیاق را می توان در آثار طراحان معاصر این عرصه دنبال کرد آثار طراحانی چون «نویل برودی» ، «دیوید کارسن» ، «پی – اسکات ماکلا» و «دیوید الیس » طراحانی که بواسطه تکنولوژی جدید یعنی کامپیوتر آثار خود را خلق می کنند و بر خلاف آثار قبلی که در نهایت سادگی پدید می آمد ، با پیچیدگی و زیبایی شناسی حیرت انگیز امروز ارائه می شود . در این دسته از آثار اگر چه تایپوگرافی و حروف و کلمات حرف اول را می زنند ، اما رفته رفته عناصر بصری دیگری غیر از حروف در آنها هویدا می شوند .
گزیده آثار مربوط به این مقاله در بخش تصاویر موجود می باشد.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 20:12 |
لینک ثابت |
|
طراحی پوستر در فرانسه
کریستف زاگرودسکی / رئیس آرس پابلیکا/ پاریس ترجمه نسرین هاشمی
به دنبال نمایشگاه «ویول گرافیست» در سال 1992، نمایشگاه « صد پوستر فرانسوی در سن پترزبورگ » برگزار شد و چشم اندازی جدید از آثار گرافیک فرانسه را به نمایش گذاشت . این نمایشگاه که توسط « اتحادیه ملی هنرمندان گرافیک » برپا شد ؛ ابتکاری تحسین برانگیز بود ؛ چرا که موجب شد توان و قوه خلاقه ناشناخته طراحان گرافیک مکتب فرانسه آشکار شود . این نمایشگاه بستری برای تجدید پیوندهای فرهنگی گذشته با کشورهایی شد که تنها ارتباطی اندک با هنر و فرهنگ فرانسه داشتند . مقاله حاضر سعی در نشان دادن چهره معاصر طراحی پوستر در فرانسه دارد .
به دنبال نمایشگاه «ویول گرافیست» در سال 1992، نمایشگاه « صد پوستر فرانسوی در سن پترزبورگ » برگزار شد و چشم اندازی جدید از آثار گرافیک فرانسه را به نمایش گذاشت . این نمایشگاه که توسط « اتحادیه ملی هنرمندان گرافیک » برپا شد ؛ ابتکاری تحسین برانگیز بود ؛ چرا که موجب شد توان و قوه خلاقه ناشناخته طراحان گرافیک مکتب فرانسه آشکار شود . این نمایشگاه بستری برای تجدید پیوندهای فرهنگی گذشته با کشورهایی شد که تنها ارتباطی اندک با هنر و فرهنگ فرانسه داشتند . مقاله حاضر سعی در نشان دادن چهره معاصر طراحی پوستر در فرانسه دارد .
این پوستر ها که نشانگر طراحی پوستر معاصر در فرانسه هستند در زمینه ای فرهنگی خلق شده اند که با کشورهایی که تحولات سیاسی ، اجتماعی و هنری مشابهی نداشته اند، بسیار متفاوت است . جامعه در باره جذابیت بیانی و زیبایی شناسانه این پوسترها و نیز اصالت مفاهیم و مهارت طراحان ، خود قضاوت می کند . اینها کارهای هنری یا کالاهای مورد علاقه کلکسیونرها یا اشیاء تزئینی نیستند: پوستر ، حتی بیش از هنرهای تجسمی ناب ، وسیله ای برای ارتباط بصری است و در معرض قید و بندهایی قرار دارد که به کارکرد آن مربوط می شود، قیودی که طراحان گرافیک آنها را می پذیرند یا کنار می نهند. به این دلیل است که به نمایش گذاشتن پوستر در فضای انتزاعی یک نمایشگاه یا گالری ، خطر ارزیابی ناقص یا توام با سوء تعبیر را در بر دارد ، چرا که ارتباط با سفارش دهنده ، استقبال جامعه و جایگاه اجتماعی هنرمند ملحوظ نمی گردد . مثلاً لازم است برای بازدید کننده توضیح داده شود که حرفه طراحی پوستر در فرانسه و جود ندارد، گمان می رود که این حرفه در حوزه تبلیغ یا هنرهای گرافیک قرار می گیرد . پوسترهای تبلیغاتی فضایی را که مختص به ترویج محصولات و خدمات است ، در انحصار در می آورند و تعداد پوسترهایی که جنبه فرهنگی و اجتماعی دارند بر دیوارهای فرانسه نسبتاً محدود است .
این نکته مهمی است . شاید به دو اصطلاح جداگانه برای نامیدن این دو نوع پوستر که اشتراک آنها فقط در این است که هر دو روی کاغذ چاپ می شوند و هر دو به منظور به نمایش در آمدن ، طراحی می گردند ، نیاز داشته باشیم.
مساله مهم دیگری که با این گزینش مطرح می شود به پیوند پوستر با سنت ملی باز می گردد. فرانسه میراث فرهنگی بسیار غنی دارد که معمولا تاثیر مهمش بر طراحی پوستر مدرن با استفاده از تصویر سازی، مایه کسب اعتبار برای آن می شود. پوسترهای فرانسوی از « شره » تا « کاساندر» و « ساوینیاک» همواره به مثابه الگوهایی مطرح می شوند. طراحی امروز تا چه اندازه هنوز با گذشته پیوند دارد ؟ منشا طراحی گرافیک معاصر را می توان در تحولات مهم دهه 1960 جستجو کرد ، دوره ای که فصل افتخار آمیزی را در تاریخ طراحی پوستر فرانسه تکمیل کرد. محیط نسبتاً آزادی که هنرمند در آن فعالیت می کرد ( او هنوز در حاشیه قرار نگرفته و به مجری صرف آژانسهای تبلیغاتی تبدیل نشده بود) و تسلط فرد گرایی بر بیان هنری ( که به هر حال به واسطه روحیه دکارتی که بخشی از شخصیت فرانسوی است تعدیل شده بود ) این دوره را متمایز می کند . نقطه عطف در تاریخ هنر پوستر ، همچون بسیاری دیگر از عرصه های زندگی فرهنگی و اجتماعی در فرانسه ، با حوادث ماه مه 1968 مقارن بود.
این حوادث لزوماً تاثیر مستقیم بر هنر پوستر نداشت. اگر چه دانشجویان انقلابی می توانستند شیوه خاص خود را در تبلیغات ابداع کنند که هم ساده و هم موثر باشد، اما ماه مه 68 تاثیر عمیق یا پایداری بر طراحی گرافیک نداشت . تراکتها ، روزنامه ها و پوسترهای چاپ سیلک ، تنها راه حلهای جزئی در زمینه ارتباط بصری ارائه می کردند . لیکن ارزیابی مجددارزشهای سنتی ، اضمحلال سیستم طراحی گرافیک پیشین را تسریع کرد. مقارن جنبشهای این دوره ، پوستردر فرانسه هنوز به شدت مصور و روایی و آمیخته با چاشنی سالمی از طنز بود که مطابق الگویی که « ساوینیاک» ارائه کرده بود ، طراحی می شد .
این نکته نشانگر تلقی قدیمی رایج در اواخرقرن نوزدهم ، در زمینه « پوستر سازی» بود. با این همه ، ایده های جدید در فرانسه طرفدارانی پیدا می کرد. این امر به ظهور« طراحی گرافیک » به مفهومی که هم جهانی و هم سازمان یافته بود و نیز به تجربه گرایی در زمینه ارتباط بصری پایان می بخشید، دلالت می کرد. اما زمان مناسب فرا نرسیده بود. نسل جدید که در پس سنگرهای ماه مه 68 رشد می کرد ، تبلیغات طنز آمیز اسلاف و قواعدی را که توسط « طراحی گرافیک » به آنها تحمیل می شد ، نپذیرفتند. آنها با الهام از افکار سیاسی رادیکال ، از خدمت به نظام سرمایه داری سر باز زدند. این امر سبب شد که نسل جدید در دام سیستم تبلیغاتی گرفتار نیایند ، سیستمی که به مثابه بخشی از یک نظام فراگیرتر به شمار می آمد. این جدایی میان هنرمندان گرافیک و صنعت ـ مشتری سنتی طراحی گرافیک ـ به واسطه ظهور و توسعه آژانسهای تبلیغاتی تخصصی که در فرانسه دیرتر از کشورهای آنگلوساکسون ظهورکرد ، تسریع شد.
انعطاف ناپذیری سازمانهایی که آزادی بیان را به حداقل کاهش می داد متضمن ساختارهایی بود که با آرمانها و آرزوهای بسیاری از طراحان گرافیک جوان منافات داشت. پس یک طراح پوسترکه مصمم بود بعد هنری را درکار خود حفظ کند ، چه راهی را می بایست در پیش می گرفت ؟ مکتب لهستان که در آن زمان در اوج شکوفایی خود بود، یکی از منابع الهام بخش این دوره محسوب می شد. این مکتب جاذبه دوگانه ای برای طراحان گرافیک جوان داشت: از یک سو تعلیمات « پرو فسور تومازوفسکی» در« آکادمی هنرهای زیبای ورشو» و از سوی دیگر نقشی که به طراحی پوستر در لهستان منتسب می شد، مکانی که در آنجا جایگاه پوستر تا حد یک زبان ملی ارتقاء یافته بود .
مکتب لهستان نمونه ای از استقلال طراحی گرافیک محسوب می شد که با به رسمیت شناختن هنرمندان از سوی جامعه مرتبط بود. طراحان گرافیک جوان فرانسوی برای تحصیل هنرهای گرافیک به لهستان سفرمی کردند، ازجمله « پیربرنار» ، « ژرارپاری ـ کلاول»، « آلن لوکورنه» و « میشل کوارز». اما الگوی لهستانی که برای سیستم اجتماعی و سیاسی خاصی طراحی شده بود نمی توانست بدون برخی تغییرات اساسی در فرانسه پا بگیرد. از آنجا که تقاضا برای پوستر در فرانسه بشدت محدود بود، اولین دلمشغولی طراحان پوستر یافتن محلی بود که بتوانند در آنجا به فعالیت بپردازند. بنابراین ، تبلیغات سیاسی به یکی از اولین عرصه هایی مبدل شد که طراحان گرافیک مستقل در آن به رسمیت شناخته شدند. « گراپوس» ، یکی از پیشگامان این حرکت ، با کار برای « حزب کمونیست فرانسه» الگویی قرارداد که بسیاری ازکارگاهها و هنرمندانی که برای احزاب ، اتحادیه ها و سایر انجمنهای شهری چپ گرا کار می کردند، از او تبعیت کردند. اما این نتیجه گیری درست نیست که بگوییم تلاش مذکور به تنهایی برای دگرگون کردن زبان تبلیغی کاملاً موفقیت آمیز بود. در حقیقت به نظر می رسدکه تجدید حیات تبلیغات سیاسی ، پدیده ای زود گذر بوده است. در حالی که تبلیغات علیه سنتهای محافظه کارانه جریان داشت فعالیت طراحان گرافیک در زمینه فرهنگ به واسطه ابزار مادی محدود می شد. با وجود این ، تئاترهای کوچک و مراکز فرهنگی ـ که درک پوسترهای اصیل پیشقدم بودند ـ شروع به انتشار پوسترهای با کیفیت کردند، چنانکه در آثار « میشل بووه » مشاهده می شود.
وقتی زمینه پذیرش پوسترهادر نهادهای بزرگ فرهنگی به وجود آمد، وضعیت به نحو قابل توجهی بهبود یافت. « مرکزپمپیدو»، « آلن لاویلت» و« موزه ارسی» خط مشیی را بنیان نهادند که زمینه ساز ایجاد اصالتها و شاخصهای بصری شد. اما منصفانه نیست که به این نمونه ها اکتفا کنیم . چنانکه مجموعه این صد پوستر نشان می دهند ، تعداد معینی از موسسات فرهنگی و هنری در پاریس و کل فرانسه نیاز به نوعی هویت گرافیکی را بتدریج احساس می کردند. نوع جدیدی از تقاضا برای پوستر در دهه اخیر پدید آمده است که به « پیامهای عام المنفعه » مربوط می شود ، یعنی پیامهایی در مورد کشور ، شهرها یا نهادها. این نوع پیام رسانی غالباً با دونوعی که قبلاً توضیح داده شد ـ پیام رسانی سیاسی و فرهنگی ـ اشتباه می شود و طیف وسیعی از اسناد ، از فرمهای تامین اجتماعی گرفته تا پوسترهای3X4 متررا در بر می گیرد. رشد این نوع پوستر با قانون عدم تمرکز در سال 1982 ، که استقلال مالی بیشتری به انجمنهای محلی بخشید، تسریع شد .
بدین ترتیب طراحان گرافیک زمینه ای یافتند که می توانستند نقش اجتماعی فعالتری را ایفاء کنند. اصطلاح « تصاویرعام المنفعه»که بسیاری از هنرمندان گرافیست به واسطه آن هویت پیدا کردند، شکل گرفت . اما برخی این اصطلاح را بسیار دست و پا گیر تلقی کردند، به نظر می رسیدکه این تعبیرحوزه فعالیت آنها را محدود می ساخت. طراحی گرافیک فرانسه که تا همین اواخر نسبتاً نا شناخته بود ، اکنون در نتیجه دخالت در رویدادهای بین المللی و به واسطه سازمان یافتن روابط متقابل به اعتباری جدی دست یافته است. این امر بدون در نظر گرفتن سابقه موثر آن که قبلاً بررسی شد روی داده است . طراحی گرافیک فرانسه که بر ویرانه های نظام کهن و با استفاده از الگو های دیگر شکل گرفته است به دانش گذشتگان خود به دیده تحقیر می نگرد .
طراحی گرافیک فرانسه از دیدگاهی زیباشناسانه بیانگر یک جریان اکسپرسیونیستی منحصر به فرد است که برای آن کمتر معادلی می توان درتاریخ این هنر پیدا کرد. این جریان طیف وسیعی ازتکنیکها ـ ازجمله طراحی، نقاشی، عکاسی، فتومونتاژ ، تایپوگرافی و اخیراً طراحی به کمک کامپیوتر ـ را به کار می گیرد و توانسته است که نوعی انسجام و منطق درونی بیابد که آن را به صورت یک سبک تمام عیار درآورده است. برای اینکه معرفی اجمالی گرایشهای اصلی درطراحی پوستر فرانسه روشن تر شود، ذکر چند نکته دیگر ضروری است . همه هنرمندان گرافیست فرانسوی در ورشو تحصیل نکرده و نیز همه آنها تحت تاثیر هنرطراحی پوستر لهستان واقع نشده اند. بیشتر آنها در مدارس فرانسوی تحصیل کرده اند، بخصوص در« مدرسه ملی هنرهای تزئینی» و « مدرسه هنرهای زیبای پاریس» ( بوزار) . این هنرمندان گرافیست جوان همچنین بشدت به آثارعرضه شده ازسوی« استودیوی پوشپین» متعلق به « میلتون گلیزر» و طراحی پوستر توهم انگیزعلاقه مند بودند. دراین ایام، آنها عموماً سبک سوئیسی را که مبتنی برنوعی پژوهش تایپوگرافیک و ترکیب بندی مستحکم بود، مردود می شمردند. اما این امر مانع مهاجرت « ژان ویدمر»، یک سوئیسی مهاجر ، به فرانسه وایفای نقشی مهم در زمینه طراحی گرافیک نشد. این صد تصویرنشان می دهند که این شیوه بیان درطراحی گرافیک معاصرفرانسه وجود دارد . اما درخصوص « رومن سیز لویچ»، یکی دیگر از اساتید این نسل باید گفت او حساسیت خاص یک طراح پوستر لهستانی و ابعاد گوناگون یک طراح گرافیک واقعی را داراست.
از این گذشته ، فاصله بین این دو نوع فعالیت ـ طراحی پوستر و طراحی گرافیک ـ دیگر از میان رفته است . تحولات ایدئولوژیک و ضرورت محض، از طراحان پوسترهنری شخصیتهای حرفه ای فوق العاده ای در زمینه ارتباط بصری به وجود آورده است که همگی آنان بر رموز لوگوتایپ ، ایماژ ترکیبی، نشانه ها و کارطبع و نشر مسلط هستند. گروه دیگری از طراحان گرافیک شامل کسانی است که به معنای خاص سنت ملی را استمرار بخشیده و بدین ترتیب به تنوع طراحی پوستر فرانسه مدد می رسانند.طراحیهای آمیخته با شعروطنز که به « دلکوزه» و « آندره فرانسوا» اختصاص دارند آلتر ناتیوی در برابر اکسپر سیونیسم محسوب می شوند ـ که پیش از این به عنوان گرایشی اصلی از آن نام بردیم.مروری بر طراحی گرافیک فرانسه این گوناگونی در پیشرفت را روشن می کند . به موازات کارگاههاو هنرمندان شناخته شده ای که این مکتب را بنیان نهادند، همچون« بایارژئون» ، « بووه»، « فابریزی»، «فوشروکربن»، « گراپوس»، « لوکورنه»، «لاوان دوسکی»، « اورلیانژ»، « پولیماگو»، « پرینز و رابی»، «کوارز»، « زانزیبارت» و دیگران ، شخصیتهای جدیدی ظهورکردند. این تعددمی تواند تاثیرمثبتی بر آینده طراحی گرافیک فرانسه داشته باشد. طرح حساسیتها و اندیشه ها وعناصرموثری (مانند طراحی گرافیک هلند) بهترین تضمین را در برابر رکورد و انحطاط این هنر به وجود می آورد. همین مساله درمورد شکستن مرزهای موجود میان گروههای مختلف ، گرایشها و نسلها صادق است، حرکتی که ازسوی« سندیکای ملی گرافیستها» حمایت می شوند.
حضور «لئوکوپر»، که زندگی حرفه ای اش را در سال 1950 آغاز کرد، می تواند به عنوان سمبل این پدیده به شمار آید. موجودیت پوستراصیل در فرانسه ـ خواه اجتماعی یا فرهنگی ـ در گرو آزاداندیشی سفارش دهنده و مواجهه صحیح با مخاطب است. چنین پوستری در عین حال تلاش می کندکه به مسائل زیبایی شناسانه و اجتماعی عصر ما پاسخ گوید. این پوستر که از الگویی نسبتاً غیرمتعارف برگرفته شده ، ازگرفتار شدن در دام خود شیفتگی ( نارسی سیسم ) ، یعنی احساس حضوردر خلا، که هرگونه ارتباطی را از میان می برد ، اجتناب کرده است. در طول چند سال اخیر طراحان گرافیک با مطالعه مشکلات «طراحی گرافیک عام المنفعه» به طور همزمان سوالاتی را درخصوص سودمندی اجتماعی خویش مطرح کرده اند. تمایل آنان به فعالیت در عرصه ارتباطات ، نگرانیهایشان را در مورد فعالیت اجتماعی حقیقی پنهان نمی کند.ا
گر چه تلاش برای« حفظ پیوندهای اجتماعی» موفق نبوده ، اما هنوز به شکست منجر نشده است . نسل جوان مدعی است که این جدال به اوتعلق دارد. اکنون بسیاری ازموسسات بتدریج طراح گرافیک را به عنوان همکاری جدی به رسمیت می شناسند چرا که او قادراست فرمی بی نظیر و منحصر به فرد به پیامها ببخشد تا در گیرودار قیل و قال رسانه ها به گوش مخاطبین برسد . (گزیده پوسترهای فرانسوی در بخش تصاویر!) |
|
|
|
|
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 19:53 |
لینک ثابت |
چهار تفاوت نقاشی و گرافیک
خطکشی بین نقاشی و گرافیک در روزگاری که با آلیاژی از پسامدرنیسم و دیجیتالیسم ساخته شده، چندان درست به نظر نمیرسد. اما بهر حال درباره چهار تفاوت مهمشان میتوانیم حرف بزنیم و بحث کنیم.
تفاوت اول، هنر و رسانه است. نقاشی عموما زیرمجموعه هنر است که این هنر شدت و ضعف دارد اما گرافیک همیشه هنر نیست. گاهی هم تبدیل به رسانه میشود ؛ مثل وقتی که در خدمت تبلیغات (تجاری، فرهنگی و سیاسی) قرار میگیرد. البته گاهی هم تلفیقی از هنر و رسانه است. درست مثل زمانی که در خدمت رسانهها (چاپی، الکترونیکی، دیجیتالی و سایبر) قرار میگیرد. بطور کلی آنگاه که هنر مطلق است garphic art و وقتی که رسانه و یا تلفیقی از رسانه و هنر است graphic design نامیده میشود. در پستهای بعدی راجع به این موضوع بیشتر خواهم گفت.
تفاوت دوم، برقراری ارتباط را شامل میشود. در مواجهه با نقاشی، وظیفه برقراری ارتباط به عهده مخاطب است و اوست که باید تلاش کند تا با اثر هنرمند نقاش ارتباط برقرار کند. اما در گرافیک برعکس است و وظیفه برقراری ارتباط بر دوش خود اثر گرافیک نهاده شده یعنی اثر گرافیکی، بایستی تلاش کند تا مخاطب را به طرف خودش جذب کند نه اینکه مخاطب زور بزند تا محتوای اثر گرافیک را درک کند. علت ناتوانی بسیاری از آثار گرافیک ناشی از ندانستن همین تفاوت دوم است. البته برای نکته سنجها ممکن است سوال مطرح شود که پس مینیمالیسم در گرافیک یعنی چه ؟ که چون این مبحث طولانی است اجازه دهید در پستهای بعدی در این باره با شما بحث کنم. یک نکته دیگر را هم میتوان گفت؛ برای دیدن آثار یک هنرمند نقاش، این مخاطب است که به گالری و موزه میرود تا آثارش را ببیند. یعنی مخاطب به طرف "اثر" میرود در حالی که در گرافیک، معکوس این اتفاق رخ میدهد و این "اثر" گرافیک است که به طرف مخاطب میرود. شهروندان در حال عبور و مرور از کوچه و خیابان هستند که بیلبردها و پوسترها و . . . به طرفشان میآیند و میخواهند به زور پیامشان را به آنها منتقل کنند.
تفاوت سوم را به شخصی و غیرشخصی بودن این دو اختصاص میدهم. "اثر" نقاشی کاملا شخصی است و گویای حرف و فکر هنرمند نقاش است بدون در نظر گرفتن مخاطب. از این رواست که میگوییم او میتواند چنین تصور کند : خورشید؛ مثلث سبز ، زمین و صحرا ؛ آبی و آسمان ؛ قرمز چهارخانه با گلهای درشت صورتی (!!) . ولی در "اثر" گرافیک تقریبا چنین تصوراتی شدنی نیست (بحث تصویرسازی در گرافیک، چیز دیگری است). چرا که گرافیک "شخصی" نیست و میخواهد ارتباط برقرار کند یعنی بایستی مخاطب را در نظر بگیرد. اثری که در طراحی و تولید آن، مخاطب نقشی نداشته باشد نمیتواند "اثر" گرافیکی موفقی باشد.
تفاوت چهارم را تقریبا همه میدانند. نقاشی تکثیر نمیشود حداقل با هدف تکثیر، ارائه نمیشود. اما گرافیک براساس تکثیر، طراحی و تولید میشود. واضح است که منظور از تکثیر، تمام گونههای آن است (چاپ، فیلمهای اپتیک، فیلمهای مگنت، امواج الکترونیکی و . . . ) .آثار تک نسخهای در گرافیک جایگاهی ندارند چرا که هدف برقراری ارتباط را، عملیاتی نمیکنند. متاسفانه بیتوجهی به این مسئله هم باعث شده که این روزها، گرافیک به سمت نمایشگاهی و جشنوارهای شدن پیش برود. پوسترها و جلدهایی که فقط در یک نسخه تکثیر میشوند و به قصد رتبه و جایزه رهسپار جشنوارههای خارجی، یا بر دیوار نگارخانهها و گالریها مینشینند و میخواهند بیان هنرمندانه آن گرافیست ـ نقاش را رخنمایی کنند.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 14:31 |
لینک ثابت |
نوشتار به مثابه تصوير
تاملی برظرفيت های بصري نوشتار درتايپوگرافي
دکترمحمد خزايي
در آثار گرافيكي تصاوير و حروف بار پيام رساني اثر را بر عهده دارند. در بسياري از موارد، پيام نوشتاری با استفاده از حروف و متن به شكلي ارائه مي شود كه القاي فرم(شكل) و تصوير را در اثر مي نمايد. «تايپوگرافي» يا «خط نگاري» و «خط نگاره» اثر گرافيكي است كه حروف و کلمات ، ساختار اصلي آن را تشكيل مي دهد و در واقع كم و كيف تركيب بندي اثر به اعتبار نوشتار و يا حروف شكل مي گيرد .
در اوايل سده بيستم ميلادي، هنر« گرافيك» با ورود به فضاي جديد تكنولوژي، جهشي را آغاز كرد. در اين عصر، هنر گرافيك ديگر به آن دسته از آثاري كه به صورت تك رنگ و با فرايند چاپ هاي دستي بر روي يك سطح ايجاد مي شد، خلاصه نمي گرديد. «گرافيك» حوزه نوين و گسترده اي شامل پوستر، تايپوگرافي، نشانه ، مصور سازي، صفحه آرايي و ... كه با عملكردهاي خود يك پيام يا اطلاعات خاصي را به صورت بصري ارائه ميكنند، اطلاق ميگردد. امروز طراح گرافيك ميكوشد تا با طراحي يا انتخاب علائم بصری و مجموعة تصاوير، رنگ و نوشتار و دركنار هم قرار دادن آنها ، اثري خلق کند تا پيام مشخصي را به مخاطبين خويش منتقل سازد .
« تايپوگرافي» همانگونه كه اشاره شد، يكي از جلوه هاي بارز و با قدمت هنر «گرافيك» است. واژهي «تايپوگرافي» در گذشته معادل طراحي حروف و آن دسته از آثار نوشتاري می شد كه با فرايند چاپ و تكثير به صورت تك رنگ حاصل و تقریباً در همین حدود خلاصه مي شد . اما امروز اين واژه شامل آثاری می شود که با استفاده از خط و يا خط و تصوير با رعايت اصول زيبا شناسي، اثري واحدي را ايجاد كند كه بيانگر اطلاعات و يا پيامي باشد . در بسياري از موارد، استفاده از حروف و متن به شكلي ارائه مي گردد كه القاي فرم(شكل) و تصوير را در اثر مي نمايد. طراحان در آثار خود با بزرگ نمايي، فشردگي و چيدن حروف در كنار هم، و گاهي تنها با دخل و تصرف در فيزيك حروف، ارتباط عميقي با موضوع به وجود مي آورند .
در دهههاي اخير در تلاشي ديگر هنرمندان گرافيك سعي در تقويت ويژگي بصري حروف و نزديك كردن نوشتار به وجه تصويري، چه به صورت مفهومي كه مخاطب بتواند بار معنايي آن را به راحتي درك كند و يا بصورت تصوير انتزايي كه بتواند نظر مخاطب به وسيلهي فرم، رنگ و .... جلب كند. اين نوعِ نگارش در قلمرو «تايپوگرافي» در اندك زماني، حوزه محدود «تايپوگرافي» سنتي را در هنر گرافيك ـ به ويژه در مغرب زمين، گسترش غير قابل تصوري را به خود اختصاص داد . با اين حركت و جهش سريع، تايپوگرافي به قلمرويي مستقل و داراي تعريف، اصول و حتي تاريخچه اي نوين دست يافت. «تايپوگرافي» در حوزه هاي مختلف هنر گرافيك شامل پوستر، طراحي حروف، نشانه و ... حضوري پر رنگ و گاهي هم به عنوان تنها عنصر تصويري غالب هویدا گشت .
همانطوري كه اشاره شد تايپوگرافي يا «خط نگاري» و «خط نگاره» اثر گرافيكي است كه نوشتار، شاكله اصلي آن را تشكيل مي دهد و در واقع، كيفيت تركيب اثر به اعتبار نوشتار و حروف ايجاد ميشود. طراحي و ابداع شيوههاي جديد نگارش و نحوه ي كاربري هاي آنها از ديگر عملكرد هاي تايپوگرافي،است. از طرفي ديگر شايد هدف اصلي تايپوگرافي، سرعت بخشيدن به ارسال هر چه سريع تر پيام و برقراري ارتباط به صورت «زبان تصويري» نسبت به نوشتاري عادي باشد.
در دنياي امروز انسانها بيش از هر عصر ديگر- عليرغم فاصلههاي بسيار زياد مكاني، با همديگر در ارتباط هستند. اين ارتباط گاهي در كمترين زمان ممكن صورت ميگيرد و شايد به همين دليل عصر حاضر را «عصر ارتباطات» ناميدهاند. در اين ارتباط تنگاتنگ، ديگر نوشتار ها و زبانهاي سنتي و حتي تخصصي، توانايي گنجايش وسيع و سريع آن را ندارند. در چنين وضعيتي شايد بيش از همه عناصز بصري ميتوانند كارآمد باشند.
اگر در گذشته «تايپوگرافي» طراحي حروف يا فن مكانيكي چيدن كلمات روي صفحه بود كه با استفاده از حروف چوبي ويا سربي براي انتقال مفاهيمي به مدد كلمات ارائه می شد اما امروز این هنر ، با جرأت و جسارت طراحان پيشرو و به مدد فن غولآساي چاپ و كامپيوتر و ... به مقولهيي بسيار پيچيده، ظريف و نافذ تبديل شده است كه در بسياري از ابعاد زندگي بشر نفوذ كرده است. اکنون این شاخه از هنر گرافیک در طراحی روزنامهها و نشريات، تلويزيون، صفحات وب، تبليغات تجاري، بستهبندي كالاها، تابلو و ويترين فروشگاهها، حتي معماري و آرايش فضا و طراحي پاركها گرفته تا اشياي پيرامون و لوازم شخصي و البسه، حضوری ملموس دارد .
خط و خط نگاري در هنر ايران به دليل زيباييشناسي و ويژگيهاي كاربردي خاص آن، در همه ي شاخه هاي هنر هاي تجسمي به ويژه در هنر گرافيك جايگاهي ممتاز دارد. تنوع فراوان حروف و ساختار هندسي نظاممند آن، به طراحان گرافيك امكان تجربههاي شخصي و ميدان وسيعي در تغييرات و تركيب حروف براي رسيدن به نمونههاي جديد مهيا مي كند.
به نظر ميرسد كه مفهوم تايپوگرافي در ايران مورد بررسي و تعريف جامع اي قرار نگرفته است. در حالي كه ميتوان گفت هنر ايران سهم مهمي در خلق آثار خط نگاري و خط نگاره در طول تاريخ دارد. البته در پيشينهي خوشنويسي و خط نگاري ايران نمونههايي از تلاش فوق را ميتوانيم در دوران مختلف به وفور شاهد باشيم. تلاشي كه در طول تاريخ خوشنويسي ايراني، براي ابداع شكل هاي نوين و كشف ظرفيتهاي بصري نوشتار انجام گرفته و در آن خط و نقش به گونهاي همساز درهم ميآميزند و خط تبديل به تصوير «خط نگاره» ميگردد، قابل چشم پوشي نيست. ولي بايد به اين نكته توجه داشت و آن اين واقعيت است كه اين حوزه امروز نياز به بازسازي و بازنگري مجدد دارد.
در طراحي خط نگاري و خط نگاره ملحوظ کردن مواردی ضروری به نظر می رسد . استفاده از حوزه هاي گسترده فنآوري الكترونيكي و امكانات رايانهاي و توجه به تغيير و تحولاتي که در روند طراحي ايجاد شده از این جمله است . بعلاوه هر اثر هنري احساس خاصي را به مخاطب انتقال ميدهد که بخشي از اين احساسها بازتاب هويت فرهنگي است . بنابراين بيش از هرچیز طراح بايستي نسبت به فرهنگ مخاطبين اثر خود شناخت و توجه داشته باشد.
امروزه دوران جديدي در طراحي گرافيك فرا رسيده و همه چيز در حال كامپيوتري شدن است ولي خوشبختانه علاقه به هنر خوشنويسي در بين هنرمندان جوان در حال احياست. بی تردید با شناخت اصول و مبادي اين هنر و با استفاده درست از فنآوري روز، خلاقيت در ارائه آثار به طرز شگفت آوري شكوفا می شود.
همان گونه كه پيشتر اشاره شد حضور تايپوگرافي در بسياري از شاخه هاي هنر گرافيك مثل طراحي پوستر، طراحي حروف، نشانه، آگهي، روي جلد كتاب، نشريات و ... بسيار ملموس است .
در پايان فراموش نكنيم دشوارترين بخش هنر تايپوگرافي، ايجاد فضايي تصويري به وسيلهي حروف و كلمات است كه بتواند مخاطب را به روح اصلي موضوع اثر نزديك كند. با تأكيدي مجدد، با شناخت ملاكهاي زيباييشناسي و با فهم صحيح از هنر ايراني خصوصاً هنر خوشنويسي، مي توان آن را از تايپوگرافي غربي متمايز ساخت.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 9:48 |
لینک ثابت |
|
 |
| |
نظر بابک اطمینانی درباره نمایشگاه " نقاشی آبستره " و آثارش در این نمایشگاه
سپیده راثیزاده
بابک اطمینانی
بابک اطميناني: بضاعت هنر آبستره ايران بيش از نمايشگاه حاضر است
چهارشنبه هفدهم آبان ماه نمایشگاه گروهی انجمن هنرمندان نقاش ایران با عنوان " نقاشی آبستره" در فرهنگسرای نیاوران گشایش یافت. در این نمایشگاه که تا بیستوچهارم آبان ادامه داشت 116 اثر از 70 هنرمند پیشکسوت و جوان عضو انجمن هنرمندان نقاش ایران ارائه شده بود. محمد احصایی ، ناصر آراسته ، محمد ابراهیم جعفری، کورش شیشه گران ، رعنا فرنود، پرییوش گنجی،بابک اطمینانی و فریده لاشایی از جمله هنرمندانی بودند که با آثاری در این نمایشگاه حضور داشتند. هر چند جای چهرههایی چون منصوره حسینی در این نمایشگاه خالی بود اما کنار هم قرار گرفتن آثار بسیاری دیگر از نقاشان آبستره ایران ، امکان بررسی و مقایسه آثار ایشان را فراهم میآورد.
بابک اطمینانی از چهرههای مطرح هنر آبستره دو اثر جدید خود را که تا کنون جایی عرضه نشده بود در این نمایشگاه در معرض دید عموم قرار داد. این آثار با کارهایی که تا به حال از ایشان دیده بودم متفاوت بود.
وی در پاسخ به سوال من در رابطه با آثار جدیدش چنین گفت: تنها، تکنیک من در این آثار تغییر کرده و نگاه من عوض نشده است اگر بپرسید نقاش آبستره هستم یا نه ،جواب قاطعی ندارم.من رنگ را وادار میکنم تا رفتاری شبیه به کائنات بر روی بوم داشته باشد و در این حال در آتليه كوچكم خلقت و پیدایش هستی را درک میکنم حالا چه اثر خوب یا بد شده باشد.
من اين حال را درك كردهام و اين اتصال اتفاق افتاده است و از اين رهگذر به جاهايی رفتهام كه فكر نمیكردم از طريق نقاشی ممکن باشد .
در آثار جدیدم ترکیب فضاها به شکلیست که نقاشی آبستره با کیفیت هایپررئال را به نمایش میگذارد .در واقع هماهنگی خاصی با هستی در آنها اتفاق افتاده است كه اين برای من بسیار هيجان انگيز است.
اين آثار از تجربه، قدرت جمع بندی، جرأت ريسك كردن و به خطر انداختن و نقد خويش و عدم تعصب آفريده شده است.
وی در مورد نمایشگاه برگزار شده اظهار داشت:
باید دید نگاه كلی و هدف انجمن از برگزاری چنين نمايشگاهی چيست؟ آيا میخواهيم عده زيادی را جوابگو باشيم؟ آيا در پی برآوردن تعهد تشكيلاتی به اعضا هستيم تا برایشان نمایشگاهی ترتیب بدهیم ، یا تاثیر گذاری بر مخاطب از اهداف انجمن است. اگر هدف اول مطرح است ، این میتواند به اعتبار انجمن لطمه بزند در غیر اینصورت بايد در انتخاب آثار توجه بيشتری صورت گيرد. به جای برگزاری نمایشگاه نقاشی از 76 نفر با 2 اثر از هر شخص، میشد نمایشگاهی از 6 يا 5 نفر با 10 اثر از هر کدام بر پا کرد، وقتی ما با 10 اثر از يك نقاش مواجه می شويم می فهميم نقاش تفكر خاصی دارد يا توانسته است تفكر اتش را بیان کند؟
اطمينانی بضاعت هنر آبستره ايران را بيش از نمايشگاه حاضر دانست و نمايشگاه برگزار شده را معمولی قلمداد كرد.
از نظر وی اگر میخواهيم مزه ای را منتقل كنيم نبايد آن را رقيق كنيم كه طعم اصلیاش از بين برود بلكه بايد آن را خيلی عصاره مانند منتقل كرد ؛در حاليكه نمايشگاه موجود مانند مزه ای است كه رقيق شده است. خيلي از آثار موجود در نمايشگاه به نتيجه نرسيده اند انگار كه بعضي كارها به نوعی تمام نشده هستند.
وی مدت زمان برگزاری نمایشگاه را کوتاه ارزیابی کرد و نیز به طراحی کارت و پوستر نمایشگاه انتقاداتی داشت. همچنین معتقد بود انجمن میبایست برای معرفی و فروش آثار اعضا خود اقدامات بیشتری انجام دهد.
وی در مورد برپایی نمایشگاهی انفرادی از آثارش گفت: قرار بود نمايشگاهی از تاریخ 28 مهر در گالری اثر برگزار کنم ،ولی به علت عدم توافقات لازم اين نمايشگاه لغو شد. در نظر دارم نمایشگاهی با تعداد بیشتری از کارهایم بهار سال آینده برگزارکنم .
به گفتهی وی در این نمایشگاه شاهد روند کاری وی از آغاز تا کنون خواهیم بود.
|
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 9:59 |
لینک ثابت |
نويسنده : شهروز نظري به بهانه نمايشگاه ايرج اسكندري/ گالري هما
|
| |
|
سالها قبل آن وقتها كه هنوز ديوار شهر از شعارهاي انقلاب پر بود و ميشد هنوز «مرگ بر شاه» را روي ديوارهاي شهر خواند، روي يكي از ديوارهاي خيابان انقلاب يك عقاب سهمگين و خشمگين نقاشي شده بود كه به دست مردم و تعدادي رزمنده به زير كشيده ميشد تا هلاك شود، تصوير اين نقاشي به دليل اينكه در مسير حركت مينيبوس مدرسهام بود هيچوقت از خاطرم محو نشد، هر روز رسيدن به آن عقاب، يعني اينكه مسير هر روزه به نيمه رسيده است و اين خبر خوبي براي يك بچه بود! سالها گذشت و هر روز اين نقاشي كمرنگتر و رنگپريدهتر و افسرده شد و افسوس كه امروز هيچ اثري از آن نقاشي باقي نمانده است، مثل تصوري كه از پاك شدن تدريجي نقاشيهاي ديوار سفارت آمريكا و يا نقاشيهاي خيابان فرودگاه مهرآباد داشتم و امروز جز خاطره چيز ديگري نيستند.
نميدانم آن سالها چرا فكر ميكردم كه اين نقاشيها بايد كار بسيجيهاي با ذوق مساجد محل باشد، شايد اين باور نتيجه پاسخ سرسري يكي از بزرگترهايم درباره آن نقاشيها باشد، الله اعلم، اما بعدها كه به دانشكده آمدم تازه فهميدم كه بر خلاف تصورم نقاشان جدي و حرفهايي بسياري در شكل گرفتن نقاشيها و مجسمههاي شهري آنسالها سهيم بودهاند و افسوس كه اين روزها حرفي از آنها سالها نميزنند! نقاشاني كه سالها بعد هر كدام مسير خودشان را رفتند و خيليهاشان سعي ميكنند تا شوق و ذوقهاي جوانيشان را به حساب شور انقلاب بگذراند و... شايد هنرمندان امروزين فراموش كردهاند كه هر انقلابي نشان دهندهي بيداري حس مسئوليت جامعه يا حداقل يك طبقه نسبت به شرايط سياسي غيرانساني و يا ستم و بيعدالتي حاكميت است؛ هنرمندان انقلابي هم به تاسي از چنين رفتارهاي متعهدانهايي خود و هنر را در خدمت نجات تحقيرشدگان، ضعفا و محرومان قرار ميدهند.
|
|
در واقع در تمامي ادوار تاريخ هنر، آنهايي كه عميقترين مسئوليتها را نسبت به بشريت احساس ميكنند هنر را وسيلهايي براي روشنگري تودهها شناختهاند. نيما در جايي مينويسد «فقط ضعفا را بايد رعايت كرد، رعايت متجاوز، حد بيعرضگي است، اين ركن مباحث اخلاقي اجتماعي من است. ساير كارها، عمل به مقتضاي وقت است»(۱) با چنين تعبيري آيا نيما هنرمندي نيست كه با احياي ارزشهاي نو تغيير اجتماعي عميقي را دنبال ميكند؟
هر هنرمندي كه مسئوليت اجتماعي خويش را انكار نكند و در پي احقاق حقوق اجتماعي باشد در ضمره هنرمندان انقلابي قرار ميگيرد، چه هم زمانهي حادث شدن يك انقلاب اجتماعي سياسي باشد، چه نباشد. وقتي اين چنين، تقسيمبندي ميكنيم به طور حتم هانيبال الخاص يكي از انقلابترين هنرمندان معاصر ماست؛ چگونه ميشود هنرمندي نظير هانيبال كه در تمام زندگاني هنرياش جز به احياي رفتارهاي جمعي فكر نكرده است را هنرمندي انقلابي نناميم؟!
روزا لوكزامبورگ در مقاله «درباره ادبيات روسيه» مينويسد: «داستايفسكي به ويژه در نوشتههاي اواخر عمر، موضعي ارتجاعي دارد و مدافع عرفان مذهبي و متنفر از سوسياليستهاست؛ آموزههاي عرفاني تولستوي هم چيزي جز گرايشهاي ارتجاعي را بازتاب نميدهد. با اين وجود نوشتههاي اين دو نويسنده به ما الهام ميدهند و تاثير آزاديخواهانه و برانگيزانندهاي بر ما دارند.»(۲)
لوكز امبورگ به ماجرايي درست اشاره ميكند، هنرمند ميتواند شعار انقلابي ندهد يا راوي ايدئولوگي نباشد اما در برانگيختن احساسات اجتماعي سهيم باشد.
|
|
از شما ميپرسم آيا طراحيهاي پر هاشور جمال بخشپور در دهه ۵۰، فيگورهاي هجو بهمن محصص از خانواده سلطنتي يا هراس خنجرهاي آويزان مرتضي مميز در آن سالها همگي هشدارها و اعتراضاتي فرهنگي نسبت به شرايط سياسي اجتماعي حاكم نبودند؟
بنابراين ميبينيم كه هنر انقلابي ايران سالها پيش از تحركات سياسي در ميان طبقات فرهيخته به شكلي غير محسوس شروع به خودنمايي كرده بود، با چنين مستنداتي بايد تاريخچه هنر انقلابي را سالها قبل از انقلاب اسلامي جستجو نمود.
با از هم پاشيدن رژيم پهلوي، هنر مورد حمايت آنها نيز به مدت يك دهه فرصت ظهور را از دست داد بنابراين پس از انقلاب نسل هنرمندان جوان با تاثير از روح بنيادي انقلاب اسلامي و صد البته متمركز بر شناخت شناسي اسلامي حوزه هنري را ساماندهي كردند، آنان با نفي هنر رسمي دوران پهلوي و با انكار اساتيدشان هنر دهه ۴۰ و ۵۰ را به طبقه سالاري محكوم كردند و داعيه هنر براي تودهها را وعده ميدادند. دربارهي سرنوشت نسل هنر انقلاب و اصولاً زيباييشناسي انقلاب در جايي ديگر گفتگو ميكنيم، امروز اين فرصت تاريخي در اختيار ماست تا كارنامه اين نسل را ارزيابي كنيم و البته به انصاف دربارهشان قضاوت كنيم. اين نسل بيش از آنكه چيزي به ارزشهاي بصري معاصرش افزوده باشد، توانست بسترهاي آموزش نسلهاي بعدي را فراهم آورد و از اين منظر كارنامه موفقتري نسبت به آثار هنرياش دارد. براي اثبات حرفم كافي است تا ارزيابي واقعي جامعه فرهنگي و فضاي تجسمي را از اين دوران بشنويم و بدانيم تا به ماحصل تجسمي اين نسل پي ببريم، حقيقت اين است كه منصفانه قبول كنيم هنرمند انقلاب آنچنان درگير رواني مفاهيمي چون حوادث سياسي و اجتماعي شد.
|
|
و يا از ديگر سو خود را تصويرگر اسطورههاي عقيدتي و مذهبي كرد كه كمتر فرصت قال و مقالهاي فردي و خودي را به دست آورد. از آنجايي كه فرديت در هر انقلابي فداي منفعت جمع ميشود، هنرمند انقلاب هم در بحبوحه حوادث كمتر فرصت فردشناسي (ونه خودشناسي) را به دست آورد.
و از آنجايي كه غالب اين هنرمندان در محافل مدرنيستي دانشكدهها تربيت شده بودند ميان اين انكار فرديت در انقلاب و روح فردگرايي هنرمند مدرنيست تناقض و شكافي عميق به وجود آمد، اين سرگشتگي ميان اشتياق درون و اميال بيرون در نهايت تشكل و تمركز كار گروهي آنان را برهم زد و يك دهه پس از انقلاب به تدريج هر كدام مسير فردخواهانه و انفرادي خود را پيش گرفتند، همانطور كه گفتم دربارهي ارزيابي اين هنرمندان و نيز سرنوشت كار گروهي آنان بايد در جايي ديگر و مفصل گفتگو كرد اما پس از پايان جنگ هشت ساله و فروكش كردن حوادث اجتماعي به ناگاه شاهد تغيير بزرگي در هنرمندان انقلاب هستيم، هر چند هنرمنداني چون حسين خسروجردي، ايرج اسكندري و مصطفي گودرزي پيش از آن سالها هم با نمايشي دگرگون شدهايي از خويشتن هنرمند، سعي در حصول كراكتر و پرسناژي اصلتر و فردگرايانهتري كرده بودند و البته به توفيقات استتيكي فراتر از هم قطاران خود دست پيدا كردند. در مصاحبههايي كه در اين سالها با اين هنرمندان صورت گرفته يا در گپ و گفتهاي شخصي با آنان، به اين نتيجه رسيدهام كه هر يك از ايشان سعي در بيان انفراديشان دارند و حتي اين استقلال را به شكل شفاهي نيز ابراز ميكنند ولي در كمتر موردي شاهد بودهام كه اين عقايد و نظرات در آثارشان متبلور شده باشد، شايد بزرگترين آسيب اين نسل عادت به هنر سفارشي باشد، هنرمنداني كه دو دهه از سوي مراكز دولتي مورد توجه و عنايت بودند امروز كمتر فرصت خودانگيختگي و رفتار «خود سفارشي» را پيدا ميكنند،
|
|
بنابراين معدودي از آنان هنر را ابزاري عاطفي براي بيان محتوا و عواطفشان ميشناسند. شايد بهتر باشد هنر انقلابي را به نوعي گرافيك تشبيه كنيم نقاشاني كه گرافيست شدند و به همين دليل نقاشيهايي ساختند كه بيشتر به پوسترهاي ايدئولوگ شبيه بودند، البته و اين پوسترها نمونههاي تاريخي قابل استنادي از دو دهه تاريخ معاصر هستند. ايرج اسكندري از معدود هنرمندان است كه توانست خود را از سيطره گرافيك مآب هنر انقلاب برهاند و به بيان غير سفارشي در آثارش دست پيدا كند و به همين سبب به شخصيتي مهم در نسل خود مبدل شد.
ايرج اسكندري را به اين خاطر كه صريحتر و بيپردهتر از ديگر نقاشان انقلاب است بايد ستود، نقاشي كه نه تنها در حرف كه در عمل هم، كروكيهاي مهمي از تاريخ هنر انقلاب را شرح ميدهد و از كردار و منشاش از جواني تا به امروز دفاع و البته خيلي از معايب نسلش را بيملاحظه جمع بيان ميكند، اينها جملگي دفاع جانانهي نقاشي است كه ديوارهاي بسياري را نقاشي كرد و امروز مصلحت ميبيند كه به كارگاه و بوم نقاشي و كلاس دانشكده پناه ببرد و همانجا هم همانقدر مفيد باشد كه در آن سالهاي مثمر ثمر بود.
صخرههاي فرو ريخته و پتكهاي رها شده همگي نشانههاي آدميزادي هستند كه با مردمش و با خودش و با جهانش و با همه چيز محيط زندگانياش بيتعارف و با آشتي سخن ميگويد، هنرمندي كه شعار زدگي را از خودش و مفاهيمش زدوده است و در مسير اين خودشناسي به خصلتهاي منحصر به فردي در آثارش رسيده است، مناظري با افقهاي بلند اما پرسپكتيوهاي منجمد، همراه با تركها و فرسودگيهاي مشهود، اينها وصفالحالي از زندگاني ايرج اسكندري هستند، اگر از محتواي آثار اسكندري بگذريم كه البته نبايد ناديدهشان گرفت (چون عموماً معنا محور هستند) بايد به تكنيك دقيق ساده اما موثر او ونيز همساني آن با مضامينش اشاره كرد، شايد تنها ردپاي سالهاي قديم در آثار امروزين او جاري بودن روح نوستالژيك عناصر و اجزا در نقاشي است، براي مثال سنگهايي كه بيش از سنگيت به انسانيت ميمانند. يادگار روزگار سپري شده اين نسل هستند.
پينوشت:
۱- دنيا خانه من است/ ص ۵۹
۲- درباره ادبيات و هنر/ اصغر مهديزادگان/نگاه/ ۱۳۸۳/ ص ۳۸ | | |
| |
منبع:مجله تندیس
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 21:22 |
لینک ثابت |
نويسنده : احسان حسيني
|
| |
|
شعر و خوشنويسي در ايران پس از اسلام تا نيمه اول قرن چهاردهم قمري به عنوان دو هنر خاص، تأثيرگذار و پيشرو، نمودي ويژه دارند. بيان و بنان پيوسته مورد توجه حاكمان، عالمان و فرهيختگان جامعه ايران اسلامي بوده و آراستگان به اين دو هنر منزلت ويژهاي داشتهاند.
خط با حروف سامي يا به عبارت ديگر خط عربي- اسلامي با امتزاج در فرهنگ ايراني پا به عرصهاي فراتر از ابزار ارتباطي ميگذارد، خود به مرتبه «شعر» ميرسد و بخش شعر شده، «خوشنويسي» ميشود. خوشنويسان ايراني، از دل خط سامي و شيوهي نگارشي موسوم به «كوفي» طي هزار سال نُه «قلم» رسمي و بسيار «قلم» تفنني در وجود ميآورند بهطوري كه صاحبان اوليه خط- اعراب- هم از كاربران ارادتمند بازآفريني ايرانيان ميشوند. خوشنويسي ايراني از يك سو (به عنوان ظرف) آنچنان فرهنگ ايران را (به عنوان مظروف) در خود جاي داد و نماياند و از ديگر سو چنان ارتباط گستردهاي با تمام حوزههاي زندگي اجتماعي يافت كه پس از چند قرن به مثابه شناسنامه بصري ايران شد.
نگاهي گذرا به هنر مدرن و هنرمندان مدرني كه به نشان دادن عنصري ايراني علاقه دارند، آشكار ميكند كه جملگي با استفاده از حروف خط فارسي يا تلميح و انتحالي از خوشنويسي فارسي به مطمح نظر خود ميرسند.
خوشنويسي در ممالك اسلامي، بهخاطر ارتباط بيواسطه با كلام پروردگار و امانتداري اين وديعهي آسماني، هنري قدسي دانسته ميشود. همين تلقي، آداب و سنتي را بر خوشنويسي اسلامي مترتب ميكند، خوشنويسي اسلامي داراي سنتي خاص ميشود و اين خاصيت خود وجه تمايزي است ميان خط و خوشنويسي اسلامي با ساير خطها و خوشنويسيها.
|
|
خوشنويسان ايران اسلامي، حضرت عليبنابيطالب عليهالسلام را طلايهدار، مراد و منظور خويش و تمسك به آداب علوي را فرض حضور خود در اين عرصه ميدانند و نيز غايتالقصواي هر خوشنويس مسلمان طي هزار سال، كتابت كلامالله مجيد بوده و آيا هر دستي شايسته اين تشرف خواهد بود؟
در تاريخ خوشنويسي ايران، قريب بيست تأليف در زمينه آموزش خط، به يادگار مانده است و شايان تأمل آنكه در جمله اين كتابها پيش از ورود به بحث خط، مؤلفان فصلي راجع به آداب تهذيب، نقش پرهيز، اخلاق و سلوك متعلم و... تصنيف كردهاند افزون بر اين، تمام روايات سينه به سينه از آموزش و جلسه مشق بزرگان تاريخ خوشنويسي بر وسواس لطيف و متعبدانه ايشان بر اخلاق حميده و صفات ستوده و... دلالت دارد.
آنچه به اختصار آمد و آنچه كه ناگفته ماند و خوانندگان محترم به آن واقفند، حكايت از پيوندي عميق دارد ميان سنت خوشنويسي ايراني- اسلامي با مفاهيمي مانند: دين، اخلاق، عرفان و در مرتبه بعد ادبيات و ساير رشتههاي هنري و به تبع آن، مخاطبان همه اين مفاهيم و به عبارت ديگر طبقات مختلف اجتماعي.
با عنايت به جايگاه ويژه خوشنويسي و دامنه تأثير و تأثرش بر مخاطبان، آموزش اين هنر نيز رنگ بوي ديگري ميگيرد «معلم» در قامت «مراد» قرار ميگيرد و «معلَم» در جامه «مريد» معلَم براي پذيرش معلم در جام جهان نماي دل نظر ميكند و «گوهر پاك» ميجويد و ارتباط استاد و شاگرد به دادن سرخط و مشق كردن و ديدن مسودههاي نو قلم منحصر نيست. استاد سلوكي را با حلقه شاگردان شروع ميكند، ايشان را ميآموزد و ميآزمايد و چنان در پرده تكرار حروف قاعدهمند و دشوار خط- كه خود رياضتي طاقتفرساست حسن جوهر را به سنگ محك ميزند تا در «منزل آخر» انگشت شماري آب ديده از ميدان درآيند و پرچم قلم در دست ايشان جاي ميگيرد و همينطور مسلسل...
|
|
اگر به وارسي روايات مكتوب و منقول تاريخ خوشنويسي بنشينيم، درمييابيم كه بيشترين نقلها، نقل حلقه مشق است. حلقه مشق، جذبهاي فراتر از كلاس درس دارد و كلام استاد بيش از آن كه دربارهي قد الف، گوژي دال و يال ميم باشد حكايت «آدم» است، پند است، قند است، وصيت است و رهنموني به منزلي بالاتر و والاتر.
تشخص خط و تحفظ خطاط، كار خط را بالا داد. خوشنويسي درخت تناوري شد با ريشههاي گسترده و شاخسار پراكنده؛ از كارگاههاي استنتاخ تا كتابخانههاي سلطنتي. خوشنويسي قلب تپنده هنرهاي ايراني شد و مطلوب خاص و عام. شاه و وزير و امير، عالم و عابد و عارف، همه و همه از ديدن و داشتن آثار استادان خوشنويسي به وجد ميآمدند خط قدر داشت و خطاط صدرنشين، بگذريم از حكايتهايي كه به گواهي ميتوان آورد. كتاب و كتيبه و جنگ و بياض و قطعه شاهدي بودند بر رياضت سنگين خوشنويس و ثمري گوارا از سمر خط. از ابنمقله تا عمادالكتاب، هزار سال راه است و هموارهي راه نشاني كه هيچگاه خوشنويسان راستين نلغزيدهاند و مهمترين هُمَ و غمشان حفظ حرمت طريق بوده و جان خود را در كار خط كردهاند. خط و خوشنويسي فرهنگ شد. زبان گوياي فرهنگ شد؛ از سفال نبشتههاي جيرفت و شهر سوخته و سيلك تا پوست نبشتههاي اوستا و... و در اوج كمال، قرآننگاري و كتابگري و قطعهنويسي.
از مرزهاي شرقي چين تا ايالات غربي امريكا، هزاران هزار خط نوشته فارسي در كتابخانهها و موزهها و مجموعهها، همچنان مانا و تاثيرگذار است و ميراثي است براي ايرانيان.
|
|
به گفته آقاي ريشار رييس اسبق كتابخانه ملي پاريس قريب چهلوهشت هزار نسخه خطي ايراني در كتابخانهها و موزههاي دولتي فرانسه موجود است و به گفته دكتر پينگيري استاد دانشگاه براون كانادا پيش از چهل و دو هزار نسخه خطي ايراني در كتابخانهها و موزههاي دولتي امريكا و كانادا موجود است از اين دو نمونه شايد بتوان به تخمين و احتمال، آمار و ارقامي از كتب خطي ايراني در ساير نقاط اروپا و روسيه و چين و هند و... تصور كرد.
خوشنويسي ستون بزرگي از ميراث فرهنگي ايران است. ميراث عظيمي كه زنده و پويا است. خوشنويسي نه تنها، ساكن موزهها بلكه هنوز در ايران، درس مدرسههاست و هنوز خوش نوشتن هنر است و فضيلت. هنوز خوش نوشتن نصف علم است و دستور دين خوشنويسي جريان دارد و خوشنويسان نابي هر چند معدود و انگشتشمار همچنان در حال افزودن نگاري بر نگار و جمالي بر جمال خطند.
بگذاريد بيپروا و روشن بگويم كه متاسفانه از تغافل ما- مايي كه در آن هم متوليان دولتي فرهنگ و هنر جاي دارند، هم خطاطان، هم مردم كوچه و بازار خط، اين ميراث ناز پرورده و ناب فرهنگ ايراني بيمار شده است. شمار خوشنويسان خلاق، هنرمند، عالم، تاثيرگزار و جريانساز از تعداد انگشتان دست فراتر نميرود و جمع فزون از شماري قلم به دست دارند و داعيهدار اين سنت اصيل و خطيراند. و بسا از آثاري كه امروز در حوزه خط در وجود ميآيند نمونههاي نازلي هستند كه ميبايست در حوزه «كيچ آرت» قرار گرفته و بررسي شوند.
نويسنده چنان ميداند كه وضع اسفانگيز امروزي به هر دليل ناشي از فراموشي بنيان هنر و غفلت از فرهنگ هنر است.
|
|
در قرن اخير حلقه مشق به كلاس درس بدل شد بيشوق و جذبهاي، مراد و مريدي هم شد رابطه سرد و بيعاطفه مدرس و هنرجو، حكايت «آدم» هم منحصر شد به قد الف و گوژي دال و يال و دم ميم و از صدقه سر اين روش خوشنويس هم شد تكنسين موجودي به نام «خط» كه نيم جان است و بروز خط هم به جاي كتاب و كتيبه و جنگ و بياض و قطعه، بر سر مغازههاي رنگين جا گرفت و كاغذ پارههاي تبليغاتي و حداكثر چند نمايشگاه در نگارخانههاي شهرهاي بزرگ با آثاري كه بيشتر «كيچ»اند تا «خط». انگار ديگر كسي دلش براي خط خوش تنگ نميشود، ديگر كسي براي فرار از دلتنگي عصر جمعه به ديدن كتيبههاي مسجد سپهسالار نميرود (چنانكه ميرزا غلامرضا اصفهاني در يادداشتي نوشته) انگار درد معاش دستها و چشمها و دلها را از پا درآورده. دنيا، دنياي رنگ و لعاب است نه الفي چون قامت يار استوار و عشوهآلود و نه نوني چون پشت عاشقان خميده و رمزآگين... خوشنويسي اما، ميراث زنده و ارزندهي فرهنگ مينوي ايران است، فرهنگي كه اگر بخواهيم بالنده است و جذاب. خوشنويسي ناب ايراني در دست و دل هنرمندان ناب ايراني هنوز مدارج كمال و جمال را آهسته و پيوسته ميسپارد تا به ذروهاي برسد كه باياست: چه متوليان دولتي يا سوداگران خصوصي آثار هنري بخواهند و چه نخواهند. در بيالتفاتي رهگذران نيز، هنر راه خود را ميرود تا «منزل محبوب» حتي «در زمانهي عسرت»... | | |
منبع:مجله تندیس
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 21:18 |
لینک ثابت |
نويسنده : حسن موريزينژاد هنرمندان معاصر ايران
|
| |
|
در سالهاي كودكي وقتي مثل اغلب بچههاي فقير جنوب شهر، كوچه و خيابانهاي كثيف شيراز، محل بازيها و وقتكشيهاي كودكانهام بود، يكبار در سالهاي پنجاه، از طرف دبستان و به همراه معلم به «تالار فرهنگ ابوريحان بيروني» در نزديكي مدرسه (دروازه كازرون، اول خيابان گلكوب) رفتيم، فضاي آرام، تميز، برخورد و رفتار بسيار خوب و محترمانه كاركنان آنجا به قدري به دلم نشست كه تا سالها، بهترين مأمن و مكان پرسه زدنهاي اوقات بيكاريام شد. كتابخانه نسبتاً بزرگ (به مقياس آن سن) كلاسهاي نقاشي، تئاتر، موسيقي و خوشنويسي، بدون پرداخت هيچ شهريهاي، و امكاناتي كه به صورت مجاني در اختيار ما گذاشته ميشد، سالن تئاتر و تئاترهاي بياد ماندني، محل بازيهاي شطرنج، قهوهخانه سنتي با برنامههاي نقاشي و نمايشهاي روحوضي و... براي كودك يا كودكاني، كه خانوادهشان شرمنده از خريد حتي يك بسته رنگي براي آنها بودند، نعمتهاي بيدريغي بود تا در آن رشد كنند و فرهنگ بيدريغ بودن را بياموزند.
اين متن فرصتي براي اداي ديني شد به آقاي پرويز كلانتري، مدير آموزشهاي هنري كودكان در آن سالها، خانم مشايخي (مربي نقاشي) و همه كاركنان تالار فرهنگ ابوريحان بيروني، كه هنوز برخي چهرهها را به ياد دارم ولي نامهايشان را از ياد بردهام و همه كساني كه بيدريغ براي فرزندان اين مرزوبوم زحمت ميكشند.
متولد ۱۳۱۰ تهران
ليسانس نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران (۱۳۳۰-۱۳۳۸)
۱۰ نمايشگاه انفرادي در ايران، آمريكا
۲۵ نمايشگاه گروهي در ايران، آمريكا، سوييس، آلمان، كرهجنوبي، هندوستان، فرانسه، ژنو، انگلستان،
|
|
اسپانيا
تصويرگر كتابهاي درسي و كتابهاي داستان كودكان
مؤلف مقالاتي پيرامون هنر و هنرمندان از سال ۱۳۵۹ به بعد
تهران، اميريه، سُر پل اميربهادر، كوچه مافي. پرويز در اولين روز فروردين ماه، مدتي بعد از تحويل سالنو مثل اكثر نوزادهاي دنيا با مشتهاي گره كرده، چشمهاي درهم فشرده و با جيغ و داد بلند به دنيا آمد. البته او از اين داد و فريادها منظور خاصي نداشت. نه بهخاطر طلبكاري از كسي بود و نه عصبانيت از چيزي بلكه رفتاري طبيعي بود و اعلام حضوري به اطرافيان. البته گريه او كمي طولاني شد و اخمي بر چهره اطرافيان (به جز مادر) نشاند. ولي مدتي بعد كه توانست چشمانش را باز كند خنديد، ديد كه چگونه خندهاش، بر چهره اطرافياناش نيز لبخند نشاند. گريه و بعد خنده اولين تجربههايش شد، تصميم گرفت سيمايي هميشه خندان داشته باشد. اگرچه نشد يا نتوانست گريه را انكار كند. ما همه از لحظات تنهايياش بيخبريم.
جدِ پدري پرويز از منشيباشيهاي دارالانشاء قاجار بود و بنابراين خوش خط. اين خوش خطي موروثي شد تا به پدرش رسيد. «توي خانه خط نوشتههاي قديمي زياد بود و از كودكي چشم من با آنها آشنا شد، پدرم نيز خيلي اصرار داشت كه خط و ربط ما نيز خوب باشد. براي ما قلم ني ميتراشيد و قطع ميزد و ليقه و مركبي و سرمشقي تا خط درشت و ريزمان خوب شود. همهاش هم غُر ميزد كه از وقتي اين قلم فرانسهها آمده، ديگر بچهها خطشان خوب نيست.»
پدر كارمند اداره راه بود و مادر نيز براي كمك به چرخش بهتر چرخ زندگي، خياطي ميكرد. «مادرم ميگفت تو دو سالت بود و هر چه دگمه رنگي پيدا ميكردي، ميآوردي و ميخواستي تا آن را روي پيراهن بلندت بدوزم.
|
 |
|
|
|
شده بودي بچهاي با پيراهن بلند، كه سرتاپايش پْر از دگمه بود.»
از وقتي كه به راه افتاد حياط بزرگ خانه، كه حوضي در وسط داشت و چند تا درخت در يك باغچه و اتاقهايي در اطراف، شده بود محل بازيهاي كودكانه. غير از آنها دو خانواده ديگر نيز آنجا ساكن بودند و بچههايشان جمع همبازيهاي سالهاي كودكي او بودند. يك ذّره كه بزرگتر شد، عرصه بازيها به كوچه، محله و خيابان كشيد و فرصتي شد تا از كودكي، مستقيم و رو در رو با آدمهاي اطرافش و فرهنگ كلامي و رفتاريشان مواجه شود. «سالها بعد وقتي به عنوان تصويرگر كتابهاي درسي دبستان و كتابهاي قصه، فعاليت ميكردم، بچهها و آدم بزرگهايي را كه ميكشيدم تبديل شدند به همان آدمهاي متعلق به طبقه متوسط، با همان لباسها و اشيايي شدند، كه در كودكي مشاهده كرده بودم.»
حضور در كوچه نتيجه ديگري هم داشت. در و ديوار خانهها و كف كوچه را با طرحهاي ذغالي خود سياه كرد. اين كار محدود به بيرون از خانه نبود. «يكبار كه پدر و مادرم به ميهماني رفته و من تنها در خانه بودم، با يك تكه ذغال شروع به طراحي روي ديوار اتاقها كردم. ابتدا از پذيرايي و بخاري و پيشبخاري شروع و رفته رفته ديوارها و درهاي خانه از طراحيهاي من پر شد. ميدانستم كه مشغول كاري خارج از خط قرمز هستم، ولي نميتوانستم از انجام اين كار دل بكنم. كارم كه به پايان رسيد، ماتم گرفتم كه حالا چي خواهد شد؟ خودم را براي تنبيه سختي آماده كرده بودم ولي وقتي پدر و مادرم به خانه آمدند، مادرم از ديدن خطخطيها خنديد و تشويقم كرد. پدرم هيچي نميگفت و من متعجب كه مادرم چرا اينقدر تشويقام ميكند.» به سن تحصيل كه رسيد، او را در دبستان «علامه» ثبتنام كردند. دوران دبيرستان را نيز در مدرسه «شرف» گذراند جاهاي خالي در حاشيه كتاب و دفتر، فضاي مطمئنتر براي خطخطي كردن و طرحهايش شد.
|
|
كمكم صورت همكلاسيها و معلمها را كشيد البته با قدري شوخطبعي و نتيجهي آن كاريكاتورهايي شد كه گاه اخم و گاه تشويق معلمها را در پي داشت. يكي دو سال آخر دبيرستان، مصادف با حضور دكتر محمد مصدق در عرصه سياست و تحولات اجتماعي در ايران است. «من متعلق به نسلي هستم كه در دوران «تين ايجري» و تحصيل در دبيرستان، با سروصداهاي مرده باد و زندهباد بزرگ شدم. در كلاس، بچهها به گروههاي مختلف مصدقيها، تودهايها، پان ايرانيستها، حزب زحمتكشان و... تقسيم شده، مدام در حال جدال بوديم. دوره نوجواني و آغاز جواني اينگونه گذشت.»
در اين سالها، پدر كه حس عميق انسانخواهانه و وطن دوستانهاي داشت، مدام از طريق جرايد، اتفاقات اجتماعي را دنبال ميكرد و مستقيم يا غيرمستقيم، مشوق فرزند براي حضور در اين عرصه شد. انگيزههاي اجتماعي، همراه با توانايي او در طراحي، پايش را به عنوان كاريكاتوريست به روزنامهها باز كرده «در دوره همكاري با روزنامه فكاهي- اجتماعيِ چلنگر، سردبير يك مجموعه مفصل از كاريكاتورهاي نشريات معتبر فرانسه را در اختيار من گذاشت و از اين طريق با كاريكاتور و كاريكاتوريستهاي بسيار معتبري آشنا شدم. سردبير به من آموخت كه كاريكاتور موفق، كاريكاتوري است كه در سادهترين شكل پيامش را برساند.» حرفه كاريكاتوريستي به تدريج، او را به سوي حرفه طراحي گرافيك كشاند. «از اميريه سوار اتوبوس ميشدم و ميرفتم لالهزار، در آنجا مؤسسات تبليغاتي به من كار سفارش ميدادند و من انجام ميدادم، بعد پولش را نميدادند و من هم نميتوانستم حق خودم را بگيرم، با چشماني گريان راهي خانه ميشدم. بدين طريق من گرافيستي حرفهاي شدم.»
| |
|
در سال ۱۳۳۰، بعد از قبولي در كنكور، وارد دانشكده هنرهاي زيبا شد. «در اين سالها تيپ و طبقه دانشجوياني كه در دانشكده تحصيل ميكردند، اغلب فرزندان اشراف و خانوادههاي مرفه بودند كه اهل گوش كردن موسيقيهاي كلاسيك، بحثهاي روشن فكرانه و گاه گفتگو و يا مطالعه به زبان فرانسه بودند. اين در حالي است كه سيستم آموزش هنر در دانشكده قديمي و به روش استاد و شاگردي بود. آقاي حيدريان مدام به ونگوگ، گوگن و پيكاسو ناسزا ميگفت و ما جرأت نداشتيم مدرن كار كنيم. ولي كتابخانه دانشكده، براي ما دريچهاي گشوده به جهان ديگر و آشنايي با نقاشي و نقاشان مدرن شد. بدين طريق و عليرغم ميل برخي از اساتيد، اغلب دانشجويان گرايشهاي مدرنيستي پيدا كرده بودند.»
شروع تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا، مصادف با سالهاي اوجگيري تحولات اجتماعي در دوران دكتر مصدق و نهايتاً سقوط او در كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد. «ميل به اعتراض و فعاليت سياسي و پخش كردن چند اعلاميه، باعث دستگيري و روانه شدن من به كمپ نظامي اميرآباد، در حد فاصل خرمشهر و آبادان شد. تعداد دستگير شدگان در آن روزها خيلي بود، بدون اينكه خانوادهها خبري از حال ما داشته باشند. ما كاملاً گم شده بوديم و كسي نميدانست كه در كجا به سر ميبريم. هر روز تعدادي از زندانيان را با كشتي به جزيره خارك انتقال ميدادند. ولي خوشبختانه قبل از اينكه من را به آنجا انتقال دهند، آزاد شده و به تهران برگشتم.»
فعاليت در حرفه گرافيك در سالهاي دانشجويي ادامه يافت، و اوقات زيادي صرف اين كار و موجب طولاني شدن سالهاي تحصيل در دانشكده شد. در سال ۱۳۳۴ به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمد و اين تا حدي دغدغههاي مالي او را كمتر كرد. دو سال بعد نيز ازدواج ميكند. (۱۳۳۶)
|
 |
|
|
|
كار در حيطه گرافيك، رفتهرفته پاي او را به عنوان تصويرگر به نقاشي براي كتابهاي درسي كودكان گشود، (۱۳۳۵) و آغاز راه تازه و مهمي در تداوم فعاليتهاي حرفهاي و هنري او شد.
سال ۱۳۳۸ فارغالتحصيل شد. در سالهاي آخر دانشجويي، به تجربههاي كوبيستي رو آورده بود، در نبود استاد يا راهنما، كتاب مهمترين مرجع تجربهاندوزيهاي او شد. بعد از تحصيل، اين تجربهها ادامه يافت و ماحصل آنها را در دانشكده هنرهاي زيبا به نمايش گذاشت (۱۳۴۰). اين سالها مصادف با رياست هوشنگ سيحون است، پيش از اين از سوي وي دعوت به همكاري و تدريس در دانشكده شده بود(۱۳۳۹).
در اين ايام، چاپ كتابهاي درسي توسط مؤسسه انتشارات فرانكلين كه مؤسسهاي خصوصي بود صورت ميگرفت. حضور و همكاري مستمر كلانتري با انتشارات فرانكلين منجر به دريافت بورس ششماههاي در نيويورك از سوي اين مؤسسه و به منظور گذراندن دورههايي جهت آشنايي با تصويرگري و مراحل صفحهآرايي و چاپ كتابهاي درسي شد. «نيويورك يعني مركز ثقل همه رويدادهاي هنري جهان. كافي است توي نيويورك راه بروي و نفس بكشي تا ديگر آن آدم گذشته نباشي. دورههاي ما (من و تعداد ديگري از دوستان) در «تيچرز كالج» نيويورك برگزار شد. در كنار كارآموزي در استوديو «دان رو» برنامههاي ديگري، از جمله بازديد از مراكز هنري و انتشاراتي مختلف نيز گذاشتند. از جمله بازديد از «نشنال جئوگرافيك» بود، كه از نزديك مشاهده كرديم كه براي صفحهآرايي يك مجله (با امكانات محدود آن زمان)، گرافيستها با چه دقت و وسواسي كارها را پيش ميبردند.»
«يك روز كامل نيز به بازديد از «پُرت» پيشروترين مدرسه هنري جهان و وابسته به نيويورك سيتي گذشت.
|
|
رييس اين موسسه، از آخرين بازماندههاي مدرسه «باهاوس» بود. بعد از مشاهده آنجا فهميدم كه در سالهاي آموزش در دانشكده، چه كلاهي سر ما رفته است.»
بعد از بازگشت به ايران، در كنار تصويرگري كتابهاي درسي و گاهي نيز تصويرگري كتابهاي قصه براي كودكان، نقاشي را به طور جدي دنبال كرد. به تدريج به نقاشي با فضاهايي انتزاعي، و با حال و هوايي آبستره اكسپرسيونيست پرداخت. استفاده از رنگهاي صنعتي و نسبتاً حجيم، تأكيد روي بافت و كنتراست حاصل از ماتي زمينه و براقي رنگهاي متن، ويژگي كارهاي اين دوره او ميباشد. اين آثار با عنوان «سياه بر سياه» در گالري سيحون به نمايش گذاشته شد. (نمايشگاه انفرادي ۱۳۴۹)
«سياه بر سياه» مربوط به دوراني است كه ايران درگير جشنهاي ۲۵۰۰ ساله بود. بيآنكه تصميم خاصي گرفته و يا ايدهاي از قبل داشته باشم سياه، خودش بر بومهايم تحميل شد. در اين كارها، بيآنكه به دنبال بيان ايده خاصي باشم، بيشتر دلم ميخواست آبستره كار كنم. كريم امامي در مقالهاي پيرامون اين دوره از كارهايم اشاره ميكند كه اين آثار كارهاي گرافيستي است كه با تأكيد بر ماده كارش نقاشي كرده است.»
سال ۱۳۴۷ به دعوت كانون پرورش فكري كودكان، از سازمان برنامه و بودجه ابتدا با سمت مدير هنري بخش تجسمي، و سپس مدير آموزشهاي هنري كانون، به آنجا انتقال يافت. براي همين منظور نيز و براي الگوبرداري از شيوههاي آموزش هنر به كودكان و نوجوانان، براي يك دوره آموزش كوتاه مدت به مؤسسه «Junior Art center» در كاليفرنيا فرستاده شد. «در اين مؤسسه، در خصوص آموزش هنر به كودكان و نوجوانان، روي دو اصل تأكيد ميشد؛ اول اينكه ما به عنوان مربي، حق نداريم خودمان را به كودك ديكته كنيم و از آنها مدلهاي كوچك خودمان را بسازيم.
|
 |
|
| |
|
دوم اينكه اين بچهها قرار نيست در آينده الزاماً هنرمند شوند، بلكه ممكن است پاسبان، كارمند، پزشك و... شده ولي در هر صورت قرار است آدمهاي خلاق بشوند. كار ما فقط تقويت حس خلاقيت است.»
«از جمله اتفاقاتي كه در اين مؤسسه به راستي براي من حيرتانگيز بود، دعوتي است كه از يك هنرمند كانستپچواليست، جهت اجراي برنامه در آن مركز صورت گرفت. براي اين منظور يك ماشين كاملاً نو از خط توليد كمپاني فورد، گرفته و دادند به «تين ايجرها» و آنها هم افتادند به جان ماشين و طي چند روز آن را كاملاً اوراق كردند، تا آخر سر، ماشين مثل اسكلت ماهي شد. از تمام اين مراحل نيز فيلم گرفتند برخي پدر و مادرها اعتراض داشتند كه ما بچههايمان را براي يادگيري سازندگي اينجا گذاشتيم ولي شما خرابكاري به آنها ياد ميدهيد. آن هنرمند در پاسخ گفت كه در خانه، شما فرزندانتان را از دستكاري هر وسيلهاي دريغ داشتيد ولي ما در حاليكه فقط يك ماشين را از زنجير توليد پيوسته آن خارج كرديم، به فرزندان شما اين شانس را دادهايم تا آن را كاملاً اوراق كنند و اجزاي ماشين را بشناسند.»
«در برگشت به ايران سعي كردم الگوهايي را كه در«Junior Artcenter» فرا گرفته بودم، با فرهنگ و امكانات بومي ايران تطبيق داده و اجرا كنم.»
رواج كتابخانهها و سالنهاي تئاتر سيار، كلاسهاي مجاني آموزش هنر و امكاناتي مثل رنگ، قلممو، دوربينهاي عكاسي و دوربينهاي فيلمبرداري هشت ميليمتري و... كه به راحتي در اختيار هنرجويان گذاشته ميشد، مربوط به همين سالهاست. «فقيرترين بچهها در كتابخانههاي محلههاي پْر جمعيت، به راحتي به دوربينهاي هشت ميليمتري دسترسي داشتند. نسلي از فيلمسازان و بازيگران امروز، از اين كلاسها هنر آموختند. طالبي، عبدي، پرستويي، عليقلي، جبلي، معتمد آريا و... .»
|
|
« كار ديگر ما تهيه مجلهاي به اسم «خط و ربط» بود كه در آن اصول آموزشها را مطرح ميكرديم. همچنين هرساله حداقل يك بار براي مربيان جلسهي آموزشي گذاشته ميشد.»
كلانتري آثار كاهگل خود را از اوايل سالهاي پنجاه آغاز كرد. «آغاز شكلگيري اين ايده، مربوط به اولين سالهايي است كه در دانشكده هنرهاي زيبا تدريس ميكردم. در واقع ماجرا اينگونه آغاز شد كه بعد از دعوت به تدريس در دانشكده، با اين ادعا كه به وجود من در گروه تجسمي نيازي نيست، براي تدريس طراحي به گروه معماري منتقل شدم. اولين روز كه براي تدريس به دانشجويان معماري وارد كلاس شدم، ديدم كه در وسط كارگاه، به تن مجسمه ونوس، يك تُنيكه كرده، زير بغلش را هم با ذغال پشم كشيده و به من ميخندند. من هم خجالتي و مانده بودم كه چه كنم. در اين حالت يكي از دانشجويان هم دست مرا ميكشيد كه بيا كار من را ببين ديدم يك كاريكاتور زشت و غيراخلاقي از ونوس كشيده، و در حالي كه دانشجويان به شدت ميخنديدند، از من ميخواست تا روي كارش نظر بدهم. در اين ميان، شوخيهاي زننده با مجسمه هم ادامه مييافت. سر و صدا و خنده به قدري زياد شده بود، كه ناگهان سيحون وارد كارگاه شد. وضع را كه بدينگونه ديد، آنچنان با عصبانيت نعره ميكشيد، كه صدايش در تمام دانشكده شنيده ميشد. فرياد ميزد كه اين مجسمه در عالم هنر مقدس است. شما اينجا آمدهايد كه هنر ياد بگيريد و يا كه آن را به لجن بكشيد و... از آن به بعد بود كه فهميدند طراحي از روي مجسمه چندان به درد دانشجويان رشته معماري نميخورد. بعد از اين مرسوم شد كه آنها را براي طراحي معماري به شهرهايي نظير يزد، كاشان، بم و... ببرند. اين برنامه به قدري براي دانشجويان دوستداشتني شد، كه در برگشت از هر سفر، بچهها با دست كاملاً پر ميآمدند. سالهاي زيادي بدينگونه گذشت.
|
|
حضور در چنين فضاهايي به تدريج علاقهام را برانگيخت تا من نيز از آنها نقاشي كنم. بعد فهميدم كه به طوركلي آن چيزي كه در من است، ميل و علاقه به نقاشي از بناهاي معماري است، و با آن انس و الفت زيادي دارم.»
«در مجموعه آثار كاهگلي، كلاً سه نوع برخورد داشتهام. يكي اينكه از يك عكس را كه كمپوزسيون كاملي تشكيل ميدهد را خيلي دقيق و به شيوه نقاشان هايپررئاليست، نقاشي ميكنم. برخي اوقات نيز يك منظره كامل را نقاشي ميكنم. روش سوم بدين طريق است كه با گشت و گذار در شهرها يا روستاهاي كويري با آن بادگيرها، درها و ديوارها و پنجرههاي خاص و سقفهاي گنبدي خانهها و... به نقاشي از ايدهها و تاثيراتي كه از اين فضاها گرفتهام ميپردازم.»
كلانتري اولين نمايشگاه خود را از اين مجموعه در گالري سيحون برپا كرد. (۱۳۵۱) علياصغر قرهباغي در نوشتهاي كارهاي اين دوره او را اينگونه نقد ميكند: «كلانتري با ذهنيتي نقاشي ميكند كه نقش و نگار و رنگهاي آن شفافتر و زندهتر از واقعيت رنگ پريده و غبارآلوده امروز آن است. كلانتري پس از كارهاي پراكنده و ابتدايي دوران جواني، به شكلي از نقاشي پرداخت كه هنوز هم به آن شكل كار ميكند. در آن روزها با بهرهگيري از كاهگل و گستردن آن بر سطحي صاف، نمادي از خاك و زمين فراهم ميآورد و بر آن نقش خانههاي حاشيه كوير و سقفهاي گنبدي و معماري بومي و اقليمي آن ديار را ميكشيد. در يك يك آثار او تمايلي شديد به انتزاعي كردن نقاشي به چشم ميآيد و شايد هم نوعي يادآوري و تجديد خاطره روزهايي باشد كه به نقاشي انتزاعي روي آورده بود. اين آثار، افزون بر كيفيتهاي انتزاعي، انس و الفتي هم با عرفان شرقي داشت، حامل حرف و پيامي هم بود و به تعبيري سرنوشت انسان را پيشروي او مينهاد.
|
|
انساني كه از خاك برآمده است و بر خاك خواهد شد. اين دست كاريهاي كلانتري همانند آثار موسيقيداني است كه با مطالعه و تجربه موسيقي فولكوريك آهنگ ميسازد. آثارش نوعي اركستراسيون فرم و رنگ است و در هر پرده، نت شاهد و ملودي اصلي برعهده فرم و رنگي خاص است كه تكرار ميشود. شيفتگي مهارناپذير كلانتري به نقش مايههايي كه در ذهن داشت، سبب شد كه برخي از آثار اين دوره چنان در محتوا و اجرا به هم نزديك شوند كه مشكل بتوان آنها را جدا از يكديگر دانست و آنها هم كه هويتي مستقل دارند، مانند پلي رابط ميان آثار ديگر قرار ميگيرند. كارهاي گلي پيشين پرويز كلانتري طيف رنگي محدود داشت و به رنگهاي درخشنده در آفتاب تند و از سقاخانه برگرفت، ابزار بيان را گستردهتر كرد و از رنگهاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي از فضاي نقاشي را بار رنگهاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي ديگر را در سايهاي قرار دارد كه براي ساكنان حاشيه كوير از مفهومي مضاعف برخوردار است. عناصري كه براي اين نقاشيها برگزيده چنان ساده و بيپيرايه است كه به هيچ رو به نمادگرايي تعبير شدني نيست؛ اما به هر حال نقش و رنگي كه بر پرده او مينشيند، سبب برانگيختن يك سلسله واكنشهاي سنتي است و در پي اين واكنشهاي تاريخي است كه گاه شكل اختيارات نامحدود سنت را به خود ميگيرد.»(۱)
موضوع ديگري كه از اواسط سالهاي شصت، كلانتري به آن پرداخت، زندگي كوچ نشينان است. «اين ايده از زماني آغاز شد كه موزه مردم شناسي تهران، از من خواست تا نقوش جْلها و دست بافتههاي عشاير را نقاشي كنم. اين اتفاق سبب آشنايي و علاقه من به نقوش بسيار زيبا و نيز زندگي و فرهنگ كوچندگان شد.» اولين ارايه اين مجموعه جديد در انتشارات كتابسرا اتفاق افتاد.(۱۳۶۶).
|
|
كريم امامي در بروشور اين نمايشگاه مينويسد: «آثار به نمايش درآمده از پرويز كلانتري، كارهايي است در مكتب سقاخانه. كلانتري نيز چون گروهي از هم نسلان خود در اين مكتب كار كرده است. او از ماجراهاي سفرش در شهرها و روستاهاي اطراف كوير خسته شده است و كودكي خودش - و ما- را به خانه بازگردانده است. اين آثار تنها ميتواند توسط هنرمندي چون كلانتري خلق شده باشد در پايان دوران طولاني سفرش و من اطمينان دارم كه عاشقان هنر، كوشش صميمانه كلانتري را تحسين خواهند كرد.»(۲)
يك سال بعد سازمان يونيسف، تعدادي از آثار اين مجموعه را به صورت كارت پستال و نيز يكي از آنها را به صورت تمبر ياد بود به چاپ رساند.
«در طي دو دهه ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، كلانتري تعدادي نقشه قالي كشيد كه بعضي از آنها به تعداد محدود بافته شدهاند. در بعضي از آنها از افسانههاي پريان به روش بسيار ابتكاري استفاده شده و در بعضي ديگر همان طرحهاي سنتي فرشهاي فارس منتها با رنگهاي غير عادي و شاد تكرار گرديده است. در بسياري از اينها صحنههاي رزم يا شكار را ميتوان ديد كه همواره مورد علاقه بافندگان قشقايي بوده است و آنها اين طرحها را از روي نقش برجستههاي آپادانا و تخت جمشيد به دست آوردهاند.»(۳)
از جمله فعاليتهاي ديگر پرويز كلانتري بايد به مجموعه مقالات وي درباره هنر و هنرمندان اشاره كرد كه نگارش آنها از سال ۱۳۵۹ شروع شد و در نشريات ادبي و هنري به چاپ رسيد. كلانتري در اين نوشتهها (يا داستانها) پيرامون هنرمندان، به جاي روايت مستقيم از تجربيات و يا حضورش در كنار آنها، به بياني پر رمز وراز، سوررئاليستي و گاه جادويي از زندگي آنها پرداخته است. بعدها اين مقالات در كتاب مستقلي با عنوان «ينجه نه، فقط بگو مش اسماعيل» توسط انتشارات آبي به چاپ رسيد. (۱۳۸۲)
| |
|
در سال ۱۳۶۹، و در محل انتشارات كتابسرا، مجموعه جديدي با عنوان «سقاخانهها» به نمايش گذاشت كه در آنها به استفاده مستقيم از مواد گوناگوني مانند گچ، گل و سراميك و انتخاب عناصري چون انواع نظر قرباني، دخيل و طلسم پرداخت.
در سال ۱۳۷۰ در طراحي غرفههاي ايران در اكسپوي كره جنوبي «Taijan»، نيز همكاري كرد. در اين مجموعه كه موضوع آن دانش و دانشمندان ايراني از قرن دوم هجري به بعد است، «كلانتري نقاشيهايي را روي كاشي شكستههايي، پيدا و ناپيدا، بر ديوارهاي كاهگلي به نمايش گذاشت، طرح را به شيوه كهنترين مينياتورها (مكتب بغداد) و اشياء زير خاكي بازسازي كرده است. در نتيجه اين همكاري نقاش-معمار اثري «Installation Art» پديد آمد كه در آن بيننده از هزارتوي قلعهاي متروك ميگذرد، كه بر ديوارهايش نقشهايي از دوران زرين فرهنگ سرزميني كهن به يادگار مانده است.»(۴)
در سال ۱۳۷۵ با همكاري گروه تحقيق دانشگاه سوربن فرانسه، سميناري در پاريس تشكيل شد، كه به بررسي زندگي و سرنوشت عشاير ميپرداخت. «اين سمينار در كنار نمايش فيلمهايي درباره عشاير، از جمله فيلم «گبه» ساخته «محسن مخملباف»، سالني نيز براي نمايش نقاشيهايم در اختيار من گذاشتند. از شش ماه قبل نيز اين تصميم را به اطلاع من رساندند. در اين فرصت تصميم گرفتم شكل نقاشي خودم را عوض كرده، و از درون زندگي عشاير نقاشي كنم. براي اين منظور، مثل يك قاليباف ايلياتي و با الهام از موتيفها و نقوش ساده شدهاي كه روي گبهها استفاده ميشد، كارهاي جديد خود را انجام دادم.»
«پرويز كلانتري اين دوره هنري را «همراه عشاير» ناميده است. در حقيقت همين چادرنشيناناند كه با زندگي متحرك و اتفاقات روزمرهشان موضوع بسياري از نقاشيهاي او را تشكيل مي دهند.
|
|
در اين تابلوها كلانتري درجات متفاوتي از واقعگرايي و شيوهپردازي را به نمايش ميگذارد كه از فعاليتهاي وي در دوراني است كه تصويرگري كتب كودكان را بر عهده داشته است.»
شيوه زندگي چادرنشينان ايراني، كه هنوز هم از همان الگوي پيشين پيروي ميكند، براي پرويز كلانتري، بسيار مأنوس و شناخته شده است. آثار وي نمايانگر فعاليتها و آهنگ زندگي چادرنشينان جنوب ايران است. حركت چهارپايان، با تمامي سختي و آشفتگي آن، همراه با شادماني فعاليتهاي كوچ نشينان، با تصاويري از كاروانها كه به دشواري از تپههاي خشك و باير بالا ميروند، نمايش داده شده است. در نقاشيهاي ديگر هنرمند، آرامش چادرنشينان نقش اصلي را ايفا ميكند. در اين آثار داخل چادرها به نمايش گذاشته شده و زنان در حال رسيدگي به فرزندانشان يا در حال دوشيدن شير ديده ميشوند. رنگها و خطوط، تصاوير زندهاي از زندگاني چادرنشينان پديد ميآورند كه هنرمند با احساس و عشق خود آنها را تأويل كرده است.
در چنين تلاشي براي نمايان ساختن بنيان زندگاني چادرنشينان، توجه به فرش نميتوانست از ياد برود. فرشها در بسياري از صحنههايي كه چادرها را نشان ميدهد، با رنگهاي متنوع، وجود دارند و حتي موضوع اصلي بسياري از تابلوهاي ديگرند. وي عناصر تزييني فرشها و گليمهاي چادرنشينان به ويژه قشقاييان فارس را در آثارش به روشني نمايان ميكند كه هم اصالت داشته باشند هم خلاقيت او را نمايان سازد.»(۵)
بعد از اين كلانتري به استفاده مستقيم از اشيايي نظير ساعت، ويلون، تلويزيون و به صورت كلاژ يا گٍلاندود كردن آنها رو ميآورد. «مرثيه اي براي پدرم» عنوان كاري است كه در آن كلانتري ويلوني را در زير پارچهاي گل اندود، گويي دفن كرده است.
|
|
«پدرم به صداي ويلون علاقه زيادي داشت، و در جواني مايل بود كه مادرم ويلون زدن را ياد بگيرد. از آن جايي كه پدرِ مادرم مردي مذهبي و سختگير بود، مادرم پنهان از پدرش، و به خاطر عشق شوهرش به كلاس ويلون ميرفت و مشق ويلون ميكرد. اين ويلون كه به اعتقاد پدرم صداي زنانهاي داشت و مظهر مام زمين بود، هميشه در خانه ما بود تا آنكه پدرم مرد. هنگام دفن او، در حالي كه سر كفنش را گرفته بودم تا او را در خاك بگذارم، انگار كه در گوش من صدها ويلون صدا ميكرد...»
پرويز كلانتري در آخرين كارهايش به ساده كردن فرم خانهها و چشماندازهاي كويري، و حذف كامل جزييات، ريتم خطوط ساده شدهاي را ارايه ميدهد كه تنها اشارههايي كوتاه به موضوع اصلي را نشان ميدهد «به نظر من نقاشيهاي كلانتري در تمامي اين سالها «فرهنگ مردم» بوده است. موضوع و مفهومي كه هر بار به گونهاي در تابلوهايش خواسته و ناخواسته تجسم يافته است. عنصر ديگري كه در تابلوي كلانتري به چشم ميخورد، نگاه سپاسمند او به «سنت» است... رويكرد به حجمهاي مأنوس معماري روستايي، خاصه معماري كويري، درونمايهاي مناسب براي هنرمندي است كه به ايجاز و خلوص در خط و رنگ ميانديشد. حجمها با خطهاي موجز، كوتاه و نرم، از هم جدا ميشود، با حضور كمترين مقدار ته رنگها، كه سايه روشن حجم را ميسازد بر متن نجيب و كهن كاهگل...»(۵)
|
|
۱. پرويز كلانتري. برگزيدهاي از نقاشيها. انتشارات زرين و سيمين. ۱۳۸۲. صفحه: ۱۳ و ۱۴
۲. پيشين. صفحه: ۱۲
۳. پيشين. صفحه: ۲۴
۴. جواد مجابي. پيشين صفحه: ۱۵
۵. جواد مجابي. پيشين. صفحه: ۱۴
(منبع:مجله تندیس)
|
|
| | |
| |
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 21:17 |
لینک ثابت |
|
|
زبان گرافیک نویل برودی/مارگارت ریچاردسن/ترجمه علی وزیریان |
|
|
|
 |
نویل برودی ، طراح انگلیسی ، هنرمندی مبتکر، با دیدگاهی جنجال برانگیز است، او به خاطر ابداع در طراحی حروف با مفاهیمی قدرتمند، رنگ آمیزی زنده و شفاف و تایپو گرافی مهیج وتصویری به شهرتی قابل وصول دست یافته است. در واقع امضاء برودی ، سبک و سیاق او در مبنا قراردادن استفاده از حروف اند که با بدیهه سازی وابتکار همراه است. او درآغاز به خاطر طراحی روی جلد مجلاتی مانند« the Face » و « Arena » و نیز طرحهای گرافیکی و تصویر سازیهای پر معنا ی سرمقاله ها که از بازی با حروف ساخته شده بودند شناخته شد ، و اکنون نیز مشغول دگرگون کردن طراحی دیجیتال است. نگاه و تصور برودی ، اساساً خلق زبان بصری جدیدی است که قابل نمایش باشد. برودی سی ساله بود که کتاب « زبان گرافیک نویل برودی » نوشته جان وزنکرافت و طراحی برودی منتشر شد. این کتاب که تب وتاب بصری « برودی» و متن عالی و رفیع « وزنکرافت» را در برداشت ، برای هر دو آنها پر بار بود و در آن زمان شصت هزار نسخه آن به فروش رسید. همچنین « برودی» موفق شد تا نمایشگاهی از آثارش را در موزه ویکتوریا و آلبرت در لندن بر پا کند ، که چندی بعد همین نمایشگاه رهسپار « ادینبورگ»، « برلین»، « هامبورگ»، «وین» و «توکیو» شد. اما این تحسین برای برودی در انگلستان نه موجب سفارش بیشتری شد و نه جایزه مالی برای او به ارمغان آورد، بنابراین او به محیطی بین المللی نقل مکان کرد که سفارش دهندگانی از اروپا ، امریکا و ژاپن داشت و همین شفارش ها موجب خلق تمبرهایی برای ـ ptt ـ « تله کام» هلند ، طراحی نشانه و شخصیت گرافیکی برای ـ orf ـ خبرگزاری دولتی اطریش ، تبلیغات « نایک»، « وایدن» و « کندی» در ایالات مختلف و انجام پروژه هایی برای شعب فروشگاههای « پارکو» در توکیو شد. پاسخگویی به این تعهدها و ازدیاد و کثرت دیگر طرحها ، مجموعه ای از آثار ماندگار او در کتاب « زبان گرافیک نویل برودی2» هستند که باز هم توسط « برودی» و« وزنکرافت» از سوی انتشارات « تامس و هادسان» درسپتامبر 1994 منتشر شد. این کتاب نتیجه جستجو، پژو هش و توسعه و تکامل اشکال دیجیتالی « برودی» و تئوریهای استادانه « وزنکرافت» و الهامهایی است که با پیشرفت تکنولوژی کامپیوتر پدید آمد ه است . آنچه تمام و کمال در کتاب به نمایش در آمده « فیوز» است ؛ نشریه ای پرجنب و جوش که در سال 1990 ، استودیوی برودی آن را ایجاد کرد و با سرمایه « فونت شاپ اینتر نشنال» به چاپ رسید . « فیوز» فصلنامه ای است که جوایز گوناگونی را به خود اختصاص داده : « این نشریه ایده های جدید تایپو گرافی و زبان بصری را درقلمرو دیجیتال کشف می کند» که به صورت یک دیسکت ، چهار پوستر به همراه یک مقاله انتقادی و تحلیلی از « وزنکرافت» روی کاغذ مقوایی گراف ارائه می شود . هر شماره «فیوز» دارای موضوعی خاص است که چهار طراح آن را تفسیر می کنند ، این طراحان خود برای تجربه کردن با حروف به کار گمارده شده اند. این حروف برای استفاده حروفچینی و چاپ درصفحات نشریه نیست ، بلکه پوسترها ( که تعدادی ازآنها دراین صفحات دیده می شوند) کاربرد حروف « فیوز» را نشان می دهند . هر جایی که برنامه نمایش دهنده کامپیوتری بتواند فونت ها را اجرا کند « فیوز» برای نمایش حاضر و آماده است. موضوعهای هر شماره « فیوز» به ماهیت پژو هشی هر طرح اشاره دارد. فیوز شامل مباحث گوناگونی از جمله ابتکار و نوآوری ، اطلاع رسانی و مذهب است و اخیراً در شماره 11 خود به پرنوگرافی پرداخته است. طراحان فیوز مسئول طراحی فونتهای مربوط به موضوعات قابل انعطاف ، دیجیتالی و تفسیری هستند. برودی و وزنکرافت و ( جان کریچلی مسئول تولید استودیوی تحقیقاتی برودی) دریافتند که الفبا و حروف چاپی به عنوان نمادهایی که عهده دار بار فرهنگی و عاطفی اند، چیزی فراتر از نمایش 26 حرف اند ؛ چنانکه وزنکرافت می گوید: « فیوز جسورانه تلاش می کند تا هنر گرافیک را با فرهنگ عمومی و فلسفه تلفیق کند» . برودی معتقد است که تغییر سرعت تکنولوژی ( به ویژه پیشرفت تکنولوژی کامپیوتر و نرم افزار ها نسبت به پنج سال گذشته) نیاز به فرمول بندی تازه ای در تئوری و مبانی طراحی و تمرین و ممارست دارد ؛ همانند تاثیری که عکاسی بر نقاشی سنتی گذاشت و به هنر تجریدی منجر شد. برودی مدعی است که انقلاب در طراحی از زمانی به راه افتاد که دگرگونی اساسی در تکنولوژی کامپیوتری به وجود آمد. او خود اظهارمی کند که کامپیوتر یک رسانه هنری است که او نقاشیهای دیجیتالی اش را به وسیله آن و با تجسم بخشیدن و صورتی تبدیل یافته برمبنای شکل حروف خلق می کند . این انتزاع وخصوصیت خلاصه کردن و چگونگی فرم ها ی آزاد در آثار او هم مورد تمجید و ستایش و هم مورد انتقاد و نکوهش قرار گرفته است . این تجربه ها حاصل تحقیق و موشکافی برودی بر روی حروف و طرز بکارگیری نافذ و موثرآنها برای چاپ و نمایش است که تئوری او را ازفرم ومضمون تجسم وعینیت می بخشد. او احساس می کند نقش بزرگ فیوز و طراحان شرکت کننده در آن، پشتکار و جدیت در وسعت بخشیدن به تایپوگرافی برای نمایش است. قطعاً یکی از موضوعهای مورد بحث شماره های بعدی نشریه فیوزدرباره آینده نویل برودی خواهد بود ، به عنوان هنرمندی که دارای تجربه با فرمهای تایپوگرافی و درگیر کار کردن با حروف است.
(گزیده آثار برودی در بخش تصاویر) |
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 14:59 |
لینک ثابت |
اهریمن درون" نگاهی به زندگی و آثار ادوارد مونش Edvard Munch
مقالهی اول با عنوان " اهریمن درون" The devil inside در گاردین منتشر شده و نوشتهی کوتاهتر دوم هم از منابع اینترنتی ترجمه شده است. هر دو مطلب به بهانهی نمایشگاه آثار ادوارد مونش [ ادوارد مونش به قلم خودش ] در لندن نوشته شده است.
1)اهریمن درون
نوشتهی رابرت هیوگز Robert Hughes
برگردان: شیرین حکمی
نقاشيهاي غمزده و آزاردهندهی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبولهاي جهاني روانپريشي و رنج شدهاند. و مونش با نقاشیهایی از چهرهی خودش اینکار را انجام داده است ـ رابرت هيوگز

حتي آنان كه با قطب شمال يخزده و زمستانهاي طولاني ، ماليخوليايي،مأيوسكننده و دلگيرش - كه تصاويري از ملال و زوال در آن طنينانداز است - نسبتي دارند هم براي خودشان هنرمنداني دارند: استريندبرگ، ايبسن، اينگمار برگمن ِ فيلمساز و كنوت هامسون داستاننويس. اما بيترديد، بينواترين شمالي در ميان آنها، يا دست كم در ميان هنرمندان بهياد ماندني، ادوارد مونش است.
نوميدی سرسختانهی او همراه با غرقه شدن درخود ، خشم و كجخلقي هركسي را برميانگيزد و به نظر ميرسد كه دوزخ ميتواند تعريفي از حضور ابدي ادوارد مونش در اتاقي كوچك باشد. حتي انگار نظر خود مونش هم همين است. وقتي ديگران به عقب بازميگردند و بازيهاي كودكيشان را به ياد ميآورند، حافظهی مونش فقط فضايي جهنمي را به ياد ميآورد و ميگويد:
« بيماري و جنون، فرشتگان سياهي برفراز گهوارهی من بودند. هميشه احساس ميكردم كه با من غيرمنصفانه رفتار ميشود، بيمادر، بيمار و هميشه در معرض تنبيه، در جهنمي كه بالاي سرم بود.»
وقتي ادوارد فقط پنج سال داشت، مادرش بر اثر بيماري سل درگذشت. پدرش مردي مذهبي، عجيب و غريب و اهل قشقرق به پا كردن بود. نزديكترين شخص به ادوارد خواهري بود كه يك سال از خودش بزرگتر بود و در15 سالگي از دنيا رفت. همهی اينها بهقدر كافي ضربهی رواني بود كه بتواند ستونهاي ظرفيت هركسي را درهم شكند.اما اين ضربهها شخصيت نهفتهی مونش را وامیداشت كه عملا رنج و درماندگي خود را اغراقآميزتر جلوه دهد. اين نكته بهخودی خود منحصر به فرد و مختص او نيست، بلكه خصلت معمول بسياری از افسردگان مضطرب است. اما حدی از اغراق كه مونش پیش گرفته بود ، مضحك بهنظر میرسید.
سال 1902 با پايان یافتن دوستي چهارسالهی مونش با زن جوان و پولداري به نام تولا لارسن Tulla Larsen شوك ديگري به او وارد شد. تولا از وي كه به طرز مضحكي از ازدواج ميترسيد، خواست كه با او ازدواج كند. به نظر ميرسيد كه مونش از مرداني است كه ميترسند با ازدواج موقعيت هنريشان را از دست بدهند و اين تعهد را نپذيرفت. تولا تهديد كرد كه خودكشي خواهد كرد، اما بهجاي او، مونش به خودش شليك كرد! منتها بهجاي اين كه با تپانچه شقيقهاش را هدف قرار دهد، با تزلزل به نوك انگشت وسط دست چپش شليك كرد. بدون شك اين كار برايش دردناك و ناخوشايند بود، اما تهديدي برای زندگياش به شمار نميآمد، به ويژه كه دستي كه با آن نقاشي ميكرد، صدمه نديده بود.
مونش رويدادها را- هر آنچه که بود- در نقاشیهایش با اغراق همراه ميكرد.
در تابلوي "ميز جراحي" (3-Operating Table1902) بدن او برهنه و بيروح بهصورت دمر كشيده شده، در حالي كه سه پزشك و يك پرستار كه كاسهای لبريز از خون را نگه داشته بر بالينش حضور دارند. لكهی بزرگي از خون لخته شده روي ملافه ترسيم شده و صحنه از ديد جمعيتي از انترنها كه از پشت پنجره نگاه ميكنند، ديده ميشود.
هرقدر هم كه بيننده مشتاق ديدن چنين صحنهی عصبيكنندهای باشد، باز هم اين نمادگرايي، بهنظر ِ بیننده نهايت ِ اغراق را به همراه دارد.
این تابلو نمونهی بدی از ترحم به خويشتن است كه از قرار با خاطرات ِ نقاش از درسهاي آناتومي رامبراند كه نزد استادش دكتر تولپ فراگرفته بود، تركيب شده است و از آنجا كه ظاهرا اين براي ادوارد مونش كافي نبوده، آن را با جزئيات خونآلودتری در بازسازی تابلوي نقاشي "مرگ مارا» (The Death of Marat) اثر ژاك لويي داويد تكرار كرده است. در اين بازسازي، تولا لارسن برهنه به عنوان شارلوت كوردی، قاتل ِ "مارا" ترسيم شده است.
واقعا شگفتانگيز است كه كسي مانند مونش تا اين حد درمانده و خودنگران باشد كه بيش از هرچيز اين همه سلفپرتره كشيده باشد. تعداد اين پرترهها به صدها اثر ميرسد و نمايشگاه بزرگي از آنها از اول اكتبر2005 در رويال آكادمي لندن افتتاح شد.
هنر، گاهي تجسم و ترسيم ناتواني انسان و توصيف ضدقهرمان و پذيرش اين نكته است كه جهان به سرعت ميچرخد و آنچه درون آن است، عجيبتر از آن است كه بتوان آن را حس كرد. و شيوههای مونش در اين خودترسيمي، پذيرش چنين احساساتي است. او نقاشي است كه بهطرز غيرقابل باوري بيپرواست و هرگز از نمايش ضعفهايش نميترسد، زيرا باور دارد كه روح انسان جدا از مركزيت و اهميت كالبدش، و به دور از شيوههاي پرترهنگاری سنتی، به وسيلهی طبيعت خود و ذاتا آشفته و پريشان شده است.
اگر سلفپرترههاي مونش گاهي بيننده را ميترساند، - پرترههايي ترشرو، مضطرب، با يك عالم ضربهی قلممو و از ذهني در كنتراست شديد با روشنايي- به اين دليل است كه خود همهی اين اضطرابها و وحشتها را تجربه كرده و چيز ديگري جز آنها نداشته است. بنابراين او آنجاست،[اشاره به نمایشگاه آثار وی در لندن ] در تصويري پس از تصوير ديگر –مردي خوشقيافه و تقريبا ايدهآل در جواني، شخصي عصبي با استخوانبندي دراز در ميانسالي، و چهرهای خسته از بيماريها و ناتوانيهاي متعدد، در اواخر پنجاهسالگي و اغلب خيره به تماشاگر ، مانند مخلوقي از درون ِ پناهگاه ِ بوم ِ نقاشي كه ميخواهد دربارهاش بدانيد.
آثار مونش آكنده از حس گذر زمان است. انگار كه دقيقهها و ساعتها ويروسهايي هستند كه زندگي هنرمند را ميبلعند و يكي از دردناكترين بيانيههايش در اين باره، تابلويي مربوط به سالهاي آخر عمر او با عنوان « ميان ساعت و بستر» است.
در این سلفپرتره ، او بين يك ساعت پاندول بلند و بستري كه كاناپهای است ساده و بيتجمل با يك روتختي ايستاده است.
آنچه که ممکن بود براي هر نقاش ديگری، پرترهاي معمولی از پيرمردی باشد كه از خواب برخاسته، براي مونش تبديل به تمثيلي از مرگ ميشود، يعني زمان كه از سمت چپ ميگريزد و بستري درسمت راست كه او در آن بهطرز كسالتباری خواهد مرد.
تصویر سمت چپ: میان ساعت و بستر ( 42-1940 - SelfPortrait: Between Clock and bed)
این نقاشی در موزه مونش در اسلو نگهداری میشود و اندازهی آن 120.5×149.5 سانتیمتر است.
اگر ناگزير بودم كه يكي – فقط يكي- از سلفپرترههاي مونش را انتخاب كنم، قطعا يكي از اولين كارهايش ( متعلق به سال 1895) يعني سلفپرترهی سياه و سفيد با عنوان "سلفپرتره با اسكلت بازو" Self Portrait with Skeleton Arm را انتخاب ميكردم.
در این سلف پرتره مرد جواني از يك زمينهی مخملي سياه خالص به شما خيره شده و هيچ نشاني از اضطراب در چهرهاش نيست، بهجز اختلاف آزاردهنده و عجيبي در ميان پلكهايش – كنايهاي محض از ذهنی تقسيم شده – با استخوانهاي جلوي بازو كه در امتداد پايين تصوير كشيده شدهاند. به نظر ميرسد كه استخوانها اعلام ميكنند: " من آنچه شما بودهايد هستم و شما نيز آنچه من هستم خواهيد بود".
سلف پرتره سمت چپ: سلفپرتره با اسكلت بازو
Self Portrait with Skeleton Arm, 1895 , Lithograph , 45.5 x 31.7 cm
مونش فقط يكي از نمادگرايان Symbolists كشورهای اسكانديناوي بود (استريندبرگ و ايبسن نمونههاي ديگرند) كه در دههی 1890، دائما و با وسواس به مسئلهی ضعف خود ـ به عنوان مرد ـ در مقابل سرسختي و بيرحمي زن چنگ ميزد.از ديد او زنها چه بودند؟ آيا آنان مردان را از اين كه كاملا مردانه عمل كنند مانع ميشدند، يا موجوداتي سلطهجو و مادروار بودند كه آنها را سرخورده ميكردند و يا حتي « ليليت»ها (ديو مادينه در اساطيرعبري) يا بانوان زيباي بيشفقتي بودند كه به مردان وعده ميدادند و ناکام میگذاشتند؟ اين فرضيهی آخر براي مونش اهميت زيادي داشت و به عنوان يكي از اصليترين الگوهاي او به شمار ميرفت.
وقتي زنان در سلفپرترههاي مونش حضور مييابند، آنها را به هيبت خونآشام و ليليت ترسيم ميكند و برعكس، وقتي ميخواهد مردي را ترسيم كند، او را به صورت يك قرباني ذليل و مغلوب نشان ميدهد و اغلب اوقات نيز چهرهی خودش را به آن ميدهد.
تصویر سمت چپ با عنوان Vampire - خونآشام ، نقاشی مربوط به سال 1893 است
اين كه مونش از ترسيم چهرهی خودش لبريز نميشود، رقتانگيز نيست. حتي آدم کرمگونهی در حال جيغ كشيدن روي پل در معروفترين اثرش (جيغ، 1893)، به شهادت خودش يك سلفپرتره است و با اين حال، سلفپرترههای مونش كه گاهي تكراري و اغلب ملالآورند، از بين نخواهند رفت. آنها هركسي را كه شتابزده تصور ميكند كه دختران صورتي زير چترهاي آفتابي در نقاشيهاي امپرسيونيستي، حقيقيترين چهرههاي دههی 90 هستند، از اشتباه درميآورد.
نمايشگاه « ادوارد مونش به قلم خودش» از اول اكتبر تا 11 دسامبر 2005 در آكادمي سلطنتي هنرها در لندن برپاست.

تابلوی "جیغ" The Scream (or The Cry) 1893
2) ادوارد مونش به قلم خودش
به بهانهی نمایشگاه ادوارد مونش در لندن
برگردان : شیرین حکمی
رابطهی صميمانهی مونش با تولا لارسن Tulla Larsen در سال 1902 در حالي به پايان رسيد كه هنرمند به دست خودش شليك كرد. اين واكنشي از سر استيصال و ناشي از اين ترس بود كه ازدواج ممكن است خلاقيت او را نابود كند. لارسن تهديد كرده بود كه اگر مونش رابطهشان را برهم زند، خودكشي خواهد كرد، اما به جاي اين كار با نقاش ديگري ازدواج كرد!
"سلفپرتره در جهنم" (1903) اثري دراماتيك است كه بدن برهنهی هنرمند را نشان ميدهد كه با شعلههای آتش دوزخ روشن شده است. چهرهاش سرخ و سوخته است و سايهی بدشگوني از پشت او برخاسته است. با اين حال مونش در اين تصوير وضعيتي متكي به خود دارد. اين اثر بيانيهاي است دربارهی رنجهایش و نقش او به عنوان یک هنرمند.
مونش آماده است تا تنشها و آسيبهاي روحي زندگياش را به عنوان نيروهايی كه وجودشان برای خلاقيتاش ضروری است، بپذيرد.
توصيف مونش از دوست دختر سابقش در تابلوي «سلفپرتره با تولا لارسن» (1905) نيز خوشايند نيست. لارسن با يك چهرۀ خاكستري مايل به سبز ترسيم شده كه او را مريض احوال و پريشان نشان ميدهد. هرچند، اين اثر را نميتوان پرترهی صريحي از لارسن تلقي كرد، اما مونش احساس بغرنج و پيچيدهاش را دربارۀ لارسن و به طور كلي زن بازتاب داده است، احساساتي كه در آن اغلب ترس و تشويش غالباند. اين فيگور از زن مضطرب در واقع جنبهای از شخصيت خود مونش است كه ترسهای هنرمند در رابطه با زن، روابط اجتماعی خودش را تجسم ميبخشد.
پس از تكميل اين تابلو، مونش سعي كرد كه خاطرۀ لارسن را از ذهنش پاك كند. تابلوي "مرگ مارا Death of Marat اشاره به قتل انقلابي فرانسوي "ژان- پل مارا" در سال 1793 توسط زني به نام شارلوت كوردی دارد كه به بهانهی دادن اطلاعاتي كه ادعا ميكرد جان "مارا" را نجات ميدهد، وارد شد و او را با ضربهی چاقو در بستر خويش به قتل رساند. بازسازي اين نقاشي توسط مونش وسيلهای براي نشان دادن تمايلات تاريخي يا سياسي نبوده است. درعوض مردي را نشان ميدهد كه مرده در بستر خونيناش افتاده و بين بستر او و ميز طبيعت بيجان، زني بسيار شبيه به فيگور زن در تابلوي "سلفپرتره و تولا لارسن" ( Self-Portrait with Tulla Larsen ) ، ايستاده است.
در سال 1908 ادوارد مونش كه از آسيبهاي رواني رنج ميبرد، خود را براي معالجه به يك كلينيك رواني سپرد و اين دورهاي بسيار خلاق در زندگي او و زماني بود كه آثار زيادی را خلق كرده بود.
'Edvard Munch by Himself' is at the Royal Academy, Piccadilly, London W1 (020 7300 8000), until Dec 11.
منبع:سایت کارگاه
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 21:29 |
لینک ثابت |
|
نگاره های انتزاع
منتخبی از پوستر ها و نقاشی های دیجیتالی علی وزیریان
|
|
|
|
|
|
|
|
مرکز هنرهای تجسمی حوزه هنری نمایشگاهی از آثار علی وزیریان را در شهرهای مختلف کشور برگزار می کند. این نمایشگاه ازتاریخ 29 مرداد در شهر ساری آغاز شده و قرار است که تا پایان سال جاری در شهرهای رشت، اردبیل، تبریز، اصفهان، یزد، کرمان، شیراز و مشهد به نمایش گذاشته شود.
آثاراین مجموعه منتخبی است ازپوستر و نقاشی های خلق شده بین سالهای 1380 تا 1385 . اکثرآثار با استفاده نرم افزارهای دیجیتالی در ترکیب با شیوه های نقاشی غیر دیجیتالی خلق شده اند. به استثنای چند پوستر این مجموعه (که در نمایشگاه های وب ارائه شده اند )بقیه آثار برای اولین بار است که به نمایش گذاشته می شود. مضمون همه این پوستر ها و نقاشی ها مذهبی بوده و با الهام از فرم های سنتی انتزاعی و تجریدی درترکیب با خطوط خوشنویسی وکوفی بنایی (از عناصر تزئینات معماری ایرانی/ اسلامی ) خلق شده اند.
علی وزیریان متولد سال 1339 درتهران و فارغ التحصیل رشتة نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. چهره او به عنوان یکی از مطرح ترین طراحان گرافیک معاصرایران شناخته شده است. اولین نمایشگاه انفرادی وزیریان در سال 1367 برگزار شده است وتاکنون در بیش از پنجاه نمایشگاه جمعی در زمینه نقاشی و گرافیک شرکت داشته است.
حضور در بی ینال های گوناگون نقاشی و گرافیک در موزه هنرهای معاصر تهران، نمایشگاه بین المللی هنر در نیویورک، نمایشگاههای هنرایران در شهرهای لندن/ برن/ ژنو و نمایشگاه پوستر تویاما ژاپن از آن جمله اند. وی بنیانگذار اولین بی ینال تایپوگرافی پوستر در دنیاست که اولین دوره آن در سال گذشته با عنوان "اسماءالحسنی" در خانه هنرمندان برگزار شد.
وزیریان از سال 1382 فعالیت خود را در زمینه سینما با فیلم کوتاه «بازباران» آغاز کرد. این اثر تاکنون دربسیاری از فستیوال های معتبر بین المللی حضورپیدا کرده و جوایز گوناگونی را به خود اختصاص داده است. پروانه زرین بهترین فیلم کوتاه بخش بین الملل و دیپلم افتخار بهترین کارگردانی هجدهمین جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان، فیل نقره ای فستیوال فیلم کودک و نوجوان هند و جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره فیلم هیوستون آمریکا بخشی از این جوایز است.
«بازباران» اخیراً در فستیوال های فیلم کودک و نوجوان توکیو( ژاپن ) و تورنتو ( کانادا )و مکزیک به نمایش درآمده است. « خدا نزدیک است » اولین فیلم بلند اوست که اکنون درمراحل فنی قرار دارد. www.vazirian.com
| I often hear and read discussions on whether poster design is becoming increasingly globalized and is reflecting more the characteristics of current computer programs from Adobe than local tradition and identity, and if this good or bad? I also note that today's graphic design students don't know Lucian Bernhard, Cassandre, Leupin or Lenica, but are overwhelmed by David Carson and Neville Brody. Below are two contributions to this discussion, from two countries that both have a long visual tradition but a short history of graphic design, that both have experienced traumatic political and social changes in the past 30 years, and both have a young generation of dynamic, ambitious, and successful graphic designers aiming to play a role on a global scale.
China
Poster by Bi Xuefeng The poster is printed on highly reflecting aluminized plastic foil, so the beige and blue colors are not in the poster but reflect the room in which it hangs. |
In November 2005, Jianping He took me to a graphic design discussion in Professor Wang Min's class at CAFA, the famous Central Academy of Fine Arts in Beijing, together with Ken Tsai Lee, a graphic designer from Taiwan, now living in New York. I could follow the discussion with the help of an english speaking translator.
It soon concentrated on the question whether graphic design, and in particular graphic design teaching, should orient itself on current world trends, and european graphic design history, or rather look towards chinese visual art tradition for inspiration, and develop a unique chinese brand of graphic design.
The opinions were divided about evenly, as far as I could tell, with one side arguing that China has it's own roots and does not have to imitate another culture, and the other side saying that graphic design was invented and developed in Europe first, like it or not, and there is no point in re-inventing the wheel, and a special version of chinese graphic design could only evolve after the basics had been understood and mastered.
I would like to add two personal observations, that would indicate that the second opinion is prevalent in chinese graphic design education: - A teacher has much more respect in China than in the West. His opinion is valued highly, and the idea that a student should contradict him or try to find his own way is not popular. Becoming a master by first serving, imitating and following another master is seen as the best way. - In all art supply shops you see models of european sculpture, like Michelangelo's David for example, and students in preparatory art school are expected to be proficient in classical european drawing before being allowed to enter a higher art university.
Ken Tsai Lee made the interesting observation that the concept of making "chinese graphic design" is nonsense. A good chinese designer will produce an original, unique, local work of art because he has already absorbed chinese culture and thinking from his daily life and education in China. If he consciously tries to have a "chinese style", he will at best produce some kind of Disneyland art, a poor facsimile of the real thing.
The posters at left and below were lying around on a table in the classroom, they had just been received from Shenzhen and were made to advertise the "Graphic Design in China" exhibition and meeting in Shenzhen in December 2005. To me, they represent typical "chinese posters", not ment to win prizes in international competitions dominated by western juries, but what chinese graphic designers do when they are among themselves. To see them was an interesting conclusion of the discussion on national identity. |
Posters by unknown chinese designers. |
|
|
Iran
Exhibion poster by Hossin Yoozbashi |
As in China, opinions in Iran are divided about the purpose and style of posters with respect to national identity. In parallel to the recent political changes in Iran, the weight is shifting away from a progressive, international style, as represented for example in the results of the 8th Tehran International Poster Biennial 2004. The announcement by Ali Vazirian of his poster exhibition
The Impressions of Abstract, the selection of religious & traditional posters by Ali Vazirian, 28 Aug - 5 Sep 2006, Sooreh Art Gallery, Daneshgah boulevard, Imam Khomeini square, Sarri, Iran. and especially it's introductory article is an example of a very conservative and traditional view of graphic design:
Can There Be Graphic Arts With Iranian Identity? An article about the exhibition written by Abdolmajid Hosseini Rad (Professor of Tehran University)
"Perhaps if this question had been posed regarding Iranian painting and painters, to response to it would not have been so difficult ; because of the existence of the historical experience of Iranian painters, the same question [if asked about painting] could have a positive response. But the issue of the graphic arts is an issue whose evolution has been tied with the contemporary western civilization. It is clear that the contemporary graphic arts have no ties with our beliefs and traditions. Moreover, this art negates our beliefs and traditions, because the advertisement which has given life to the contemporary graphic arts is not of the same kind as the promulgation which seeks to bring about real transformation in the audience. This advertisement is distinguished with its ability to divest the man of his awareness; it is a tool which serves to generate more profit. In this manner the response to above question is clear. Contemporary graphic arts are a negation of national identity and traditional experiments.
But if one believes in a category called "cultural graphic arts", one can believe in a transformation in this field. The world of "culture" is different from what is seen and from Everyday life, and an artist is not committed to superficial Approaches and observance of the public taste. Actually, the creation of a work in the fields of culture, art and literature would allow him to transcend the limits of the contemporary graphic arts and provide him with a clue to break away from "being an instrument". The appropriation of the contemporary graphic arts can only pave the way for a real transformation if one resorts to representational tradition, and not through mere addition of traditional depictions. Such a thing can naturally be in contradiction to graphic arts as an advertising medium.
The present collection which is, for the most part, within a framework which can be called "cultural graphic arts" includes thought-provoking works which encompass artistic allusions, and hence some of them contradict the foundations of the contemporary graphic arts as an "Advertising medium". The present collection shows that Vazirian has tried to show the range of his experiences in the past years in such area as posters, and design. The methods utilized are as diverse: computer design, compositions including abstract and tow-dimensional forms and the creation of illustrations which tell a story and have an element of fantasy in them. One must say that he has been successful in all of his experiments, boldly utilizing all of the resources of the contemporary graphic arts. This is all shown by his methods in utilizing the main contrasts of color, and especially black which can strongly reflect form and emotions, utilization of callage, story-telling illustration and abstract forms. Here it must be emphasized that the color of black, as the eternal element of the graphic arts, contrasted with other colors and the color of white, has achieved a very lasting status in his works.
One could say that being in tune with culture, literature and art, Vazirian has been able to the experience the limits of contemporary graphic arts, understand "form" and its language and elevate its general imports in his works." |
home previous exhibitions page created on August 30, 2006 / this section is part of Rene Wanner's Poster Page /
|
|
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 14:52 |
لینک ثابت |
|
|
واقعيتهاي پنهان در هنر گرافیک ایران*
فرهنگ تولید و مصرف ،تعیین کننده روابط انسان ها است. اين حقيقت مخصوصا همزمان با وقوع انقلابهاي صنعتي و نفوذ ناگزير اقتصاد بر تمام شئون و روابط زندگي بيشتر به چشم ميآيد.
همزامان با وقوع اين تحولات در بطن اجتماع، دگرگونیهای شگرفی در"دید" کلی هنرمندان پیدا شد که نتیجه مستقیم و غیر مستقیم این تحولات بود .
هنرمند _و در حالت خاص: نقاش _ از بند مکاشفات ایده آلیستیک درونی، رهایی یافت و به توجیه واقعبینانهء مسائل اجتماعی پرداخت و در اوج آن به این مرحله رسید که: به اين برداشت رسيدند كه:
دیگر نمی توان با انسان به عنوان یک عامل خارجی و جدا برخورد کرد.
پس یک اثر هنری پاره ای از زندگی روزانه بشر می شود. با این کیفیت، رفته رفته هنر گرافیک شکل می گیرد و راه باز می کند . به میان مردم عادی می رود و برای اثبات موجودیت خود، به صورت هنری فعال، مثبت، موظف و تا حدودی "مادی" در می آید.
هنرمند گرافیست، در عین رهایی از قید "درونی"، دچار وسوسه ی "بیرونی"، يعنيذوق و سلیقه مردم ، می شود. و در نتیجه او در جوار جستجوهای استتیکی کارش، ناگزير از آن است كه حل این مسئله را نيز از وظايف خود بداند .اگر چه فكر پرداختن به این مسائل، گاه برخي از هنرمندان را که هنوز میراثی از افکار گذشته با خود دارند _ می هراساند و بعضی دیگر را به رد متعصبانه هنر گرافیک و به ویژه هنر "پوبلی سیتر" وا می دارد. ولی مسلم است که امروزه در همه شئون زندگی با این هنر مواجه ایم؛ از جعبه خمیر ریش تراشی که مصرف می کنیم تا جلد کتابی که می خوانیم، و از پوشش صفحه موزیکی که می شنویم تا لفاف نانی که می خوریم ...
هنر گرافیک جدید، تقریبا با شخصیت هایی چون دومیه و لوترک آغاز شد و همگام با سایر رشتههای پلاستیک رشد كرد و در هنرهای دیگر چون سینما و عکاسی دست اندازی کرد. اکنون علاوه بر هنرمندان برجسته ای چون باس،لوپن، تای سوگ، شوته نوسکی که تنها در این زمینه فعاليت میکنند، نقاشانی چون پیکاسو را نيز بر آن داشت تا به تجربه آن بپردازند.
در ايران نيز، پيشتر، هنر گرافیک در شکل محدود و تنها در خدمت تزئین به كار ميرفت. اما در عين حال، به دليل ويژگيهاي مذهبی و ملی اش، در مردم نفوذ زیادی داشت. در اين مقطع، با حركتهايي در این حوزه مواجهیم که صرفا شکل غربی دارد. اين حركتهاي غربگرايانه البته موجه است ، چراكه شرايط اقتصادی و اجتماعی ما نیز برگردانی غیر منطقی و تو خالی از غرب است _و از همين رو، در هيات و قواره اصلی خود ظاهر نشده. هنوز پایه های آن در مرکز اجتماع استوار نگشته و گذشته از این، محتوای هنر گرافیک، در این دیار، بیان کننده هیچ چیز نیست جز هرج و مرج که بر همه شئون زندگی ما حکمفرماست.
ولی به عکس، شاهديم که مثلا هنر قاجاریه، در مقابل انحطاط نقاشی طبقه خاص این عصر، قد علم می کند و رسالت تبیین زمانش را به عهده می کیرد. حال آیا در این موقعیت که هستیم،( راه گریزی وجود دارد؟ بدون شک این سوال را هنرمند به تنهایی نمی تواند پاسخ گوید، و شرایط عوامل محیطی بسیاری در آن دخالت دارند که از عهده او خارج است.)
نمایشگاه هایی که در تالار ایران، از آثار گرافیک ترتیب دادیم** بیشتر به منظور اهمیتی است که برای آن قائلیم و معتقدیم که گرافیک در جوامعی نظیر ما، ميتواند نقش بسيار تعيينكنندهاي داشته باشد و حتی راه های تجاری را برای نقاشان باز کند. این نمایشگاه ها _ اگرچه جامعیت نداشتند – تا حدي جنبه های متفاوت این هنر را نشان می دادند و اهمیت پدیده ای را مطرح می کردند که روزانه با آن سر و کار داریم ولی ممکن است از آن غافل باشیم.
|
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 15:22 |
لینک ثابت |
محسن وزيری مقدم:آثارم را در دشت ورامين می سوزانم
ايسنا
بيست روز ديگر 80 ساله ميشود، هرچند خسته است؛ اما هنوز انرژي دارد. محسن وزيري مقدم ـ هنرمند برجستهي مقيم ايتاليا ـ كه از نوزدهم ارديبهشتماه با آثارش به موزه هنرهاي معاصر تهران آمده بود، فردا كلاف از نقشها باز ميكند، پاشنهي كفش را ور ميكشد؛ تا به خانه 90 مترياش در ايتاليا بازگردد.هراس از سرنوشت آثارش او را به قدم زدنهاي مداوم در راهروي گالريهاي موزه هنرهاي معاصر تهران واميدارد.ميگويد: «ديروز مقداري از آثار را پاره كرده و شكستم، آدم وقتي در دريا افتاد، بار طلا هم كه داشته باشد، رها ميكند و خود را نجات ميدهد». بيش از 40 سال است كه از تابلوها، مجسمهها و نقاشيهايش پاسداري ميكند. آثار او اغلب موريانهخورده و سوراخشده است.
وزيري سؤال از فردا را با سؤالي از پرسنده پاسخ ميدهد، من از شما ميپرسم؛ جا ندارم، چه كنم؟ اگر خودم از بينشان ببرم بهتر است يا مرور زمان؟ ميخواهد خود تير خلاص را به عزيزانش بزند.
وزيري مقدم نگران است؛ براي او مسلم شده است كه نمايشگاههايي كه در موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار ميشود، تنها با هدف حفظ سياست هنري نمايشگاهي مركز است؛ نه حمايت از هنر.

ميگويد: من تنها محسن وزيري مقدمام. اگر به انسانيتم احترام بگذاريد، برايم كافي است.
موزه هنرهاي معاصر تهران همراه با نمايشگاه آثار محسن وزيري مقدم نمايشگاهي از 26 اثر گردهارد ريشتر، هنرمند آلماني را در موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار كرد. نمايشگاهي دورهيي كه به تهران رسيده بود و از تهران نيز به شهري ديگر در كشوري ديگر ميرود. اما گويا آثار وزيري مقدم، اين هنرمند آوانگارد و پيشروي دنيا به راستي بايد تير خلاص بخورد و به دست خالقش دفن شود.
وزيري مقدم در آستانهي برپايي اين نمايشگاه با ابراز گلايههاي شديد به بيمهري و كارشكنيهاي برخي مسؤولان اجرايي حوزهي فرهنگ و هنر در سالهاي گذشته كه به تخريب برخي از آثارش انجاميده است، تصريح كرد كه بهدليل ناتواني در نگهداري از اين آثار، پس از پايان يافتن نمايشگاه، آنها را به دشت ورامين ميبرد و ميسوزاند، در مراسم افتتاح نمايشگاه هم بهنوعي به اين موضوع اشاره كرد؛ و حالا، نمايشگاه تا ساعاتي ديگر پايان مييابد.
عليرضا سميعآذر ـ رييس مركز هنرهاي تجسمي ـ درباره اينكه آيا موزه هنرهاي معاصر قصد خريد آثار را دارد می گوید: تعدادي از آثار او را داریم و علاقهمنديم از دورههاي ديگر نيز به مجموعهي خود بيافزاييم. چنانچه بودجه مان اقتضا کند سعي ميكنيم خريداري كنيم. اما آثار او بسيار زياد است و ما تمايل داريم دستگاههاي دولتي و وزارتخانهها را تشويق كنيم كه آثار را بخرند.
گفتني است: چند سال پيش پس از آنكه عنوان شد موزهاي از آثار هنري محسن وزيري مقدم در تهران راهاندازي خواهد شد، وي حدود 800 اثرش را به شهرداري تهران هديه كرد. اما چند سال بعد كه از رم به تهران آمد، پس از ماهها پيگيري قضايي، تنها بخشي از آثارش را توانست از انبارهاي شهرداري تهران نجات دهد.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 10:5 |
لینک ثابت |
اثر مجسمهساز ايراني برترين اثر سمپوزيوم ولانو/خلق اثرهنري باهستهي زيتون
جمشيد مراديان ـ هنرمند مجسمهساز ـ كه سيزدهم شهريورماه جاري همراه با دستيار خود فرح اردكي به ايتاليا سفر كرده بود؛ تا در يك اتفاق هنري شركت كند، با پنج روز كار، اثر چوبي سه متري خود را با چوب كاج، زير فوارهاي جلو يك كليسا ساخت و به ايران بازگشت.
مراديان در گفتو گو با ايسنا با اشاره به پرداخت كليه هزينههاي سفر و اقامت از سوي خود، گفت: در تماس با موزه هنرهاي معاصر و مركز هنرهاي تجسمي مبني بر كمك يا حمايتي در اين زمينه عنوان شد كه ”شما براي ايتاليا مجسمه ميسازيد، چرا ما هزينهاي را بپردازيم؟” حال پرسش من اين است: كسان ديگري را كه به كانادا يا آمريكا ميفرستند تا نمايشگاه برپا كنند؛ چه ميكنند؟
اين هنرمند مجسمهساز با يادآوري آنكه بر شناسنامه اثر و در معرفي آن تنها نام ايران را حك كرده است، گفت: براي آنكه ما بتوانيم فرهنگمان را به جهان صادر كنيم و بگوييم هنرمند ايراني نيز در اين گوشه از دنيا زنده است و كار ميكند، بايد هزينهاي بپردازيم.

او دربارهي گروههاي دعوت شده به سمپوزيوم ولانو، توضيح داد: گروهعاي موسيقي، تئاتر، پرفورمنس، نقاشي بودند و گروههاي آلماني و سوئدي و... كه بيشترشان كار پرفورمنس ميكردند.
مراديان گفت: حركتهاي پستمدرنيستي و مدرنيستي بي در و پيكر، باد هواست.
وي براي نمونه، از يك هنرمند كه در سمپوزيوم شركت كرد و به ارايه هنر خود پرداخت اشاره كرد و افزود: آقايي آمد ميزي گذاشت، پارچه سفيدي بر آن پهن كرد، يك بشقاب زيتون گذاشت، زيتون را خورد، با هستههاي آن نوشت: زيتون! هسته را جمع كرد، دوباره زيتون آوردند، آنها را خورد و با هستهها نوشت: هسته! همه برايش كف زدند؛ گفتند از هسته به ميوه، از ميوه به هسته؛ يعني زايش. اين از نظر آنها هنر است. به خاطر همين بود وقتي پاي اجرا رفتيم و كار را به مردم نشان داديم، متفقالقول ميگفتند اين اثر هنري واقعي است و تو هنرمند واقعي هستي؛ براي آنكه وقتي سمپوزيوم تمام ميشود، آن چيزي كه براي مردم ده ولانو ميماند، كار سه متري چوب كاج است.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:16 |
لینک ثابت |
|
از سه نسخه ی کار، این پرده ی کوچک واپسین و بی گمان بهترین آنهاست. باشکوه ترین و پالوده ترین آنها نیز هست. شکلها به تنهایی ساده ترند اما روابط متنوعتر است. تصویر فوق العاده ی بازیکن چپ نتیجه ی تثبیت و تفکیک تدریجی این پیکر متفکر است. تصویری از تأمل محض است بدون آنکه تأثر برانگیزد. با وجود تقارن دو ورق بازی که به ورقهای خود چشم دوخته اند، سزان می بایست بر خشکی و بدیهیت آنها غلبه می کرد بدون آنکه سنگینی حالت استغراق آنها را از دست بدهد. گیرایی این پرده ی کاملاً خوانا و فراوانی نوآوریهای کار سازش در زمینه ی رنگ و شکل جالب توجه است. مسئله: پیکرهایی با تقارن طبیعی و نقشهای همسان –هر یک طرف دیگری است در تقابلی پذیرفته- ولی نمودار زندگی جداگانه را چگونه باید تصویر کرد تا کار به تکرار نکشد و حالت تأمل محض، که در نقاشیهای پیشین از این بازی بسیار کمیاب است، تضعیف نشود. بخشی از کار را یک جابجایی محور انجام می دهد. پیکر سمت چپ در تصویر حضور کاملتری دارد. طرف مقابل او که گوشتالوتر و تنومندتر است، در حاشیه ی تصویر است-ولی به طور عجیبی نزدیکتر به ما- در حالی که سطح بیشتری از میز را اشغال کرده است. او سر را به جلو خم کرده و توجه بیشتری به دستش دارد. مرد اول ورق بازتر و آسوده خاطر و خون سرد است و شکل ستونی درازش با خط افقی پشت سرش تضاد دارد. دو کلاه، یکی سخت و متوازن با لبه ی قوسی شکل و دیگری نرم و از شکل افتاده با لبه ی خمیده و نامنظم، بیانگر این اختلاف احساسند –و دو میزان تأمل. بازیکن چپ باهوش تر است اما بدن تنبلی دارد؛ بازیکن راست به آن اندازه باهوش نیست ولی بدن چابکتر و مزاج گرمتری دارد. دست اولی از پایین شانه آغاز می شود و اندامهای او از سر کوچکش مستقلند، سری که مصمم است و دلواپسی ندارد (و از تن دور است وبه کلاهش می ماند). دیگری پشت خم کرده است و اگر آماده ی بازی است، در تصمیم گیری به دلشوره دچار است. دستهای اولی موازیند، دستهای دیگری همگرا. سر اولی پشت به منظره ای مبهم دارد، پشت سر دومی معماریی با خطوط عمودی است و شکل مشخص خشکتری که انحنای بدن را بهتر نشان می دهد. چهره ی مرد بلند، سایه دار و آکنده از تضادهایی درونی است که طرح دُور آن را تحت الشعاع قرار می دهند؛ سیمای دیگری بازتر و آشکارتر است. اولی ورقهای روشنی دارد، ورقهای دومی تیره است و دستهای او به ما نزدیکتر. رومیزی در سمت چپ به زاویه ی قائمه ی باثباتی می انجامد و در سمت راست به شکلی با زاویه ی حاده. رنگ نیز بیانی با تضادهای ظریف است. بنفش در برابر زرد است، ولی هر دو خنثی شده اند. پیکر سمت چپ کت بنفش و شلوار زرد دارد، سمت راستی برعکس. از این رو دومی چه از لحاظ رنگ و چه از نظر شکل با پیرامونش تضاد بیشتری دارد. اما تضاد خنثی شده است: راست قامت به صندلی شیبداری تکیه دارد، خمیده پشت به لبه ی عمودی تابلو. خشکی ذاتی مضمون همچنین مغلوب شادابی چشمگیر سطح کار می گردد. درخششی زیبا و بازی تضادهای جزیی و حساسیتی پایدار در جای جای پرده به چشم می خورد. |
|

نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 19:58 |
لینک ثابت |

به مناسبت نمایشگاه " مکانی دیگر" اثر آنتوني گورملي

نصب مجسمههای نمايشگاه "مكاني ديگر" اثر antony gormley هنرمند انگلیسی در ساحل كراسباي انگلیس در 13 جون آغاز شد و حدودا 20 روز نصب 100 مجسمه به درازا میکشد. "مکانی دیگر" شامل 100 شخصيت چدني، در اندازهی واقعی انسان است که همگی بر آمده از شنهای ساحل ، در نقاط مختلف به سوی دریا نگاه می کنند و اینگونه شاید مفهوم مهاجرت را به ذهن مخاطب میرسانند.این نمایشگاه که پیشتر در بلژیک نروژ و آلمان به نمایش گذاشته شده بود و موج تحسین منتقدین را در پی داشت برای اولین بار است که در انگلستان عرضه میشود و تا نوامبر 2006 در ساحل کراسبای برپا خواهد بود.
antony gormley " آنتوني گورملی" در مورد این نمایشگاه میگوید: قرار دادن آثار در چنين فضايي نشان ميدهد هيچ منظرهاي بيگناه نيست، هيچ منظرهاي غير قابل كنترل نيست. هر منظرهاي يك بعد اجتماعي پنهان براي مصارف طبيعي و سياستهاي منطقهاي دارد. من ميخواستم با نمایشگاه اين را مطرح كنم كه هنر در زندگي ما، انسان پيچيده و چارچوبهاي اجتماعي را آشكار ميکند.
آنتوني گورملي ( متولد 1950 لندن) تحصيلات خود را در رشتههاي مردمشناسي و تاریخ هنر در Trinity College به پایان رساند. بعد از پایان تحصیلات به نقاطی از شرق سفر کرد. در سفر به هند و طی سالهای 1974-1971 نزد استاد برمه ای به مطالعه و تحصیل Vipassana meditation پرداخت. بعد از این مطالعات و علاقهمندیاش به مذهب بودا تصمیم گرفت به مجسمهسازی بپردازد. او از سال 1974 تحصیل در رشتهی مجسمه سازی را آغاز کرد و تا مقطع فوق لیسانس ادامه داد.
وی بدن انسان، بهويژه بدن خودش را موضوع آثارش براي كشف و شناخت بشريت قرار داده است. گورملي میگوید:" بيشتر مترصد آن بودم كه به اين سؤال پاسخ دهم كه طبيعت ِ فضايي كه انسان در آن زندگي ميكند، چيست. آنچه كه من در آثارم تلاش كردهام نشان دهم فضايي است كه بدن در آن وجود دارد نه آنچه كه بيانگر خود بدن باشد"
گالری Tate لندن اولين گالري عمومي گورملي را در كنار آثار تونيكراگ، مجسمهساز ديگر در سال 1981 برگزار كرد.
نيكلاس سروتا، مدير اين گالري در بارهی نمایشگاه گفت:" فكر ميكنم دو هنرمند نشان دادند كه ظرفيت ماندن دارند. در آثار آنها يك اساس مفهومي قوي وجود دارد. آنها نشان دادند كه دربارهي طبيعت مجسمهسازي تفكري عميق دارند و به جاي آنكه تنها به ساخت اشيا بپردازند، چيزي فراتر در نشان دادن اشكال سه بعدي مد نظر دارند."
در حال حاضر نيز گالري Tate لندن، يكي از آثار اين هنرمند را با عنوان " تختخواب" به نمايش گذاشته است.
gormley در سال 1994، با آثاري همچون Field و Angel of the north و جوایزی که گرفت به شهرتي جهاني دست يافت.
تا کنون دو کتاب در بارهی آثار او منتشر شده و ريچارد نويل، سخنران و نويسندهي سبكهاي هنري، اواخر سال جاري كتاب دیگری دربارهي آثار گورملي منتشر خواهد كرد.
نويل میگوید: "او به هنرمنداني علاقهمند است كه به بررسي رابطهي بين مجسمه و فضا مي پردازند. او با نسلي از مجسمهسازان خلاق همچون ريچارد ديكون، بيل وودرو، توني كراگ و آنيش كاپور نمود پيدا كرد و همچون آنان خط سير خاص خود را داشت."
آثار و عملكرد گورملي بر نويسندگان نيز تاثير گذاشته است، تا جايي كه سيمون آرميتاژ شعري به مناسبت پردهبرداري از مجسمهي "سيارهها" در كتابخانهي بريتانيا سروده است و ويل سلف، اي.اس. بايت و مگي گي نيز به صورت علني درگير آثار وي شدهاند.
گي، بناي یاد بود ِ Angel of the north "فرشتهي شمال" را نمادي شجاعانه و مثبتگرا از تركيب عناصر متضاد همچون انسان و ماشين، مجسمه و طبيعت، و هنری عالي با مخاطب انبوه عنوان كرده است.
گورملي خودش را شيفتهي هنر معاصر ميداند. وي میگوید: "سالانه پنج ميليون نفر از گالري Tate ديدن ميكنند تا خود را كشف كنند. اگر شما قرار باشد تعريفي از ارزش هنر بدهيد، بايد اين طور بگوييد كه هنر ابزاري است كه ما با استفاده از آن تلاش ميكنيم از طريق خلق يك شي نشانهاي را در فضا و زمان كشف كنيم تا بتوانيم از طريق آن به موقعيت خود پي ببريم.
گورملي معتقد است مجسمهساز همواره تلاش ميكند با آثارش مردم را درگير كند نه مجموعهدارها و دلالان را. به همين علت آثارش را بيشتر در گالريهاي عمومي به نماش ميگذارد تا گالريهاي تجاري.
وي جايزهي ترنر را در سال 1994، جايزه OBE را در سال 1998، جايزهي SOUTH BANK را در سال 1999 دريافت كرد و در سال 2003 به عضويت فرهنگستان سلطنتي درآمد.
نوشته شده توسط روابط عمومی انجمن در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 10:10 |
لینک ثابت |